آموزش: نوشتنْ قیام است؛ معرفی کتاب «گفت‌و‌گوی دوراس/گدار»

۲۴ فریم – دکتر اسدالله غلامعلی: پست معرفی کتاب این هفته‌ی سرویس آموزش ۲۴ فریم مقاله‌ای است که به کتاب «گفت‌و‌گوی دوراس/گدار» اختصاص یافته است؛ کتابی نوشته‌ی سیریل بگن و ترجمه‌ی قاسم روبین که در بردارنده‌ی گفت‌وگوهایی میان این دو سینماگر بزرگ است.

چکیده

مقاله‌ی حاضر بهانه‌ای است برای نوشتن از دو مؤلف، کارگردان و هنرمند که همواره بر زندگی حرفه‌ای و شخصی من تأثیر گذاشته‌اند. کتاب «گفت‌‌وگوی دوراس/گدار» یکی از آن اتفاق‌های خوب است. گفتگوهایی که به مونولوگ‌های تنهایی شبیه‌اند و از طرفی آواز زیبایی هستند در ستایش تنهایی، عشق و هنر. این کتاب برای مخاطبینی که با آثار این دو نفر آشنا نیستند جذابیتی ندارد، چرا که در خلال صحبت‌های‌شان مدام به فیلم‌ها، تابلوهای نقاشی، رخدادهای سیاسی و فرهنگی ارجاع می‌دهند و زبان و کلام‌شان کاملاً منطبق بر آثارشان است. برای خواننده و تماشاگرانی که با گدار و دوراس آشنایی دارند، این گفتگوها غنیمت و نعمت است و همچنین نشان می‌دهد که چرا این آدم‌ها توانسته‌اند بر ادبیات و سینما تأثیرگذار باشند.

کلید واژگان: سینما، ادبیات، ژان لوک گدار، مارگریت دوراس

مقدمه

کتاب «گفتگوی دوراس/گدار» به قلم سیریل بِگن که توسط قاسم روبین (مترجم بسیاری از آثار دوراس) ترجمه شده است، شامل سه گفتگو در سال‌های ۱۹۷۹، ۱۹۸۰ و ۱۹۸۷ و یک مؤخره است. به قول بگن این گفتگو رویارویی دو تنهایی است. در تمام جملات و گفتگوها، بدون آن‌که از تنهایی سخنی باشد، می‌توان تنهایی را دید و شنید. تنهایی‌ای که هم حاصل سینما و ادبیات است و هم نیست. تنهایی مدنظر در این‌جا همانی است که این دو در آثار تحسین‌برانگیزشان یادآور می‌شوند و در عین حال مدام آن را پس می‌زنند (بگن، ۱۳۹۷: ۱۲۳). دوراس این تنهایی را بارها در آثارش، که معمولاً از حوادث زندگی خودش نشأت می‌گیرند، بیان کرده است. «عزلت نوشتار همان عزلتی است که نوشته بدون آن حاصل نمی‌شود، وگرنه چیز بی‌مایه‌ای از آب در می‌آید و دوباره نوشتن را اقتضا می‌کند…». از طرفی ژیل دلوز نیز درباره گدار چنین نگاهی دارد و او را تنها خطاب می‌کند؛ گدار آدمی‌ست که سخت کار می‌کند، به همین دلیل سخت در عزلت است، عزلتی مطلق، متفاوت از آنچه مرسوم است… .

اگرچه دوراس بیشتر به واسطه‌ی رمان و داستان کوتاه مشهور است، امّا سینماگری ستودنی نیز هست و فیلم‌های متعددی ساخته که برخی از آن‌ها تحسین مخاطبین و منتقدان را برانگیخته است. در واقع گدار و دوراس هر دو نویسنده‌اند؛ با توجه به نظریه‌ی دوربین قلم (نظریه ای از الکساندر آستروک (۱۹۲۳-۲۰۱۶) که تأثیر زیادی بر موج نوی سینمای فرانسه گذاشت.)، دوراس با قلم و گدار با دوربین! هر دو شیفته‌ی سینما هستند. دوراس معتقد بود که هیچ چیزی شوق‌انگیزتر از ساختن فیلم نیست و گدار هم که یک سینه‌فیل تمام‌عیار است. در فیلم‌های گدار با کلمات به صورتی جسورانه روبه‌رو می‌شویم و در آثار دوراس از تصویرسازی‌ها لذت می‌بریم. بین این دو علاوه بر سینما و ادبیات پیوندهای دیگری همچون سیاست، مارکسیسم، پاریس و … نیز وجود دارند. در این گفتگوها آن‌ها از هر چیزی سخن می‌گویند؛ از فیلم‌ها و کتاب‌ها تا جنگ، تنهایی، بچگی و خردسالی (که دوراس آن را دیوانگی می‌نامد)، می ۶۸ و … .

