آموزش: پانزده فیلم عالی که می‌توانند الهام‌بخش فیلم‌سازان جوان باشند

۲۴ فریم – کیانا نیکلایی: در مقاله‌ی این پست که از سایت سینمایی taste of cinema انتخاب و ترجمه شده، به پانزده فیلم شاخص از سینمای جهان پرداخته شده است که تماشای‌شان برای هر فیلم‌ساز جوان و نوپایی می‌تواند منبع الهام و انگیزه باشد.

هر فیلم‌ساز بزرگی داستانی از شروع عشق‌اش به سینما دارد. لحظه‌ی الهام گرفتن معمولاً این چنین است: نشستن در سالنی تاریک، نگاه کردن به پرده و مسحور شدن. این فیلم‌سازان جوان برای اولین بار صدای مؤلف پشت دوربین را تشخیص می‌دهند و متوجه می‌شوند که ساختن فیلم می‌تواند کاری باشد که توان‌اش را دارند.

اغلبِ همین فیلم‌های الهام‌بخشْ خودشان نقطه‌ی شروع کارنامه‌های درخشانی هستند؛ جایی که فیلم‌سازانی با منابع محدود برای نخستین بار قادر شده‌اند شکل بیانی خود را شکل دهند. این زنجیره‌ی الهام‌بخشی از فیلم‌سازی به فیلم‌ساز دیگر انتقال می‌یابد و هر نسل بر بعدی تأثیر گذاشته و ردی ماندگار بر تاریخ سینما می‌گذارد. اگر شما فیلم‌سازی جوان و سردرگم هستید، یا فکر دوربین به دست گرفتن برای اولین بار را در سر می‌پرورانید، این چند فیلم به جوشش چشمه‌ی خلاقیت‌تان کمک خواهند کرد.

۱۵- فروشنده‌ها (۱۹۹۴) Clerks 

«کوین اسمیت»، که خیلی به دلیل «تجاری شدن» فیلم‌های اواسط دوران کاری‌اش مورد تمسخر واقع می‌شود، با پرداختی صریح و طنزآمیز از مسائل جنسی و فرهنگ عامه در اولین فیلم بلندش توانست روی نقاط حساسی از فرهنگ دست بگذارد. مشهور است که اسمیت فیلم‌اش را شب‌هنگام به همراه دوستان‌اش در سوپرمارکتی در نیوجرزی که روزها آن‌جا کار می‌کرد فیلم‌برداری کرد و در قرض فرو رفت تا بتواند فیلم‌اش را بسازد و الگوی تازه‌ای برای مؤلفان مستقل مشتاق خلق کند.

فیلم، که عمدتاً پیرنگ خاصی ندارد، راجع به یک روز از زندگی دو فروشنده در یک فروشگاه و مکالمه‌های بی‌هدف‌شان راجع به روابط جنسی، روابط عاشقانه و فرهنگ عامه است. در نهایت، درام فیلم در دوراهی‌ای خلاصه می‌شود که جلوی پای یکی از فروشنده‌ها به نام دانته قرار می‌گیرد؛ این که آیا رابطه‌اش را با دوست‌دختر فعلی‌اش ورونیکا، که بی‌بندوباری گذشته‌اش دانته را نگران کرده است، ادامه بدهد یا رابطه‌ای پرشور را با عشق دوران دبیرستان‌اش، کیتلین، از سر بگیرد.

بودجه‌ی ۲۰۰۰۰ دلاری فیلم کم‌تر از مقداری بود که اکثر فیلم‌سازان برای فیلم‌های کوتاه‌شان خرج می‌کنند و این مصداقی است بر این ضرب‌المثل قدیمی که «از چیزی بنویس که درباره‌اش می‌دانی». علت موفقیت فیلم اسمیت وجود اصالتی خاص در آن است که تنها می‌تواند از تجربیات شخصی در زندگی حاصل شود.

فیلم در نهایت بسیار تأثیرگذار از آب درآمده است؛ نه تنها از این جنبه که نشان می‌دهد هر کسی می‌تواند فیلم بسازد، بلکه از این رو که مرزهای آن چه را که می‌تواند یک کمدی قابل‌قبول دانسته شود گسترش می‌دهد. اسمیت راه را برای کمدی‌های دیالوگ‌محور و رده‌ی R جاد اپتاو (Judd Apatow) باز کرد و مدل رها، بداهه‌پردازانه و کم‌خرجی را ارائه کرد که فیلم‌سازان به اصطلاح مامبلکور [۱] (mumblecore) مثل جو سوانبرگ (Joe Swanberg) و برادران دوپلاس (Duplass brothers) بعدها آن را دنبال کردند.

۱۴- اسلکر (۱۹۹۱) Slacker 

اولین فیلم بلند «ریچارد لینکلیتر» نقطه‌ی اوجی در عرصه‌ی فیلم مستقل است که سینمای آمریکا را در دهه‌ی نود فرا گرفت. فیلم بنیان بسیاری از خصوصیات مؤلفانه‌ی لینکلیتر را می‌گذارد؛ مثل نماهای تعقیبی طولانی، مونولوگ‌های بی‌هدف اما نیش‌دار و تمایل شدید به ایده‌های عمیقی که در کل شب خواب از سر دانشجوهای سال اولی می‌پرانند تا گفت‌وگوهایی تحت تأثیر نشئگی ماریجوانا داشته باشند.

شهرت «اسلکر» عمدتاً به خاطر ساختار ویژه‌اش است که در آن گروه‌های شخصیت‌ها نقطه‌دید روایتی را مثل چوبی در یک دوی امدادی به هم پاس می‌دهند. گاهی در این فیلم، در حدی با یک شخصیت می‌مانیم که یک داستانک شکل می‌گیرد، شبیه به این که گویی در میانه‌ی تماشای فیلمی کانال دیگری را روشن کرده باشیم.

دیگر اوقات، توصیف‌ها [۲] (vignette) در قالب تک‌گویی‌هایی برای تشریح یک جهان‌بینی نامتعارف یا تئوری توطئه بیان می‌شوند. نتیجه‌ی این کار پرتره‌ای شگفت‌انگیز و بعضاً شاعرانه از گروهی است که وجوه اشتراک‌شان در داشتن ذهنیتی خاص از بیگانگی با فرهنگ غالب آمریکایی و مجذوب چیزهای مجرمانه، نامتعارف و کاملاً عجیب و غریب بودن است.

