en
شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - آموزش: جمعه‌های کاربردی (هر آن چه می‌خواستید …) / هفت نکته‌ای که از «مانیکور» آموختم

۲۴ فریم – سرویس آموزش: سرویس آموزش ۲۴ فریم از زمان آغاز به کار خود تلاش کرده است تا با ارائه مجموعه متنوعی از مطالب، سهمی در ارتقای دانش سینمایی مخاطبان خود داشته باشد؛ دانشی که به باور ما می تواند نقش مهمی در بالا رفتن کیفیت فیلم های تولیدی داشته باشد. در کنار این دسته از مطالب، توجه به نکات کاربردی در زمینه فیلمسازی نیز قطعاً نقش به سزایی در آگاهی بخشی به فیلمسازان، به ویژه فیلم سازان فیلم کوتاه، خواهد داشت. در همین راستا، سرویس آموزش ۲۴ فریم تا بدین جا با مجموعه مطالب کاربردی خود، تحت عنوان «جمعه های کاربردی: هر آن چه می خواستید درباره فیلمسازی بدانید، اما می ترسیدید بپرسید»، سعی داشته است تا گام هایی در این جهت بردارد. در راستای گسترش فعالیت های این بخش از سرویس آموزش، از این پس سری جدیدی از پست های آموزشی را فراهم خواهیم کرد که در هر یک از آن ها از یکی از فیلمسازان موفق فیلم کوتاه خواسته ایم تا هفت نکته ای را که از ساخت فیلم شان آموخته اند با مخاطبان ما به اشتراک بگذارند. امیدواریم این نکات برای مخاطبان مفید واقع شده و مورد استقبال قرار گیرند.

امروز دومین پست از این مجموعه را به شما تقدیم می کنیم که درباره تجربیات «آرمان فیاض» از ساخت فیلم موفق «مانیکور» است.

هفت نکته که از «مانیکور» آموختم

آرمان فیاض

یک. جهان خودت را بساز

نسخه­ اولیه فیلمنامه بسیار وفادار به داستانِ «مانیکور» نوشته­ بیژن نجدی بود؛ اما به مرور احساس کردم آن چه که جادوی واژه­ ها در ادبیات است، به مراتب با تصویرِ متقنِ سینما فاصله دارد: قدرتِ پرورشِ خیال در واژه ­ها و عدمِ قطعیت بصری در ادبیات از قصه­ ها، دنیا­یی بی ­واسطه ­می­ سازد تا مخاطب، جهانِ خویش را در آن بیابد؛ و در مقابل تصویرِ قطعی ­ترِ سینما از جغرافیا، شیوه­ زندگی، طبقه­ اجتماعی و ایضاً انتخاب اندازه نما، لنز، میزانسن و هر آن چه که کارگردانی برای دوربین است، جهانی با واسطه ­تر، قطعی ­تر و هدایت ­شده تر ترسیم می­ کند؛ بنابراین هر چه بیشتر پیش می­ رفتم، از داستانِ نجدی دور و دورتر می ­شدم و به دنیای خودم نزدیک ­تر؛ تا آن جا که خطی کمرنگ، از یک ماجرا، از قصه­ نجدی باقی ماند که در فیلم «مانیکور» ماجرایی فرعی است. پس از بارها بازنویسی و کلنجار، ایده اصلی «جنسیت» را به آن اضافه کردم و فیلمنامه و موقعیت ­هایی را که پیش از آن ساخته بودم برای ایده تازه بازسازی کردم. طبیعتاً برخی از موقعیت ­ها جایش را به موقعیت­ های تازه داد و برخی دیگر هم جان تازه­ ای گرفت تا منطقی ­تر جلوه کند. در نهایت هنگامی که احساس کردم از قصه فارغ شدم، با جهانی تازه و به شدت متفاوت از فیلمنامه­ اولیه روبه­ رو شدم، جهانی که برایم آشنا­تر بود و بیشتر از پیش به آن احساس نزدیکی می­ کردم.

دو. جغرافیای قصه­ ا­ی را که می گویی پیدا کن

«مانیکور» قصه­ مردمِ متحجری است که در مقابل یک پدیده­ طبیعیِ کمتر شناخته شده قرار می­ گیرند؛ بسیار مهم بود که میزان تحجر لازم در فیلم باور پذیر باشد، و این میزانِ باورپذیری تنها در صورتی ممکن بود که جغرافیای مرتبط یا حداقل نزدیک به اشخاص قصه را پیدا می ­کردم؛ جغرافیایی که طبیعتاً محروم از هر چیزی ­است و قطعاً دارای ویژگی­ هایی است همچون: محرومیت از دسترسی آسان به شهر؛ امکانات معمول زندگی و تجدد [که الزاماً بود و نبودش به معنای ویژگی مثبت و منفی نیست] و غیره؛ در آن سو تجهیز به تسلط بیشترِ سُنت و نگاه رادیکالی ناشی از درک نادرستِ مذهب؛ و البته کوه و برف که از الزاماتِ قصه بود؛ برآیند این ویژگی ­ها مجبورم کرد یک سال به دنبالش بگردم؛ کوهستان ­های اطراف شمال؛ جاده های صعب العبور و روستاهای بکرِ گیلان را که قطعاً باید یک بقعه یا امام­ زاده­­ ای با بنایی قدیمی می­ داشت جستجو می ­کردم؛ بارها در برفِ جاده گیر کردم، بارها راه را گم کردم؛ روستاهای زیادی را از نزدیک دیدم، حتا روستاهایی که مسیر مال رو داشت؛ در نهایت به روستایی رسیدم که اتفاقاً بر خلاف توصیه ­های دیگران بود:

جغرافیایی که به نظر می ­رسید با موقعیتی که روستا و بقعه­ قدیمی که در پیشانی ­اش داشت، برای فیلم «مانیکور» طراحی شده بود، نه «مانیکور» برای آن.

سه. برای قصه­ بومی از بازیگران بومی استفاده کن

فیلمنامه­ «مانیکور» موقعیتی ویژه دارد؛ ویژگی ای­ که می ­توانست آن را در حدِ نمایش صحنه ­ای شعار زده تنزل دهد؛ و یا این که از قدرت و اعجاز فیلم در حدِ یک اعتراض­ نامه­ حقوق بشری بکاهد؛ تنها راهِ فرار از این وضعیت، رفتن به سراغ انسان­ هایی به عنوانِ بازیگر بود که کمتر با این پوزیشن آشنایی دارند. قطعاً انسان ­های بی واسطه ­تر و احساسی ­ترِ روستایی نسبت به یک پدیده­ ناشناخته برخورد بی آلایش تر و کمتر مهندسی شده ای دارند؛ برای من آن ها معیار درستی از اشخاص قصه بودند؛ دیالوگ­ ها را در آن ها جستجو می ­کردم و حتی المقدور  قصه را با آن ها پیش می ­­بردم، تنها باید اشخاصِ درست را بینشان پیدا می­ کردم؛ به چایخانه هایشان ­رفتم؛ به حیاط­ خانه ­هایشان سر زدم؛ برسر مزارهایشان ­رفتم و ایضاً در معابر با چهره ­های جالبی مواجه شدم که هر کدام ویژگی به ­خصوصی داشتند؛ تنها کاری که باید می ­کردم آن بود که آن ها را باید جای درستی از فیلم قرار می­ دادم و دیالوگ ­های درستی از آن استخراج می­ کردم؛ نتیجه، ترکیبی از بازیگران حرفه ­ای اهل شمال که قرابت با جغرافیای فیلم داشتند و تعداد زیادی از روستاییانِ اطراف بود که باورپذیری موقعیت را تشدید می ­کرد.

یکی از شیرین ­ترین دستآورد­های این تصمیم، استفاده از دیالوگ ­­های تا حدودی شعار زده از زبان یکی از این روستایی ­ها بود [برای مثال پیرمرد] که به نظر رسید نه تنها از شعار زدگی رها شد، بلکه تبدیل به یکی از کلیدی ­ترین علت های انگیزش هجوم روستایی ­ها به مردِ قصه شد.

[” از وقتی که این شیطان اومده این جا، برکت از این روستا  رفته ..”.]

چهار. حتی المقدور رَج نزن

من حتا وقتی که به عنوانِ فیلمبردار هم به پروژه ­های مختلف می­روم، از رَج زدن فیلمنامه استقبال نمی کنم؛ حتا در بسیاری از موارد حاضرم زحمت بارها نورپردازی و جابجایی دوربین و متعلقات حرکتی را به جان بخرم، اما تا آن جا که می­ شود، نماها با پیشرفت خط به خط قصه گرفته شوند؛ چرا که احساس می ­کنم در غیر این صورت به روح قصه و ماجرا خدشه وارد می ­شود؛ علی الخصوص در فیلم «مانیکور» که با جمعیت زیادی از مردم غیر بازیگر سروکار داشتم؛ بنابراین تصمیم گرفتم تا هر آن جا که می ­شود، نماها با پیشرفتِ قصه پیشروی کنند؛ و حتی المقدور از نماهای تکراری پرهیز کنم، اغلبِ حاضرین در صحنه­ فیلمبرداری، قصه­ «مانیکور» را نمی­ دانستند و تنها یک حالِ کلی از داستان را شنیده بودند؛ بنابراین وقتی به کشف راز و برملا شدن ماجرا رسیدیم، برخورد غیر قابل پیش بینی حاضرین (روستایی ها) به شدت جالب  و شگفت ­انگیز بود.