نکته‌ی قابل‌توجه دیگر در این گفتگوها این است که آن‌ها به عنوان دو مؤلف دیدگاه‌های متضاد و حتا متناقضی نسبت به هم دارند و از بیان آن‌ها پروایی ندارند، امّا در طول گفتگو این‌گونه حس می‌شود که نقاط مشترک آن‌ها نیز زیاد است. گویی هر دو از یک نقطه شروع می‌کنند و به یک نقطه می‌رسند و آن تصویر و کلمه است.
گدار: کلمات به جن می‌مانند، جن‌زاده‌های شکسپیر… در آثار تو یا مثلاً بکت، شهریارند کلمات.
دوراس: نه، نه به این شدت. پرشمارند، انبوهی از کلمات، از تصویر، فیلم. این انبوهی از کلمات البته باید مستدل باشند.
گدار: من ترجیح می‌دهم که کلمه به کار نبرم، منتها هنوز چیزی پیدا نکرده‌ام که جایگزین کنم مسلماً…
دوراس: خب، از موسیقی استفاده می‌کنی، از چهره‌ی آدم‌ها.

نکته‌ی قابل‌توجه دیگر این است که هر دو با آثار هم آشنایی کاملی نیز دارند. اشتیاق دوراس به آثار گدار واضح است و گدار نیز مدام دوراس را به خاطر برخی از آثارش ستایش می‌کند. گدار و دوراس هر دو فیلم ساخته‌اند و هر دو با ادبیات آشنا هستند، اما آثارشان نشان می‌دهد که به چیزی ورای سینما و ادبیات می‌اندیشند. دوراس صراحتاً گفته است: «کار من سینما نیست، ادبیات هم نیست، چیز دیگری‌ست.» سینما و نوشتن برای آن‌ها خودِ زندگی‌ست. اکسیژنی است که اگر تنفس نکنند می‌میرند. سینما و زندگی برای آن‌ها ابتدا و انتهاست. در واقع نوشتن هم باید است و هم بهانه. بهانه برای انجام آن چیز دیگر. فیلم ساختن هم این‌گونه است. آثار مارگریت مهر تائیدی بر این ادعا هستند، زیرا که او رمان‌های‌اش را به نمایش و فیلم تبدیل کرده است («تمامی روزها در میان درختان» در ابتدا رمان بود و سپس به صورت نمایش و فیلم هم در آمد).

هر سه گفتگو سرشار از بحث‌های متفاوت و جذاب هستند و در عین حال که شباهتی به هم ندارند، امّا شبیه‌اند. در عین حال که گاهاً همدیگر را تائید می‌کنند، امّا زاویه‌ی دید آن‌ها تقریباً در کمتر موردی کاملاً مشترک است. بگن اشاره می‌کند که سوءتعبیر بین دوراس و گدار امری عادی و بدیهی و منبعث از برخی برخوردهای‌شان است، گرچه انگیزشی درونی را هم دامن می‌زند. گدار معترف است که دوراس برای خودش بین سینما و مکتوب قاعده‌ای بنا نهاده است، ولی گدار با تمهیدات و لحنی نه چندان جدی، طی گفتگو، منطق دوراس را با مفهومی استعاری در هم می‌آمیزد: «من گمان می‌کنم ما دو نقش از دو روی یک سکه‌ی واحدیم؛ کار دشواری است نشان دادن این‌که روی الف با روی ب حرف نمی‌زند.» (ص ۱۳۱)

ژان لوک گدار (-۱۹۳۰)

اکنون، در عصر حاضر می‌توان از گدار به عنوان یک اسطوره یاد کرد. حتی اگر فیلم‌های‌اش را دوست نداشته باشیم و یا با توجه به تعداد زیاد فیلم‌های‌اش، فقط چند فیلمِ او را دیده باشیم، باز هم گدار نقش یک اسطوره را ایفا می‌کند. اسطوره خط مشی است برای زندگی و گدار شیوه‌ای نوین برای دیدن و به تصویر کشیدن عرضه کرده است. نظرات او درباره‌ی سینما و سینماگران، ویدئو، سیاست، مارکسیسم، زنان، عشق و … بیشتر موجب خلق چنین چهره‌ی افسانه‌ای شده‌اند. او در جایی هیچکاک را سینما می‌داند و در جای دیگر نیکلاس ری را. از دوستی تروفو می‌گوید و ناگهان او را کارگردانی می‌نامد که بلد نیست فیلم بسازد. ویدئو را دختر نامشروع سینما خطاب می‌کند، امّا به شدت دیدگاه مثبتی درباره آن دارد.

گدار صرفاً یک فیلمساز نیست. او می‌تواند یک مبارز باشد، یا یک منتقد و یا یک نظریه‌پرداز. اگر دوربین برای آستروک یک قلم، برای کوبریک ابزاری برای فلسفه‌ورزی و برای فللینی قلم‌مویی برای ترسیم دوران کودکی و رُم باشد، برای گدارْ دوربین ابزاری برای کاوش است. او باستان‌شناسی است که مدام در حال حفاری‌ست و هرگز از کاوش و استخراج دست برنمی‌دارد. کاوش‌های او در اجتماع، سیاست، انقلاب، فلسفه و … هرگز مانع نشده‌اند که سینما را از یاد ببرد. همواره در برهه‌های مختلف نظرات‌اش را پیرامون سینما و سینماگران اعلام کرده است، خشم‌اش را از سینمای سرمایه‌داری پنهان نکرده و هرگز از ستایش سینما به مثابه‌ی مدیومی که اندیشه‌ورزی می‌کند دست برنداشته است. «فیلم وقتی اندیشه‌ورزی می‌کند دیگر جایی برای چیز دیگری باقی نمی‌ماند، با همین تکه تکه‌هایی که ضبط و ثبت می‌کنیم و کنار هم قرار می‌دهیم اندیشه سر بر می‌آورد، دیگر نیازی به اندیشیدن من نخواهد بود»(ص۸۶). او یک منتقد خستگی‌ناپذیر است. از سخنرانی‌های‌اش تا فیلم‌هایش، مدام در حال نقد کردن بوده است؛ از تاریخ، فرهنگ تا فلسفه و فیلمسازان. «در باب نقدنویسی خیلی حرف دارم. ببینید، خیلی از فیلم‌هایی که ساخته‌ام در واقع نوعی نقد بوده، شاید هم جای واقعی‌شان در صفحات مجله بوده و نه روی پرده… نقد از نظر من یعنی فیلم ساختن». او همه چیز را با سینما بیان می‌کند. انگار زبان‌اش جز سینما نمی‌شناسد و یا این‌که زبان سینما را بهتر از زبان انسان یا جهان می‌داند. حتا «تاریخ‌های سینما» را به صورت تصویری به نگارش در آورده است، چرا که مدعی بود تاریخ سینما باید به شکل تصویر بیان شود. عشق و اشتیاق او به تصویر را می‌توان در هر فیلم مشاهده کرد. به اعتقاد گدار هر تاریخ سینمایی باید سینمایی باشد» (اسحاق‌پور، ۱۳۸۶: ۱۱). او که در انقلاب می ۶۸ حضوری پر رنگ داشت و توانست با نخستین فیلم‌اش تمام قواعد رایج سینمایی را در هم بشکند و ساختاری نو بنا کند و در کنار دیگر دوستان‌اش موج نوی فرانسه را پایه‌گذاری کنند؛ موج نو منتقدانی که بودند که فیلم می‌ساختند، اما از ساختار سینمایی ملقب به «سنت کیفیت» یا «سینمای پاپابزرگ‌ها» خسته شده بود و احساس می‌کردند که این دسته از فیلم‌ها نه تنها جایگاهی در تاریخ سینما و تصویر ندارند، بلکه توهینی به سینما نیز محسوب می‌شوند. گدار حرکت خودشان را یک انقلاب می‌دانست و به همین خاطر هنگامی که «چهارصد ضربه» در فستیوال کن برنده‌ی جایزه شد، اعلام کرد که «ما پیروز شدیم!»
نخستین سوال گدار از دوراس در کتاب گفت‌و‌گوی دوراس/گدار این است که آیا حاضر است که چیزی برای تلویزیون بسازد؟ این سوال در ظاهر ساده است، امّا با توجه به اعتقادات گدار نسبت به ویدئو و تلویزیون تعجب‌برانگیز است. گدار در مقایسه‌ی سینما و تلویزیون گفته است که سینما خاطره را به یاد می‌آورد و تلویزیون فراموشی را. از طرف دیگر از ویدئو یا تلویزیون استقبال می‌کند، ولی با برنامه‌های تلویزیونی مخالف است، چون آن‌ها را عاری از هر گونه خلاقیت می‌داند. «ویدئو نوعی پاراسینماست که می‌تواند برای انجام کارهایی مورد استفاده قرار بگیرد که سینما نمی‌توانست بدون پایین آمدن کیفیت و همچنین قیمت بیشتر آن را انجام دهد». این اظهار نظرها در ظاهر ضد و نقیض به نظر می‌رسند، امّا باید گفت این تفاوت‌ها نشان جسارت گدار است که به تکامل و تغییر اعتقاد دارد و از بیان آن نمی‌پرهیزد. همین بی‌پرواییِ او بود که فیلمنامه و یا فیلمنامه‌نویسی را کنار می‌گذارد یا حداقل به شیوه‌ی خودش می‌نویسد. «برای اولین فیلم‌ام شروع کرده بودم به نوشتن فیلمنامه، آن هم سه هفته پیش از فیلمبرداری. دچار وحشت عجیبی شده بودم، و حالا می‌فهمم که علت‌اش مشخصاً همان نوشتن بوده، نوشتن فیلمنامه».

مارگریت دوراس (۱۹۹۶-۱۹۱۴)
مارگریت دونادیو موسوم به مارگریت دوراس نویسنده‌ی نام‌آشنای فرانسوی در ۱۴ آوریل ۱۹۱۴ در یکی از مستعمرات فرانسه (سایگون) متولد شد. بنابراین می‌توان گفت زندگی او از همان ابتدا با سیاست عجین شد. بخش عظیمی از آثار او حدیث نفس‌اند. از رمان «عاشق» که او را به شهرت رساند تا فیلم‌های‌اش، همچون کامیون یا آوای هند، زندگی شخصی و خاطرات‌اش قابل رویت‌اند. دوراس بر منحصربه‌فرد بودن شیوه‌ی نگارش خود تأکید دارد. در این شیوه، او نمی‌خواهد آگاهی بدهد، بلکه منظور او از نوشتن «خود را گفتن» است. رمان‌های دوراس همه از خود او می‌گویند (خسروی شکیب، ۱۳۸۹). به همین خاطر است که او را یکی از نویسندگان برجسته‌ی جریان سیال ذهن می‌دانند. در سال ۱۹۴۲ به عضویت حزب کمونیسم در می‌آید، اما پس از چندی از آن جدا می‌شود، ولی اعتقادات‌اش نشان می‌دهند که هیچ‌گاه به طور کامل از چپ بودن دست برنداشت. رمان «عاشق» موجب شهرت او شد و جایزه کنگور را تصاحب کرد؛ رمانی که مستقیماً با زندگی شخصی و دوران کودکی‌اش ارتباط دارد. ژان ژاک آنو (Jean-Jacques Annaud) فیلمی بر اساس این رمان به همین نام ساخته است، امّا متاسفانه باید گفت در این فیلم هیچ نشانی از دوراس و روح اصلی رمان وجود ندارد.

دوراس علاوه بر رمان‌های مشهوری همچون «سدی برابر اقیانوس آرام»، «درد»، «عشق»، «شیدایی لل.و.اشتاین»، «نایب کنسول» و «حیات مجسم»، فیلمنامه نیز نوشته است. «زن رودخانه گنگ»، «آوای هند»، «لاموزیکا»، «کامیون»، از آن دسته هستند که برخی از آن‌ها مورد استقبال نیز قرار گرفته‌اند. علاوه بر فیلم‌های او، رمان‌های‌اش نیز سرشار از تصاویر ناب هستند. البته تمام آثار او در زمره‌ی ادبیات و سینمای مدرن قرار می‌گیرند. او نیز همچون گدار هرگز پایبند قصه‌گویی مرسوم و کلاسیک نبوده است و معمولاً او را در زمره‌ی نویسندگان جریان سیال ذهن و رمان نو قرار می‌دهند. می‌توان به جرأت گفت سینما و ادبیات در نظر دوراس با خاطره، فراموشی، تنهایی، عشق و سکوت گره خورده‌اند. انگار او روی صندلی و پشت میز کارش نشسته و مدام خاطرات را به یاد می‌آورد، اما قطعاً خیال و تمنا را نیز در آن‌ها دخیل می‌کند. همین تداعی خاطرات و همچنین شیوه‌ی بازگویی آن‌ها همراه با شکستن زمان و مکان، شخصیت‌پردازی غیرمتعارف و به طور کلی بی‌اعتنایی به شیوه‌ی داستان‌گویی رایج، باعث می‌‌شود که وی را به عنوان یکی از مهم‌ترین نویسندگان جریان سیال ذهن و رمان نو بشناسند.

جریان سیال ذهن
مارسل پروست (۱۹۲۲-۱۸۷۱)، نویسنده‌ی فرانسوی، رمان مشهور «در جستجوی زمان از دست رفته» را در ۱۹۱۳ میلادی منتشر کرد. دوروتی میلر ریچاردسون رمان «زیارت» را در ۱۹۱۵ به رشته‌ی تحریر درآورد و جیمز جویس (۱۹۴۱-۱۸۸۲)، اولیس را در سال‌های ۱۹۲۲-۱۹۱۴ میلادی نوشت. این نویسندگان بدون اطلاع از هم شیوه‌ای را که به «جریان سیال ذهن» معروف شد به کار بردند. رمان‌های «خشم و هیاهو» (۱۹۲۹) اثر ویلیام فاکنر (۱۹۶۲-۱۸۹۷) و «خانم دالووی» (۱۹۲۵) اثر ویرجینیا وولف (۱۹۴۱-۱۸۸۲) نیز به همین شیوه نوشته شده‌اند. «این نویسندگان بدون شناخت یکدیگر با سه نوع استعداد و خوی کاملاً متفاوت، در یک زمان دست به تغییر کیفیت واقعیت در قصه زدند».

مسأله‌ی اساسی تکنیک سیال ذهن، تنهایی انسان، بازگویی جهان نهانی وی و همراه کردن مخاطب به شیوه‌ای بدیع و مؤثرتر می‌باشد. جریان‌های ذهنی، اندیشه‌ها و … بدون مرز و بدون هیچ نظم کلاسیکی ارائه می‌شوند. در این شیوه، جایگاه راوی به عنوان کسی که همه چیز را می‌داند و داستان را برای مخاطب بازگو می‌کند از بین می‌رود. شخصیت به کمک تک‌گویی‌های درونی و طرح داستان که شیوه‌ی کلاسیک را بر هم زده است، خواننده را به سادگی وارد جهان داستان می‌کند. «رمان جریان سیال ذهن دو ویژگی دارد: نخست، ذهنیت شخصیت را به طور مستقیم و بدون دخالت راوی ارائه می‌دهد و دوم این که، نه فقط گفتار که سطح پیشاگفتار ذهنیت شخصیت را هم نمایش می‌دهد.» تکنیک سیال ذهن دارای مؤلفه‌ها و عناصری است که با مطالعه و تحلیل آثاری که به این شیوه به نگارش در آمده‌اند کشف شده‌اند. به طور کلی تکنیک جریان سیال ذهن دارای مؤلفه‌هایی‌ست از قبیل: تداعی آزاد، حدیث نفس، عدم نظم فکری مشخص و واضح، فقدان روابط علّی، تراوش افکار به صورتی بی‌پرده به صورتی که انگار نویسنده دخالتی ندارد که در واقع دخالتی هم ندارد بلکه این شخصیت‌ها هستند که افکارشان را از طریق تک‌گویی درونی ارائه می‌دهند، عدم وضوح روابط زمانی و مکان و …. . به طور کلی می‌توان گفت مهم‌ترین عناصر تکنیک سیال ذهن عبارت‌اند از تداعی آزاد، حدیث نفس و تک‌گویی درونی که به وفور در آثار دوراس دیده می شوند.

رمان نو

زمانی که رمان‌ نو اعلام حضور کرد، سه نوع ادبیات در فرانسه مطرح بودند: گونه‌ی کلاسیک با نویسندگانی همچون «هانری ترویا» و «روبر مرل»، ادبیات عامه‏‌پسند مانند «فرانسواز ساگان»، و بالاخره ادبیات متعهد با نویسندگانی همچون «ژان پل سارتر»، «سیمون دوبوار» و «آلبر کامو».(پاینده،۱۳۸۱: ۱۹۰). برخی از منتقدان معتقدند «رمان نو» با ازهم‌گسیختگی، با غرابت بیان، با پرگویی متظاهرانه، با آشفتگی عمدی یا غیرعمدب، نوعی انقلاب ادبی به شمار نمی‌آید، بلکه نوعی واپس‌روی است. رضا سیدحسینی معتقد بود که رمان نو را نمی‌توان مکتبی از مکاتب ادبی به شمار آورد، بلکه جریانی ادبی است که بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا، به خصوص در فرانسه، رخ نمود. پایه‌گذار این جریان ادبی را می‌توان آلن روب-گری‌یه دانست. مارگریت دوراس و میشل بوتور و ناتالی ساروت از دیگر نویسندگان این جریان‌اند. در رمان‌نو، تصویر در غیاب و نبود واقعیت شکل می‏‌گیرد. انسان در چنین تصویری موجودی تنها و ناتوان است، لذا به لحاظ معنایی، انسان‌‏باوری و عقل‏‌گرایی معنی ندارد و به لحاظ ساختار، نیازی به شخصیت‏‌پردازی نیست. در رمان‌ نو شخصیت داستانی همچون آثار رئالیستی سنتی وجود ندارد. نویسنده‌ی رمان نو به عواطف‌ و آرمان‌های شخصیت‌های داستان توجهی ندارد. روان‌شناسی شخصیت‌ها و مناسبات تاریخی و اجتماعی آن‌ها در رمان نو جایی ندارند. انسان با همه‌ی پیچیدگی‌های ذهنی، روانی و عاطفی‌اش در رمان نو انکار می‌شود. اشیاء هم که در این‌گونه رمان مطرح می‌شوند، تیره و سردند (غلامعلی، ۱۳۹۳: ۷۰).

در رمان‌ نو‌ همیشه‌ نوعی‌ بیگانگی‌ شخصیت‌ وجود دارد که از تفکر مدرن برمی‌خیزد. این بیگانگی ریشه‌ای اگزیستانسیالیستی دارد و بدون تردید ارتباطی مستقیم با جنگ و پیامدهای ویران‌گر آن دارد. «نویسندگان جوان معترض در دهه‌ی ۱۹۵۰ این سوال را مطرح کردند که چرا با گذشت بیش از ده سال از پایان جنگ جهانی دوم و عواقب شوم آن، رمان باید همچنان در میان نومیدی و پوچی دست و پا بزند؟» (بیضاوی، ۱۳۸۰) اما باید این نکته را نیز در نظر گرفت که بیگانگی انسان در رمان نو متفاوت با رمان‌های اگزیستانسیالیستی نویسندگانی همچون کامو است. انسان‌ها در این رمان‌ها به تمامی فروکاسته شده‌اند و در حد و اندازه یک شیء هستند و حتا در برخی از رمان‌های این جریان، شخصیت‌ها اسم ندارند و یا فقط یک کلمه به عنوان اسم شخصیت ذکر می‌شود. رمان و فیلم «سال گذشته در مارین‌باد» نمونه‌ای برجسته و قابل‌تأمل است که در آن کاراکترها نه تنها اسم ندارند، بلکه جزئی از اشیاء محسوب می‌شوند. دوراس در بسیاری از آثارْ بازیگر را حذف می‌کند و یا اگر از بازیگر استفاده می‌کند، صرفاً جایگاهی همچون یک شیء به او می‌دهد. دوراس در خلال گفتگو اشاره کرده است: «بازیگر را کنار گذاشتم… پنج فیلم بدون بازیگر ساخته‌ام. منظورم بدون بازیگری‌ست. اشخاصِ فیلم آوای هند گمان نمی‌کنم که نقش ایفا کنند، چیزی را طرح می‌کنند، ولی بازیگری نمی‌کنند، به معنی دقیق کلمه وضع می‌کنند.» به همان نسبت که موجودیت انسان در این نوع آثار (ادبیات و سینما) رنگ می‏‌بازد، اشیاء اهمیت زیادی پیدا می‏کنند. به همین خاطر است که رمان‌ نو «رمان اشیاء» نام گرفته است.

از مهم‌ترین مؤلفه‌های رمان نو می‌توان به عدم حضور نویسنده، عدم قطعیت، شکستن سیر خطی ابتدا، میانه و انتها، و بی‌مکانی و بی‌زمانی اشاره کرد. علاوه بر عناصری که در تکنیک سیال ذهن و رمان نو وجود دارند که عناصری غیرقابل‌انکار در آثار دوراس هستند، سکوت و تنهایی، عشق و میل به نوشتن به وفور در رمان‌ها، داستان‌ها، نمایشنامه و فیلم‌های دوراس به چشم می‌خورند:

۱- سکوت و تنهایی: دوراس و شخصیت‌هایی که خلق کرده است به شدت از جهان پیرامون‌شان ضربه خورده‌اند؛ دوراس/خانواده، دوراس/ازدواج، دوراس/جنگ، دوراس/استعمار و … از جمله رابطه‌های دوراس هستند که هر یک به شیوه‌ای او را منزوی کرده‌اند. شخصیت‌های آثارش نیز به همین شیوه مدام در حال جنگ و آسیب خوردن هستند. حتا زمانی که نمی‌جنگند نیز آسیب می‌بینند. رمان «عاشق» داستان دختری نوجوان است که در سن کم عاشق می‌شود، اما این عشق به سرانجام نمی‌رسد. او از همان کودکی تنهایی را تجربه می‌کند. پدرش همچون پدر دوراس مرده است و مادرش توان کنترل خانواده را ندارد. برادرهای‌اش یکی یار و رفیق اوست و دیگری بزرگ‌ترین دشمن خانواده. اگرچه تنهایی‌های این شخصیت‌ها پرهیاهو هستند، امّا دوراس به بهترین شکلِ ممکن از عنصر سکوت سود می‌جوید. «سکوت در این رمان‌ها بروز انفصالی عاطفی و یا نتیجه‌ی احساسی ناخوشایند است.» (اطهاری نیک و بیگی، ۱۳۹۴) در رمان‌های «عشق» و «درد» به وفور این سکوت حکمفرماست. دلیل این سکوت اما عیان نیست. آدم‌ها ساکتند چون حرفی برای گفتن ندارند نه این‌که دشمن باشند و یا نتوانند حرف بزنند؛ آدم‌های دوراس از حرف زدن و ارتباط‌های آدمی نومید شده‌اند. عدم ارتباط انسانی و تنهایی نه تنها در آثار دوراس بلکه در ادبیات مدرن و رمان نو جایگاهی ویژه دارند.

۲- عشق در همه‌ی آثار دوراس وجود دارد، حتا اگر به طور مستقیم بیان نشود. انگار نویسنده نمی‌تواند بدون سخن گفتن از عشق بنویسد. اما عشق در آثار او بیشتر شبیه میوه‌ی ممنوعه است. از آنجا که ارتباط‌ها ناکامل هستند، عشق‌ها نیز ممکن نیستند. «درد»، «عاشق»، «عشق»، «شیدایی لل.و.اشتاین» نمونه‌هایی از این دست هستند. عشق‌هایی که با خاطرات، تداعی‌ها و واکنش‌های ذهنی، ترس و انزواهای انسانی همراه‌اند؛ سرشار از عطش و اشتیاق‌اند، اما همواره ناکام می‌مانند. «هیروشیما عشق من» به نویسندگی مارگریت دوراس و کارگردانی آلن رنه، شمایلی تمام‌قد از یک عشق ناتمام و غمگین است؛ عشقی که جنگ آن را بر باد می‌دهد و خاکستر خاطرات را بر جای می‌گذارد.

۳- نوشتن: به صفحات آغازین این مقاله بازگردیم. گدار و دوراس هر دو می‌نویسند. بدون نوشتن جان ندارند و نمی‌توانند همچون دیگران به زندگی ادامه دهند. نوشتن همه چیز است. به قول دوراس که در جایی از کتاب گفته است: «می‌نویسم… می‌خندم… نوشتن روزمره که تمام می‌شود، خنده سر می‌دهم… . نوشتن خندیدن است؛ امیدی که بدون آن زندگی ممکن نیست.» گدار نیز به همین شیوه می‌نویسد، امّا با دوربین، صدا و مونتاژ. هر دو در آثارشان مدام به نوشتن، ادبیات، سینما، فیلم ساختن ارجاع می‌دهند. می‌توان گفت ساختار به خوداندیش یا خودبازتابندگی (Self-reflection) در آثار هر دو وجود دارد که بدون تردید عشق و اشتیاق به ادبیات و سینما یکی از دلایل آن است. هر دو در نوشتن هم ادیب هستند و هم تصویرساز، هم خیال‌پرداز و هم منتقد. در واقع نوشتنْ قیام است؛ اعتراضی‌ست به جهان. انگار نویسنده فریاد می‌زند که جهان و تمام متعلقات‌اش نمی‌تواند مرا ارضا کند. انگار می‌گوید جهان برای من کم است، کوتاه و اندک است و این نوشتن است که رهایی می‌بخشد، ساز می‌زند، می‌رقصد و می‌رقصاند و تو را از زنده بودن صرف و مرگ ترسناک می‌رهاند. نوشتنْ تنهایی می‌سازد و تنهایی را نادیده می‌گیرد. هم سخن است و هم سکوت. هم مرگ است و هم زندگی. هم فراموشی است و هم خاطره‌بازی. سینما و ادبیات گدار و دوراس به همین شیوه است. نوشتن به شیوه‌ی گدار و دوراس به سخره گرفتن جهانی‌ست که مدام می‌خواهد انسان را احاطه کند. این جستار را با سطوری از کتاب «نوشتن، همین و تمام» اثر مارگریت دوراس به پایان می‌‌رسانم:

«یگانه وطن‌ام نوشته است، کلمه است. و می‌نویسم، پس نمی‌میرم. می‌نویسم، از تن بی‌جان جهان می‌نویسم، از هیروشیما، از تن بی‌جان عشق، از آشویتس. نوشته منم… منم آن کلام مکتوب. … آن‌که می‌نویسد، همراه تمام جهان می‌نویسد، نه به تنهایی. کتابِ نوشتن داستان خودِ نوشتن است، داستان کلمه، همین سیاهیِ نقش‌بسته بر لوح سفید کاغذ، همین کلامی که مجرد است و در عین حال همبسته‌ی طرحی است پرداخته – نپرداخته در پس ذهن. نوشتنْ گذر کلمه است از مسیر ظاهراً کوتاهِ بین ذهن و کاغذ. گرفتاری نوشتن، برای کسی که می‌نویسد، متفاوت از انتخاب مضمون و درون‌مایه است، متفاوت از کلام صرف و وسواس‌های زینتی یا کلام خوش‌ساخت یا حتا نگرانی ناهمواری زبان و جز این‌ها. نوشتنْ صیانت از عالم هستی است به یمن کلام، گنجاندن جهان واقع است به عالم خیال، و بعد نقش زدن آن بر دل کاغذ، از گذر کلام. کلمه به تنهایی صورت نمی‌بندد. آن‌که می‌نویسد همراه تمام جهان می‌نویسد، نه به تنهایی کلام، زیسته اگر باشد، عجین می‌شود با نویسنده. نوشته منم. کلام مکتوبم من. می‌نویسم، از تن بی‌جان جهان می‌نویسم، از هیروشیما، از تن بی‌جان شده‌ی عشق، از آشویتس. می‌نویسم، پس نمی‌میرم… نوشته مثل باد سر می‌رسد. عریان است نوشته… هیچ‌چیز به گرد آن نمی‌رسد مگر زندگی، خودِ زندگی…»

منابع

کتاب
اسحاق‌پور. یوسف. باستان‌شناسی سینما. ترجمه‌ی مازیار اسلامی. نشر حرفه هنرمند. تهران. ۱۳۸۶٫
بگن، سیریل، گفتگوی دوراس / گدار. ترجمه‌ی قاسم روبین. نشر مرکز. تهران. ۱۳۹۷٫
بیضاوی، سوسن. رمان نو چه می‌گوید؟ فصلنامه‌ی مدرس. سال ۱۳۸۰٫ شماره‌ی ۲۳٫
پاینده، حسین. درآمدی بر ادبیات. جلد دوم. انتشارات دانشگاه پیام نور. تهران. ۱۳۸۱٫
دوئن، ژان لوک. موج نوی سینمای فرانسه. ترجمه‌ی قاسم روبین. انتشارات نیلوفر. تهران. ۱۳۸۲
دوراس، مارگریت. نوشتن، همین و تمام. ترجمه‌ب قاسم روبین. انتشارات نیلوفر. تهران.
غلامعلی، اسدالله. روایت مدرن و موج نوی سینمای ایران. نشر و پژوهش رسم. تهران. ۱۳۹۳٫

مقاله
اطهاری نیک اعظم، مرضیه. دنیا بیگی، دنیا. بررسی نشانه معناشناسی گفتمان سکوت در سه اثر مارگریت دوراس؛ مدراتوکانتابیله، عاشق و درد. نقد ادبیات و زبان خارجی. ۱۳۹۴٫ شماره ۱۵٫
خسروی شکیب، محمد. بررسی اندیشه‌ی فمینیسم در آثار شهرنوش پارسی‌پور و مارگریت دوراس. ادبیات و زبان‌ها؛ مطالعات تطبیقی. پاییز ۱۳۸۹٫ شماره ۱۵٫