«اسلکر» نه تنها بر ساختار روایتی تجربی و رویکرد نامعمول تارانتینو به فرهنگ عامه تقدم زمانی داشت، بلکه مانیفستی برای نسلی از علاف‌ها و علف‌کش‌هایی بود که بازتاب خودشان را روی پرده می‌دیدند- از جمله کوین اسمیت، که این فیلم را الهام‌بخش ساخت فروشنده‌ها خوانده است.

۱۳- نارنگی (۲۰۱۵) Tangerine

مقاله‌های مبتنی بر تحلیل‌های شخصی بسیاری در دهه‌ی اول قرن بیستم نوشته شدند درباره‌ی این که چگونه دسترسی به دوربین‌های ویدئویی دیجیتال و نرم‌افزارهای تدوین باعث به جنب و جوش افتادن نسل جدیدی از فیلم‌سازان [۳] DIY خواهند شد. اما به جای این که چنین چیزی رخ دهد، این همگانی شدنِ ابزارهای فیلم‌سازی منجر به نسلی از اینفلوئنسرهای یوتیوب و سیلی از فیلم‌های کوتاه افتضاح شد که به ندرت دیده می‌شدند.

این طور به نظر می‌رسد که ساختن یک فیلم خوب به چیزهای خیلی بیش‌تری از ابزار بستگی دارد و داشتن دید منحصر‌به‌فرد، شمّ داستان‌سرایی خوب و فهم زبان سینمایی از لازمه‌های آن هستند. «نارنگی» اولین فیلمی نیست که کاملاً با دوربین گوشی فیلم‌برداری شده است، اما قطعاً موفق‌ترینِ آن‌هاست.

«نارنگی» یک روز در زندگی دو زن ترنس، سین-دی و الگزندرا (با بازی فوق‌العاده مفرح، پرجذبه و شکننده‌ی میا تیلر (Mya Taylor) و کیتانا رادریگز (Kitana Rodriguez))، را دنبال می‌کند. سین-دی پس از بازگشت از دوره‌ی محکومیت‌اش در زندان متوجه می‌شود که کارچاق‌کن و دوست‌پسرش چستر (با بازی جیمز رنسون (James Ransone)) به او خیانت کرده است (آن هم با یک زن غیرترنس، یک «ماهی واقعی»). او از الگزندرا کمک می‌خواهد و این دو با هم سفری را در پی یافتن و رو در رو شدن با چستر آغاز می‌کنند.

علی‌رغم بودجه‌ی ناچیز تولید، نویسنده و کارگردان اثر، «شان بیکر» (Sean Baker)، و مدیر مشترک فیلمبرداری‌اش، «چئونگ ریدیوم» (Cheung Radium)، از آیفون ۵ نهایت استفاده را کردند. آن‌ها، به جای دالی، کرین و پایه‌ی بوم، از دوچرخه، تی شست‌وشو و ثابت نگهدارنده‌های دوربین استفاده کردند تا دوربین‌شان را در حرکت مداوم نگه دارند و در مکان‌هایی فیلم‌برداری کنند که در غیر این‌صورت ناممکن بود.

تمام عناصر فیلم (فیلم‌برداری پرتحرک و فوق‌اشباع‌شده، موسیقی تِرَپی [۴] که از ساوندکلاود (Soundcloud) گرفته شده، اجراهای عالی و فیلمنامه‌ی مفرح و دل‌نشین) با هم ترکیب می‌شوند تا یک تجربه‌ی سینمایی کاملاً تحقق‌یافته ساخته شود که شبیه هیچ کدام از فیلم‌های رایج نیست.

۱۲- آغازگر (۲۰۰۴) Primer

«شین کَرِث» (Shane Carruth) نهایت آچارفرانسه بودن در فیلم‌سازی است؛ کسی که همه‌ی کارها را از فیلمنامه‌نویسی، فیلم‌برداری، بازیگری، تدوین و حتا پخش فیلم‌اش را خودش انجام می‌دهد. کَرِث با اولین فیلم‌اش، «آغازگر»، نشان داد که فیلم‌سازیِ کم‌خرج می‌تواند قابلیت ساخت یک اثر های-کانسپتِ [۵] علمی-تخیلی با روایتی فوق‌العاده پیچیده را داشته باشد. در واقع خطوط زمانی درهم تنیده‌ی «آغازگر» این قابلیت را دارد که به عنوان دارنده‌ی پیچیده‌ترین پیرنگ تا به حال با سایر فیلم‌ها رقابت کند.

فایده‌ای ندارد که بخواهیم جزئیات «آغازگر» را در چند جمله موشکافی کنیم، اما خلاصه‌ی داستان این است که دو دوست، اِیب و ارون (که نقش دومی را خود کارگردان، «شین کَرِث»، ایفا کرده است)، روشی برای سفر در زمان اختراع کرده و آن را «جعبه» نام‌گذاری می‌کنند. آنها تصمیم می‌گیرند که محتاطانه از جعبه استفاده کنند و تنها به چند ساعت قبل سفر کنند که از بازار بورس پول در بیاورند. در نهایت، وسوسه‌ی سفر در زمان چنان شدت می‌یابد که مقاومت‌ناپذیر می‌شود و دو مرد احتیاط و قوانین خودشان را کنار می‌گذارند و با سرپیچی از قوانین خودشان باعث ایجاد هرج و مرج گیج‌کننده‌ای از خطوط زمانی درهم‌تنیده می‌شوند.

«آغازگر» گاهی ممکن است شبیه به یک تمرین ذهنی به نظر بیاید که نیاز به بررسی و موشکافی دارد تا بتواند درک شود، اما راز موفقیت آن در این است که با یک بار دیدن به قدر کافی خوب هست که برای کشف رازهای فیلم بخواهید بارها و بارها به آن برگردید.

۱۱- اسکله (۱۹۶۲) La Jetée

چه کسی گفته است که برای ساخت فیلم به تصاویر متحرک نیاز دارید؟ «کریس مارکر» با «اسکله» سینما را به اجزای بنیادین‌اش واسازی می‌کند. او از تصاویر ثابت، صدای راوی روی تصویر و موسیقی استفاده می‌کند تا یکی از گیراترین، تفکربرانگیزترین و شاعرانه‌ترین فیلم‌های علمی-تخیلی را که تاکنون بر روی نگاتیو ثبت شده است خلق کند.

«اسکله» در آینده‌ای می‌گذرد که تمدن انسانی جنگ اتمی فاجعه‌باری را متحمل شده که سطح زمین را غیرقابل‌زیست کرده است. پروتاگونیست داستان، که زندانی رژیمی استبدادی است که بر دخمه‌ی مردگان (کاتاکومب‌های) پاریس [۶] حکم‌رانی می‌کند، به گذشته و آینده فرستاده می‌شود که برای جامعه‌ی پساآخرالزمانی‌اش کمک بگیرد. کلید توانایی او در سفر در زمانْ خاطره‌ی خاص و قوی‌ای است که او از شاهد بودن قتلی در یک فرودگاه پیش از زمان جنگ دارد.

اگر این پیرنگ آشنا به نظر می‌رسد به این دلیل است که دیوید و جنت پیپلز (David and Janet Peoples) فیلمنامه‌نویس از آن برای تریلر علمی-تخیلی تری گیلیام، ۱۲ میمون (۱۹۹۶)، اقتباس کرده‌اند. اما «کریس مارکر» علاقه‌ای به هیجانات ندارد، بلکه او از پیرنگ های-کانسپت‌اش استفاده می‌کند تا در مفاهیمی درباره‌ی ارتباط میان خاطرات، تصاویر بصری و بی‌ثباتی وجود مکاشفه و واکاوی کند.

از نظر فنی، «اسکله» حتا یک فیلم بلند هم محسوب نمی‌شود (کمی کوتاه‌تر از سی دقیقه است)، اما جایی برای خود در پانتئون سینمای فاخر یافته است، چرا که هر فریم (ثابت) آن سرشار از تبحرِ سینماییِ الهام‌بخش است.

۱۰- داگما شماره یک: جشن (۱۹۹۸)

«لارس فون تریه» و «تامس وینتربرگ» با مانیفست داگما ۹۵ خود موجی به راه انداختند؛ مانیفستی که دعوت به مردود شمردن فیلم‌سازی استودیویی و نظریه‌ی مؤلف به نفع رویکردی متعادل‌تر به مدیوم سینما از طریق استفاده از لوکیشن‌های واقعی، نور در دسترس، دوربین روی دست و داستان‌های معقول‌تر می‌کرد.

محدودیت‌های درویشانه و بی‌پیرایه‌ی داگما ۹۵ پیشنهاد ساخت نوعی از فیلم‌های با سبک خودآگاه و هنری را می‌دادند که اغلب منجر به فیلم‌هایی غیرقابل‌دیدن شود، اما وقتی اولین فیلم داگما سه سال بعد اکران شد، دقیقاً برعکس آن را ثابت کرد. با حذف تمهیدات فیلم‌سازی استودیویی، «وینتربرگ» اثری بی‌پرده، وحشی و شهودی ساخته بود.

داستان فیلم طی یک روز در هتلی در ییلاق‌های دانمارک می‌گذرد که خانواده‌ی صاحب هتل و دوستان‌اش برای شصتمین تولد او آن جا جمع شده‌اند. گروه بازیگران فیلم متشکل از بزرگ خانواده، دو پسرش، با بازی ستاره‌های سینمای دانمارک تامس بو لارسن (Thomas Bo Larsen) و اولریک تامسن (Ulrich Thomsen)، دخترش، با بازی پپریکا استین (Paprika Steen) و همسران‌شان است. از همان اول مشخص است که در این فضای دانمارکی یک جای کار می‌لنگد. در طی روز، اتهام‌زنی‌هایی صورت می‌گیرد، توهین‌هایی رد و بدل می‌شوند، رازهایی که مدت‌ها مخفی مانده بودند آشکار می‌شوند و پیوندهای خانوادگی از هم می‌گسلند.

فیلم در همه اجزای‌اش یک شاهکار است؛ از اجراهای درخشان همه‌ی بازیگرها گرفته تا فیلمنامه‌ای مملو از ضربات ناگهانی و پیچ‌وتاب‌ها که هیچ‌گاه مرز تبدیل به ملودرام شدن را رد نمی‌کند. «جشن» می‌توانست صرفاً به لطف اجراهای بازیگران و فیلمنامه اثری کلاسیک و ماندگار باشد، اما این فیلم همچنین آغاز کار مدیر فیلم‌برداری افسانه‌ای، انتونی داد منتل (Anthony Dod Mantle)، است که علی‌رغم محدود بودن به استفاده از نور در دسترسِ محیط و فیلم‌برداری کل فیلم با دوربین ویدئویی روی دست سونی موفق به خلق یک بی‌واسطگی و زیبایی در فیلم شده است.

۹- موادفروش (۱۹۹۶) Pusher

«نیکلاس ویندینگ رفن» با اولین فیلم‌اش، «موادفروش»، در ۱۹۹۶ هیاهویی به پا کرد که در آن زمان موجب شد که او را در مقام نسخه‌ی اروپایی تارانتینو قرار دهند. او از رویکرد واقع‌گرایانه‌ی داگما ۹۵ گرته‌برداری کرد، اما با رویکردی ستایش‌آمیز از عناصر ژانری دهه‌ی هفتاد هالیوود بهره برد تا اثری تازه و منحصربه‌فرد خلق کند.

فیلم یک روایت جنایی سرراست با ته‌مایه‌هایی از خیابان‌های پایین شهر (Mean Streets) است. کیم بُدنیا (Kim Bodnia) نقش موادفروش عنوان فیلم، با نام فرنک، را بازی می‌کند که می‌خواهد شانس خودش را در رده‌های بالاتر محک بزند و برای این کار از یک صرب بسته‌ی بزرگی هرویین به شکل نسیه می‌خرد.

اوضاع به سرعت آشفته می‌شود و فرنک طی باقی فیلم سعی دارد پول صرب را جور کند و در عین حال گرفتار روی سگ کسانی که برای پس گرفتن پول بدهی‌اش فرستاده شده‌اند نشود. «موادفروش» نخستین نقش‌آفرینی سینمایی «مدس میکلسن» هم هست که در اجرایی فوق‌العاده کاریزماتیک در نقش تونیِ دوست‌داشتنی و درعین حال نفرت‌انگیز ظاهر می‌شود، که در قسمت دوم عالی فیلم، «موادفروش ۲» (Pusher II) بازگشتی در نقش پروتاگونیست دارد.

اولین فیلم «رفن» تمام نشانه‌های مجموعه آثار شناخته‌شده‌ترش در غرب را دارد؛ موسیقی تپنده که ریتم فیلم را به پیش می‌برد، حسی پررنگ از سبک‌پردازی، تمایل به منابع نور قرمز و شخصیت‌هایی سرسخت و بی‌رحم. اما برخلاف فیلم‌های بعدی‌اش، که فضای فانتزی شدیدی بر آن‌ها حاکم است، «موادفروش» به شکلی ذاتی واقع‌گرایانه است و همچنان منبع الهامی عالی برای فیلم‌سازان جوان می‌تواند باشد.

۸- کشتار با اره‌برقی در تگزاس (۱۹۷۴) Texas Chainsaw Massacre

هر چند که ژانر اسلشر پیش‌تر با فیلم‌هایی مثل روانی (Psycho، ۱۹۶۰)، خانه‌ی مومی (House of Wax، ۱۹۵۳)، چشم‌چران (Peeping Tom،‌ ۱۹۶۰) و ژانر نوظهور جالو [۷] (Giallo) به طور جدی آغاز شده بود، اما این فیلم «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» بود که توانست به الگویی برای فیلم‌های کلاسیک آمریکایی و کم‌بودجه‌ی ژانر اسلشر همچون هالووین (Halloween، ۱۹۷۸)، جمعه سیزدهم (Friday the 13th، ۱۹۸۰) و کابوس در خیابان الم (Nightmare on Elm Street، ۱۹۸۴) تبدیل شود.

کار برجسته‌ی «توبی هوپر» (Tobe Hooper) در این بود که متوجه شد می‌تواند از کیفیت‌های ناشی از تولید کم‌خرج به نفع فیلم استفاده کند. تصویر دانه‌دانه‌شده‌ی بعضی جاهای فیلم و تِرَک صوتی خش‌دارش به اثر حس و حال یک فیلم خانگی وحشتناک راجع به یک خانواده‌ی آدم‌خوار را داده است. این حس واقع‌گرایی را تیتراژ آغازین و تبلیغات فیلم با ادعای این که فیلم بر اساس اتفاقات واقعی است تشدید کردند؛ در صورتی که این فیلم تنها برداشتی نه چندان دقیق و الهام‌پذیرفته از قتل‌های سریالی اد گین [۸] (Ed Gein) است.

نکته‌ای که اغلب در بحث‌های راجع به «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» مورد غفلت واقع می‌شود این است که مثل تمام فیلم‌های درخشان ژانر وحشت، در این فیلم هم اصل خشونت و خون‌ریزی در خارج از صحنه اتفاق می‌افتد. از لحاظ خشونتِ نمایش‌داده‌شده روی صحنه، این فیلم حتا به پای فیلم‌های ترسناک بالای ۱۳ سال [۹] (PG-13) هم نمی‌رسد؛ در واقع توبی هوپر در آن زمان در پی گرفتن رده‌بندی PG برای فیلم بود.

تقریباً هر فیلم‌ساز نوپای ژانر وحشت درس‌های «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» را آموخته و پس داده است. پروژه‌ی جادوگر بلر (The Blair Witch Project، ۱۹۹۹) و دیگر نمونه‌های سینمای وحشت در گونه‌ی «تصاویر پیدا‌شده» (found footage) در قرن بیستم به شکل ویژه‌ای وام‌دار توبی هوپر هستند که از بودجه‌ی کم استفاده‌ای مفیدی برای ایجاد تأثیری بی‌نهایت رعب‌آور کرد؛ هر چند فیلم‌سازان متفاوتی از نیکلاس ویندینگ رفن تا ریدلی اسکات هم این فیلم را منبع الهام مهمی برای خود خوانده‌اند.

۷- کار درست را بکن (۱۹۸۹) Do the Right Thing

«اسپایک لی» با پرداختن به مسائلی چون نژادپرستی، حقوق مدنی و خشونت در «کار درست را بکن» موجی به راه انداخت. به نظر می‌رسد فیلم او واجد نوعی پیش‌آگاهی از شورش‌های لس‌آنجلس است که پس از ضرب و شتم رادنی کینگ [۱۰] رخ داد، اما امروزه با افزایش آگاهی عمومی از خشونت پلیس علیه شهروندان آفریقایی-آمریکایی، مرگ اریک گارنر [۱۱] (که شباهت آزاردهنده‌ای به مرگ ریدیو رحیم (Radio Raheem) در فیلم دارد) و جنبش «جان سیاه‌پوستان مهم است» [۱۲]، این فیلم حتا بیشتر از هر وقت دیگری وصف حال زمانه به نظر می‌رسد.

وقایع فیلم در بخشی از محله‌ی غالباً سیاه‌پوست‌نشین بِد-ستای (Bedford-Stuyvesant) در بروکلین رخ می‌دهند و به جنجالی حول پیتزافروشی محلی سَل (Sal’s Pizzeria) با صاحبی ایتالیایی‌تبار می‌پردازد. سَل، با بازی دنی آیِلو (Danny Aiello)، علی‌رغم داشتن مشتریان غالباً آفریقایی-آمریکایی، حاضر نیست عکس مشاهیر سیاه‌پوستی را که مشتری‌اش بودند روی دیوار مشاهیرش کنار ایتالیایی-آمریکایی‌ها نصب کند.

موکی (با بازی خود «اسپایک لی») حین افزایش این تنش و جنجال طی یک روز گرم تابستانی، خودش را بر سر دوراهی اخلاقی بزرگی از جنبش حقوق مدنی گرفتار می‌یابد؛ بین عشق و نفرت، مارتین لوتر کینگ و ملکم اکس، نافرمانی مدنی و شورش.

«کار درست را بکن» مخاطب را آزاد می‌گذارد که خودش نتیجه بگیرد. فیلم با دقت تنش‌های محله و عواقب ناشی از آن را نشان می‌دهد، بدون این که هیچ وقت تعریفی از «کارِ درستِ» عنوان فیلم به دست بدهد. این فیلم منبع الهام عظیمی برای نسلی از فیلم‌سازان آفریقایی-آمریکایی شد که حالا خود را در مرکز توجه می‌بینند؛ کسانی چون راین کوگلر (Ryan Coogler)، آوا دووِرنی (Ava Duvernay) و دی ریس (Dee Rees). فیلم در زمان اکران‌اش در ۱۹۸۹ اثری هوش‌مندانه بود و نبوغ‌اش در طی سال‌ها بیش‌تر و بیش‌تر آشکار شده است.

۶- سگ‌های انباری (۱۹۹۲) Resevoir dogs

ترقی «تارانتینو» از متصدی فروشگاه فیلم به محبوب جشنواره‌ی کن از افسانه‌های سینماست و این بدون نبوغ و جرأت‌مندی «سگ‌های انباری» ممکن نمی‌شد. «تارانتینو» که از ناتوانی در کسب بودجه برای پروژه‌های دیگرش خسته شده بود، فیلمنامه‌ای پرتنش و تر و تمیز نوشت که به راحتی با بودجه‌ی کم قابل‌ساخت باشد و با این‌ کار راه را برای استطاعت ولخرجی در پالپ فیکشن هموار کرد.

«سگ‌های انباری» ادای احترامی به فیلم‌های سرقت مسلحانه‌ی گانگستری کلاسیک است، به خصوص آثار ژان پیر ملویل مانند دایره‌ی سرخ (Le Cercle Rouge، ۱۹۷۰)، کلاه (Le Doulos، ۱۹۶۲) و باب قمارباز (Bob Le Flambeur، ۱۹۵۶). اما برخلاف این فیلم‌ها که تمرکزشان بر جزئیات نقشه است و نقطه اوج‌شان در طی سرقت مسلحانه رخ می‌دهد، تارانتینو با رد شدن از خود سرقت و پرداختن به پیامدهای آنْ فیلمنامه را زیر و رو می‌کند.

اثر تارانتینو الهام‌بخش دسته‌ای از مقلدان فیلم گنگستری فوق‌خشن (و غالباً افتضاح) شد؛ فیلم‌هایی چون فرشتگان بونداک (Boondock Saints، ۱۹۹۹) و ۳۰۰۰ مایل به گریسلند (۳۰۰۰ Miles to Graceland، ۲۰۰۱)؛ اما مهم‌ترین تأثیر فیلم‌های اول او برهم‌ریختن قواعد مرسوم فیلمنامه‌نویسی و باز کردن راه برای ساختارهای غیرخطی پیچیده‌تر و پیچیده‌تر در شاهکارهایی چون مظنونین همیشگی (The Usual Suspects، ۱۹۹۵)، یادآوری (Memento، ۲۰۰۰) و عشق سگی (Amores Perros، ۲۰۰۰) بود.

۵- مخمل آبی (۱۹۸۶) Blue Velvet

مانند همه‌ی فیلم‌سازان بزرگ، نام «دیوید لینچ» به صفتی برای توصیف دیگر فیلم‌ها و فیلم‌سازان تبدیل شده است. دیوید فاستر والس (David Foster Wallace) مقاله‌ای حجیم نوشته است تا سعی در فهم و توضیح این کند که معنی «لینچی» دقیقاً چیست. سخت است که دقیقاً مشخص کنیم چه چیزی در ترکیب لینچی از امور عادی و امور فراعادی و عجیب وجود دارد که آثار او را چنین منحصربه‌فرد می‌کند.

«مخمل آبی» اولین فیلم لینچ است که به عنوان یک کارگردان با بودجه‌ای واقعی و بر اساس یکی از فیلمنامه‌های خودش ساخته و همچنان واضح‌ترین تصویر از اثر انگشت منحصربه‌فرد سینمایی او است.

فیلم درباره‌ی جفری بومانت، یک پسر تر و تمیز با بازی کایل مک‌لاکلِن (Kyle MacLachlan)، است که یک گوش قطع‌شده در زمینی خالی پیدا می‌کند و به صرافت کشف صاحب آن و دلیل آن‌جا بودن‌اش می‌افتد. درگیری جفری با این مسئله او را به جهانی زیرزمینی می‌کشاند که در آن‌جا توسط دوروثی ولنسِ خواننده بار، با بازی «ایزابلا روسلینی»، اغوا می‌شود و جفری مسئولیت رهانیدن او از چنگ شکنجه‌گر سادیستیکش، فرنک بوث (با بازی «دنیس هاپر» در شاخص‌ترین نقش‌آفرینی‌اش) به عهده می‌گیرد.

فیلم لینچ کشش و دافعه‌ای به میزانی تقریباً مساوی ایجاد می‌کند. غیرممکن است بتوان به طور دقیق بیان کرد که چرا «مخمل آبی» تا این حد درخشان عمل می‌کند. این اثر از آن فیلم‌هایی است که باید ببینید تا بفهمید، و همین آن را تبدیل به منبع الهام سینمایی بی‌نقصی می‌کند.

۴- ازنفس‌افتاده (۱۹۶۰) Breathless

گروه منتقدین کایه دو سینما تئوری فیلم‌ساز مؤلف را با بیان این که چه‌طور کارگردانانی چون نیکلاس ری، آلفرد هیچکاک و ژان رنوار از دوربین‌شان مانند یک نویسنده و قلم‌اش استفاده می‌کنند، پایه گذاشتند. مشهور است که منتقدین کایه که به صرف نوشتن درباره‌ی فیلم راضی نبودند، در خیابان‌های پاریس تئوری‌شان را عملی کردند و بیان مؤلفانه‌ی خود را گسترش دادند تا موج نو را آغاز کنند.

«ژان لوک گدار» تریتمنتی (پیش‌نویس فیلمنامه) از همکار منتقدِ فیلمسازشده‌اش، تروفو، گرفت و آن را با هنر والا، شعر و فرهنگ آمریکایی (جَز، ماشین‌های بزرگ و بوگارت) ترکیب کرد تا اثر منحصربه‌فردی خلق کند که مبدل به کهن‌الگوی فیلم‌های موج نوی فرانسه و جوهره‌ی اصلی مفرح بودن شد.

[در این فیلم] ژان پل بلموندو نقش میشل را بازی می کند، یک فرد کلّاش و جنایت‌کار خرده‌پا که به شکل تصادفی حین دزدیدن ماشینی برای گشت‌وگذار و تفریح به یک مأمور پلیس شلیک می‌کند. بعد از ارتکاب جرم، میشل به پاریس برمی‌گردد تا پیش معشوقه‌اش پاتریشا، با بازی جین سیبرگ، مخفی شود، در حالی که سعی می‌کند او را قانع کند که با هم به ایتالیا متواری شوند.

رویکرد رها و بازیگوشانه‌ی گدار به فیلم‌سازی و بی‌اعتنایی او به اخلاقیات سنتی (تجسم‌یافته در قتل و روابط جنسی عاری از احساس گناه) نفسی تازه در برابر خفقان اخلاق‌مداریِ بی‌احساس تولیدات استودیویی بود. «ازنفس‌افتاده» همچنین اغلب به داشتن اولین جامپ کات سینما شناخته می‌شود، که «گدار» از آن به عنوان ابزاری برای خلق ریتم سریع و منقطع فیلم استفاده کرده است. ایده‌های پرافاده‌ی «گدار» راجع به فیلم‌سازی حالا از مد افتاده‌اند و فیلم‌های دوره‌ی سیاسی پس از سال ۱۹۶۸ اش امروزه به ندرت دیده می‌شوند. اما «ازنفس‌افتاده» شاهکاری انکارناشدنی‌ست که همچنان چشمه‌ی جوشنده‌ای از الهام است.

۳- سایه‌ها (۱۹۵۹) Shadows

«سایه‌ها» اولین فیلم بلند «جان کَسِوِتیز» (کاساویتس) است؛ سینماگری که بعد از آن اثر ماندگاری بر آینده‌ی سینما گذاشت، هم به عنوان بازیگر، که عمدتاً با نقش‌های مکمل در بچه‌ی رزمری (Rosemary’s Baby، ۱۹۶۸) و دوازده مرد خبیث (The Dirty Dozen، ۱۹۶۷) شناخته شد، و به عنوان کارگردان فیلم‌هایی چون چهره‌ها (Faces، ۱۹۶۸)، زنی تحت‌تأثیر (A Woman Under the Influence، ۱۹۷۴) و کشتن یک شرط‌بند چینی (The Killing of a Chinese Bookie، ۱۹۷۶). با این که فیلم اول او، «سایه‌ها»، از کارهای کم‌تر شناخته‌شده‌اش است، اما به شکلی خاص نقطه‌ی تحولی در سینمای مستقل آمریکا بود.

فیلم درباره‌ی سه خواهر و برادر دورگه است که رنگ پوست‌های متفاوت دارند و هیو هِرد (Hugh Hurd)، بن کروثرز (Ben Carruthers) و لیلیا گُلدُنی (Lelia Goldoni) نقش‌های آن‌ها را ایفا کرده‌اند. آنها در عصر نسل شاعران بیت (Beat) نیویورک، که تا به حال در این سطح واضح و زیبا به پرده کشیده نشده است، زندگی می‌کنند. هر یک از آن‌ها با دشواری‌های خود روبه‌رو هستند.

بزرگ‌ترین برادر یک خواننده‌ی ناموفق جز است که اصرارش بر سبکی آهسته و بم در خوانندگی او را به حاشیه‌های حلقه‌ی کلوب‌های جَز رانده است. برادر وسطی زندگی بی‌هدفی دارد، روزها مست است، شب‌ها پی زن‌ها می‌رود و دست‌اش در جیب برادر بزرگ‌ترش است. لیلیا، جوان‌ترینِ آن‌ها، که پوست‌اش آن‌قدر روشن هست که سفیدپوست تلقی شود، بکارت‌اش را با مرد سفیدپوست جوان خوش‌سیمایی از دست می‌دهد که وقتی می‌فهمد یک رگ لیلیا سیاهپوست است، از او روی می‌گرداند.

«کسوتیز» از زمان خودش بسیار جلوتر بود، نه تنها به خاطر موضوع فیلم‌اش، بلکه برای رویکرد بداهه‌پردازانه و مشارکتی‌اش در هدایت بازیگران. «سایه‌ها» نتیجه‌ی این رویکرد را با گروه بازیگرانی عمدتاً بی‌تجربه که اجراهایی باورنکردنی دارند نشان می‌دهد. رویکرد بداهه‌پردازانه‌ی «کسوتیز» به جعبه‌ابزار فیلم‌سازی وارد شد و تأثیر شگرفی بر نسل فیلم‌سازان هالیوود نو، به خصوص «مارتین اسکورسیزی»، داشت که «کسوتیز» برای‌اش در حکم استاد بود.

۲- دزدان دوچرخه (۱۹۴۸) Bicycle Thieves

«ویتوریو دسیکا» که بعد از دست رد خوردن به سینه‌اش توسط استودیوهای بزرگ ایتالیایی مجبور به کار کردن با بودجه‌ی کم و نابازیگرها شده بود، با الهام از ولگرد محبوب «چارلی چاپلین» شاهکار نئورئالیست «دزدان دوچرخه» را خلق کرد.

درخشش و نبوغ فیلم از سادگی و وضعیت تأثرآور ذاتی داستان آن می‌آید. پروتاگونیست فیلم، آنتونیو، خود را در خیل مردان بیکار حین بحران اقتصادی بعد از جنگ در ایتالیا می‌یابد. او بالاخره استخدام می‌شود که پوستر پخش کند، اما مجبور است ملحفه‌های‌اش را بفروشد تا بتواند دوچرخه‌ای را که برای کارش لازم دارد بخرد. روز اول کار، دوچرخه‌اش دزدیده می‌شود و آنتونیو و پسر کوچک‌اش در پی یافتن دزد می‌روند.

تا به حال پارودی‌ها و ادای‌دین‌های بی‌شماری به این فیلم ساخته شده است، که متأخرترین آن‌ها ارباب هیچ کس (Master of None) ساخته‌ی عزیز انصاری و پسری با دوچرخه (The Kid with a Bike) ساخته‌ی برادران داردن هستند. استفاده از بازیگران غیرحرفه‌ای که نسخه‌ای از خودشان را بازی می‌کنند و تمرکز روی سوژه‌هایی از قشر کارگر تأثیر عمیقی روی جنبش‌های سینمایی در سراسر جهان گذاشته است؛ از پدران موج نوی فرانسه، تا سینمای جهان سوم و رئالیسم اجتماعی بریتانیا. تأثیر ماندگار این اثر را می‌توان در کارهای مؤلفان معاصری چون کن لوچ، شان بیکر و برادران داردن دید که همه از «دسیکا» الهام پذیرفته‌اند.

۱- همشهری کین (۱۹۴۱) Citizen Kane

چیزی که «همشهری کین» را از دیگر فیلم‌های این فهرست متمایز می‌کند، تولید آن توسط یک استودیوی مهم هالیوود، یعنی استودیوی منحل‌شده‌ی RKO، است. این فیلم از هر ابزار در دسترس هالیوود آن زمان بهره برده است: نورپردازی اکسپرسیونیستی، صحنه‌های عظیم، مت پینتینگ، پرسپکتیو مصنوعی و گریم جلوه‌های ویژه. با همه‌ی این‌ها، نباید از یاد برد که این اولین فیلم «ارسن ولز» ۲۴ ساله در مقام بازیگر و کارگردان بوده است.

فیلم دستاوردهای چارلز فاستر کین را به تصویر می‌کشد که شخصیت‌اش از ویلیام رندالف هرست الهام گرفته شده و خود «ولز» بازی آن را بر عهده دارد؛ کسی که ثروت عظیمی به ارث می‌برد و از آن در جهت تأسیس یک امپراتوری رسانه و خرید قدرت و نفوذ استفاده می‌کند، اما هیچ وقت شادی واقعی را به دست نمی‌آورد. یکی از استادانه‌ترین اجزای فیلم ساختار آن است که پیرنگ را در قالب یک داستان کارآگاهی به تصویر می‌کشد که در آن روزنامه‌نگاری بی‌باک در پی کنار هم گذاشتن اتفاقات زندگی کین است و سعی دارد معمای آخرین کلمه‌ی پرآوازه‌ی او «غنچه‌ی رز» (Rosebud) را حل کند.

«همشهری کین» فرم هنر سینما را کیلومترها به پیش می‌برد. این فیلم جد بزرگ ساختار غیرخطی است، ایده‌ی ثبت تصویر با عمق میدان زیاد و دیالوگ‌های هم‌پوشان را ارائه کرد و موجب محبوبیت استفاده‌ی گسترده از لنزهای واید شد. فرانسوا تروفو گفته است که این فیلم «بیش‌تر از هر فیلم دیگری موجب اشتیاق به فعالیت در سینما در سراسر جهان شده است.» تأثیر این فیلم را می‌توان در گستره‌ی وسیعی از فیلم‌ها از پدرخوانده (The Godfather) گرفته تا شبکه‌ی اجتماعی (Social Network) دنبال کرد و پیتر باگدانویچ (Peter Bogdanovich)، کارگردان آخرین نمایش فیلم (The Last Picture Show، ۱۹۷۱) و ماه کاغذی (Paper Moon، ۱۹۷۳) این فیلم را تنها دلیل آغاز فعالیت‌اش به عنوان فیلم‌ساز خوانده است.

«همشهری کین»، که بی‌شک از زمانه‌ی خود جلوتر است، اکران ناموفقی در ۱۹۴۱ داشت، ولی در طی حدود هشتاد سال بعد از آن هنوز ذره‌ای کهنه نشده است و همچنان یکی از بهترین فیلم‌ها برای انگیزه و الهام‌بخشی به فیلم‌سازان جوان است.

توضیحات:

[۱] Mumblecore: زیرگونه‌ای از فیلم مستقل کم‌خرج که مشخصه‌های آن عبارتند از بازی و دیالوگ‌های طبیعی و گاهی بداهه‌پردازی‌شده، تولید با بودجه‌ی اندک، تأکید بر دیالوگ به جای پیرنگ و تمرکز بر روابط شخصی افراد در سنین ۲۰ و ۳۰ سالگی. بسیاری از کارگردانان منتسب به این سبک این عبارت را نمی‌پذیرند. Mumble= بیان یواش و ناواضح.

[۲] Vignette: قطعه‌ای کوتاه و توصیفی که محتوا را بیش‌تر از طریق تصویر انتقال می‌دهد تا پیرنگ، اپیزود.

[۳] DIY: مخفف Do It Yourself، ساخت اثری بدون پیشینه یا کمک حرفه‌ای به شکلی خودساخته و متکی به توانایی‌ها و خلاقیت‌های شخصی.

[۴] موسیقی تِرَپ (Trap): یکی از سبک‌های محبوب موسیقی رقص الکترونیک که در اوایل سال ۲۰۰۷ به وجود آمد و ریشه‌ی آن به سبک هیپ‌هاپ جنوبی بازمی‌گردد.

[۵] high concept: اثری هنری با ایده‌ای شاخص که به راحتی قابل‌انتقال و پیچینگ است. اثری که ایده‌ی آن به راحتی در یک خلاصه‌ی واضح قابل درک است، در مقابل low-concept که بر جزئیات تمرکز دارد و به راحتی تلخیص نمی‌شود.

[۶] catacombs of Paris: زیرزمینی است در شهر پاریس در کشور فرانسه که محل نگهداری بقایای بیش از شش میلیون نفر در یک قسمت از معادن باستانی در تلاقی با شبکه‌های تونل زیرزمینی پاریس می‌باشد. این مکان واقع در جنوب دروازه‌ی باستانی شهرستان «بریره د-انفر» (دروازه‌ی جهنم) است. در زیر آن استخوان‌های هزاران مرده امانت‌گذاری شده ‌است که همین امر یکی از دو مشکل اساسی مسئولان شهرستان برای تأسیس این شهر به حساب می‌آمد.

[۷] Giallo: گونه‌ای از آثار تریلر یا ترسناک ادبیات و سینمای ایتالیا در سده‌ی بیستم است که مؤلفه‌هایی از ژانرهای جنایی، اسلشر، معمایی، تریلر روان‌شناختی و وحشت روان‌شناختی را با خود دارد. این ژانر در اواسط تا اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ توسط فیلم‌سازانی همچون «ماریو باوا» در سینمای ایتالیا پا گرفت و در دهه‌ی ۱۹۷۰ با آثار کارگردانانی مانند «داریو آرجنتو» به اوج محبوبیت رسید. واژه «جالو» به معنی زرد برگرفته از سلسله‌رمان‌های جنایی رازآلود ارزان‌قیمتی است که در دوره‌ی پسافاشیسم ایتالیا رایج بودند و با جلدی زردرنگ عرضه می‌شدند.

[۸] Ed Gein: قاتل زنجیره‌ای آمریکایی که گرچه فقط ارتکاب دو جنایت توسط او ثابت شد، در تاریخ آمریکا به خاطر کارهای عجیب و غریب با مرده‌ها مایه‌ی رسوایی شد (مانند کندن پوست قربانیان‌اش، نبش قبر کردن، ساخت دکوراسیون خانه‌اش با قسمت‌هایی از بدن اجساد و ساختن لباس و اثاث خانه از پوست اجساد) گرچه او به این کارها مبادرت می‌کرده، ولی مدرکی دال بر این‌که با اجساد رابطه‌ی جنسی داشته موجود نیست. جدا از مرگ مشکوک برادرش ۶ نفر از شهر ویسکانسین بین سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۷ ناپدید شدند.

[۹] PG-13: انجمن تصاویر متحرک آمریکا (Motion Picture Association of America film) از سیستمی در ایالات متحده برای درجه‌بندی فیلم‌ها استفاده می‌کند. در این رده‌بندی PG مخفف Parental Guidance Suggested به معنی تصمیم‌گیری با والدین است که ممکن است مواردی برای بچه‌ها مناسب نباشد، و به این معنی است که والدین ممکن است دوست نداشته باشند بچه‌های جوان‌شان این سری فیلم‌ها را ببینند و ممکن است مسئله‌ای هم نداشته باشد. PG-13 مخفف Parents Strongly Cautioned به معنی تذکر قاطع به والدین است که بعضی موارد برای بچه‌های زیر ۱۳ سال نامناسب است و والدین باید برای اجازه دادن به بچه‌های جوان‌ترشان به دیدن این فیلم‌ها دقت نمایند. این فیلم‌ها حاوی خشونت، سکس و برهنگی نیستند؛ فقط حاوی مقداری صحنه‌ی عشقی معمول و کم و کوتاه و مصرف مواد مخدر و دخانیات باز هم کم می‌باشند.

[۱۰] Rodney King: شهروند سیاه‌پوست آمریکایی با اصالت آفریقایی بود که در اواخر قرن بیستم میلادی به دنبال شورش‌های ۱۹۹۲ که در شهر لس‌آنجلس، کالیفرنیا آمریکا روی داد پس از پخش شدن ویدئو که توسط «جورج هالیدی» گرفته شده بود، به شهرت رسید؛ در این ویدئو کینگ ضربات سنگینی را از مأموران پلیس لس‌آنجلس در تاریخ ۳ مارس ۱۹۹۱ متحمل می‌شود که حوادث کتک خوردن‌اش بعدها به نام «ماجرای رادنی کینگ» شناخته شد. این ویدئو شاهد پوشش خبری گسترده‌ای بود که منجر به شروع اغتشاشات وسیعی در آمریکا شد، این اغتشاشات به دلیل این بود که افراد پلیس که کینگ را کتک زده بودند، توسط دادگاه این کشور تبرئه شدند.

[۱۱] Eric Garner: در تاریخ ۱۷ ژوئیه‌ی سال ۲۰۱۴، اریک گارنر در تامپکینسویل کنتاکی، محله‌ای از استیتن آیلند نیویورک به علت فشردن گردن (chokehold) و قفسه‌ی سینه توسط یک افسر پلیس به قتل رسید. این یک روش ممنوع است. در ابتدا افسر جاستین دامیکو به ظن فروش “loosies”، سیگار تک نخی خارج از پاکت، به وی نزدیک شد. پس از آن گارنر به پلیس گفت که او در حال فروش سیگار نیست، اما افسران برای دستگیری او به سمت‌اش رفتند. افسر دنیل پنتلیو، نیز در صحنه، اسلحه خود را به سمت‌اش گرفت. فیلمی که از صحنه‌ی دستگیری وی و استفاده‌ی پلیس از روش ممنوع chokehold ضبط شده به طور گسترده‌ای در یوتیوب بازدید شده است. در حالی که وی توسط چهار افسر به پایین و روی پیاده‌رو انداخته و احاطه شده بود از وی چندین بار و مکرراً شنیده شد “من نمی‌توانم نفس بکشم”. تقریباً یک ساعت بعد در بیمارستان مشخص شد که وی مرده است. پس از این حادثه، بازرسان پزشکی شهرستان نتیجه گرفتند که گارنر توسط فشردن گردن و از chokehold آشکار کشته شده است. مرگ اریک گارنر و دیگر سیاه‌پوستان توسط پلیس امریکا و تبرئه‌ی پلیس‌های قاتل باعث موجی از خشم، نفرت و تظاهرات عمومی در سراسر امریکا شده است.

[۱۲] Black Lives Matter: یک جنبش بین‌المللی که از جامعه‌ی سیاه‌پوستان آمریکا آغاز شد و برای مقابله با خشونت و نژادپرستی علیه سیاه‌پوستان فعالیت می‌کند. این جنبش به صورت منظم به سازمان‌دهی اعتراضات مردمی به کشته شدن سیاه‌پوستان به دست نیروهای پلیس و نژادپرستی سازمان یافته در سیستم قضایی و پلیس می‌پردازد.

منبع: http://tasteofcinema.com
ترجمه‌: کیانا نیکلایی