پنج. اهمیت نور

همه می­ دانیم که فیلمبرداری در فضای برفی فارغ از سختی­ های تولید، یکی از سخت ­ترین و در عین حال لذت­ بخش ­ترین دغدغه ­های فیلمبردار است؛ شاید در نگاه اول برای مابقی این ­طور به نظر می ­رسید که من به عنوان کسی که اغلب با سمت فیلمبردار فعالیت کردم تا فیلمساز، در این تجربه به سراغ فیلمنامه ­ای با پتانسیل نورپردازی بیشتر و خاص ­تر بروم؛ اما فارغ از دغدغه­ های قصه و فیلمنامه و الزاماتشان، برف، انگیزه­ فیلمبرداری را برایم دوچندان می­ کرد؛ در لوکیشن­ های برفی، برف همانند یک صفحه­ رفلکتور بزرگ عمل می ­کند و نور آفتابِ بالای سر خودش را به صحنه برمی ­گرداند؛ کنترل این حجم نور که با چرخش خورشید مدام تغییر می ­کند، علی الخصوص زمانی که پیش شرط بر آن است که صحنه ­ها طبق رج فیلمبرداری نشوند، بسیار بسیار سخت است؛ علی الخصوص که تو تنها فیلمبردار پروژه نیستی و وظیفه­ مهم ­تر فیلمسازی را هم به دوش می کشی؛ برای مدیریت این دو سمت، من به تجربه­ سال ها فیلمبرداری ­ام رجوع کردم. اهمیت فوق ­العاده نور، تاثیر صحنه­ ها و موقعیت ­های فیلم در شرایط متفاوت نور خورشید (در سکانس ­های خارجی) مختلف است؛ برای مثال بعدی که در آفتاب نرم بدون سایه ایجاد می ­شود با شرایط کنتراستی کاملاً در تضاد است؛ بنابراین سعی کردم به عنوان فیلمبردار، سکانس ­های مختلف فیلم را با رعایت منطق در شرایط مورد علاقه ­ام در نور خورشید ضبط کنم؛ برای مثال در صحنه­ آخر برای گرفتن پلان ­هایی که به سمت غروب خورشید و گلدن تایم (زمان طلایی) می­ رفت، برنامه­ ریزی دقیقی کردم، به طوری که این وسواس که از روحیه­ فیلمبرداری­ ام می ­آمد، امکان فیلمبرداری پلان آخرِ فیلم را که خورشید در موقعیت کاملاً ویژه­ای است فراهم آورد و البته که در نتیجه این نما با آن شرایط نوری خاص، بُعد معنایی ویژه ­ای به فیلم داد.

شش. پس از تولید، مهم ­تر از تولید

مجسمه ساز می­ خواهد با متریالِ مختلفی دست به خلق یک اثر بزند؛ پلان کار مشخص است، متریال­ به دقت جمع ­آوری شده و حالا وقت خلق است؛ خلق سینما هم در میز مونتاژ جان می ­گیرد؛ حالا وقت رها کردن و واگذاری کامل کار به دیگری نیست؛ بلکه به نظرم جان اصلی کار را حالا باید بدمی؛ [اگر چه این بدان معنا نیست که قطعاً کارت را خودت مونتاژ کنی] فیلمت را رها نکن؛ وسواس ­هایت را بیشتر کن و از حذف پلان ­های نا­کارآمد، هر چند پلان ­هایی که به سختی گرفتی، پرهیز مکن.

«مانیکور» بارها و بارها در میز مونتاژ تغییر کرد؛ پلان ­ها به اطوار مختلف به هم تقطیع شد و در نتیجه به ثمر نشست؛ [اگرچه قطعاً کاستی ­هایی دارد] این وسواس به مراحل دیگر پس از تولید هم کشیده شد؛ مانیکور حداقل چهار بار با لُوک ­های مختلف تصحیح رنگ شد؛ چندین بار در صداگذاری تجدید نظر کردیم و برای موسیقی وقت زیادی گذاشته شد؛ اما برآیند این سختی ها برایم دلنشین بود.

هفت. اخلاق مهم ­تر از سینما

برای من بُعد انسانی هر مقوله ­ای بسیار از خود آن مقوله پر اهمیت ­تر است؛ فیلم می ­سازیم تا جهان خودمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ باورها، تجربه ­ها، دغدغه ­ها و هر چیز دیگری که از آن زندگی می چکد؛ برای من همه و همه­ این ها در محور انسانیت معنا می ­شود؛ همیشه تلاش کردم سر صحنه­ فیلمبرداری، چه به عنوان فیلمساز و چه به عنوان فیلمبردار، استانداردی از اخلاقیات را حفظ کنم؛ شاید موفق بودم، شاید هم نه؟! اما تلاش کردم تا بحران­ ها را دوستانه حل کنم، به کسی مدیون نباشم و در نهایت تجربه ­ای از یک فعالیت لذت بخش دسته ­جمعی را به خاطرات خوب زندگی ­ام اضافه کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه