en
سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹

صفحه اصلی - مقاله و گفت گو - باشگاه مشت‌زنی (دیوید فینچر)، بیست سال بعد: فرمانروای خویش باش و یا چرا باشگاه مشت‌زنی یک فیلم انقلابیِ ضد انقلاب است!

۲۴ فریم – آریان گلصورت: باشگاه مشت‌زنی از آن فیلم‌هایی است که با هر بار دیدنش‌اش، جنبه‌های تازه‌ای از آن را کشف و معانی متنوعی را از جهانِ رازآمیز و نامعمول‌اش دریافت می‌کنیم. فیلمی بزرگ و البته رادیکال که مملو از جزئیات حسا‌ب‌شده و نکات ظریف است و می‌توان از زوایای گوناگون به آن نزدیک شد. از طرفی کارگردانی شگفت‌انگیز فیلم با کمترین پلانِ تکراری ممکن، حتی برای کسانی که فیلم را بارها دیده‌اند نیز لحظات غافلگیرکننده و قابل کشف دارد. کمتر فیلمی در تاریخ سینما سراغ داریم که در طول زمان، چنین ظرفیت شگرفی برای تاویل‌های فلسفی از طبیعت انسان‌ را در اختیار مخاطب‌اش قرار دهد و همچنان خودش را به روز هم نگاه دارد. این فیلم در آستانه قرن بیست و یک به نمایش درآمد. اما بدون تردید نحوه مواجه شدن تماشاگران با فیلم در آن سال، با برداشت‌های ما در امروز تفاوت دارد. دنیا با سرعت پیش رفته و تغییرات بسیاری نسبت به آن زمان به خود دیده و این فیلم نه تنها این تحولات را تاب آورده و ذره‌ای کهنه نشده، بلکه به الگویی تبدیل شده که می‌توان آن را با مختصات جهان و انسان امروز نیز سنجید و به نتیجه رسید. چون این فیلم ظاهرا درباره شورش علیه نظام سرمایه‌داری و جامعه مصرف‌گرا در پایان قرن بیستم است، اما در نهایت به یک بحث ریشه‌ای در زندگی بشر می‌پردازد: داستان همیشگی فرمان‌روا و فرمان‌بردار.

باشگاه مشت‌زنی از زبان مردی سفید‌پوست، آمریکایی و متعلق به طبقه متوسط روایت می‌شود که ماجرای از خودبیگانگی‌اش را در روزگاری که احساس می‌کند زندگی‌اش کاملا تحت سلطه سیستم سرمایه‌داری قرار گرفته، بازگو می‌کند. مردی سرگردان که خیلی زود می‌فهمد جلسات روان درمانی گروهی، چاره نهایی بیماری‌اش نیستند و صرفا حکم مسکن را دارند و نه درمان. جلساتی که البته او را دل‌باخته و همراه زنی سرگردان می‌کند. راوی در یکی از ماموریت‌های کاری‌اش با مرد غریبی به نام تایلر دردن آشنا می‌شود و پس از نابودی آپارتمان‌اش، به خانه او می‌رود. از آن‌جا که «وقتی همه چیز را از دست دادی، آزادی تا هر کاری را که دوست داری انجام دهی» آن‌ها با هم یک باشگاه مشت‌زنی زیرزمینی راه می‌اندازد تا مردهای درمانده در آن دور هم جمع شوند و با هم مبارزه کنند. راوی و تایلر می‌دانند که عقیم شدن راهی است که سیستم به عنوان درمان تجویز می‌کند، اما درمان واقعی بازگشت به ریشه‌ها و دوباره زنده کردن جنبه‌های مردانه است. آن‌ها این چنین به ارزش‌های لیبرالی نظام سرمایه‌داری حاکم بر آمریکا حمله می‌کنند. ارزش‌هایی که از نظرشان، به اجبارهای دروغینی می‌مانند که جامعه را وارد یک فضای رقابتی فریبکارانه کرده است. جامعه‌ای که در آن انسان‌ها با داشته‌های‌شان سنجیده و فهمیده می‌شوند و نه خبری از «انسان بودن» است و نه «انسان شدن». به همین دلیل تایلر اعتقاد دارد که ما باید دست از بی‌نقص و کامل به نظر رسیدن برداریم. باید نقص‌ها و محدودیت‌های خود به عنوان انسان را بشناسیم و این گونه است که می‌توانیم در این دنیای سراسر مجاز که حقیقت در پستوهای‌اش پنهان شده، دوام بیاوریم. در دورانی که سیستم حاکم به وسیله سرکوب سوبژکتیویته بر شهروندان تسلط پیدا کرده است. سیستمی که می‌کوشد با القای مجموعه‌ای از اهداف، ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی و اجتماعی فرد را محاصره کند و تحت کنترل خود بگیرد. راوی و همزاد اسکیزوفرنیکش تایلر، می‌خواهند در دورانی که فقدان عاملیت انسان‌ها را در برگرفته، با تاسیس یک باشگاه زیرزمینی غرایز سرکوب‌شده‌شان را بیدار کنند. هر چند این باشگاه به مرور به یک سازمان شورشی تبدیل می‌شود. اما آن‌ها برای اینکه بتوانند سیطره قدرت را از بین ببرد، باید چیزی را درون اعضای باشگاه تغییر دهند. چون سیستم با شناختی که از شهروندان دارد، آن‌ها را نه از بیرون که از درون هدایت می‌کند. چه چیزی می‌تواند این فرمان‌پذیری درونی را در آن‌ها از بین ببرد؟ راه‌کار راوی و تایلر کتک‌کاری و مشت‌زنی است. این گونه آن خوی بدوی نرینه می‌تواند بیدار شود و احساسات عقیم‌شده و نظام‌مندی که در درون‌ مردان بخت‌برگشته و اخته (که نمادشان باب  بود، با سینه‌های بزرگ و اندامی فاقد عضله) رخنه کرده را از بین ببرد. اما این همه ماجرا نیست. سیستم حاکم نه فقط احساس درونی، امیال جسمانی و رفتارهای اجتماعی، بلکه اذهان شهروندان را نیز هدایت و مدیریت می‌کند. این می‌شود که تایلر با سخنرانی‌های مهیج و روحیه انقلابی تلاش می‌کند ذهنیت اعضای باشگاه را نیز تغییر دهد. نیچه با تاکید بر این‌که این تاویل‌های انسان از «اراده معطوف به قدرت» است که به جهان معنا می‌بخشد، معیارهای ارزشمند و یا اخلاقی بودن و یا نبودن انتخاب‌ها و رفتارهای انسان را به چالش کشید. به نظر می‌رسد تایلر نیز چنین قصدی داشت. اما آیا او همانند هیتلر که با سوءبرداشت‌های فاشیستی‌اش از تفکرات نیچه، انسان‌ها را به بند کشید رفتار نکرد؟

نیچه معتقد بود که داوری ارزشگذارانه ما باید در پس اراده معطوف به قدرت تعریف شود. با این حساب آیا تایلر در فکر آزادی و رستگاری اعضای باشگاه بود و یا آن‌ها را از سلطه سیستم حاکم رها کرد تا خود بر آن‌ها فرمان‌روایی کند؟ اگر به قول میشل فوکو قدرت را نوع معینی از رابطه میان افراد بدانیم که عده‌ای در آن می‌توانند رفتارهای دیگران را تعیین کنند، آیا واقعا تایلر آن مردان را از چیرگی قدرت رهانید و یا فقط فرمان‌روای‌شان را از فاشیست‌های سرمایه‌گذار به فاشیستی شورشی تغییر داد؟ تایلر علیه نظام خودکامه زمانه‌اش قیام کرد و به سرعت خود به فاشیستی هرج‌مرج‌طلب تبدیل شد که قدرت انتخاب را از اعضای گروهش سلب می‌کند. تایلر در آن سکانسی که در نهایت به تصادف ماشین می‌انجامد، بر اساس این تفکر که «هیچ چیز نباید بر ما سلطه داشته باشد» از راوی خواست فرمان را رها کرده و حتی این اجازه را ندهد که ترس بر او غلبه کند. اما آیا او در این لحظه برای آن دو نفری که روی صندلی‌های عقب ماشین نشسته بودند، حق انتخابی قائل شد؟ حتی رفتار تایلر با آن فروشنده‌ای که در سودای دامپزشک شدن بود نیز بیش از آن‌که آزادی‌بخش به نظر بیاید، فاشیستی بود. چون هیچ احترامی به قدرت اختیار او نگذاشت و با شعار رهایی بر او چیره شد. تایلر ضد مردسالاری نوین به پا خواست (هر چند که اعتقاد داشت آن‌ها از نسلی‌اند که توسط زنان بزرگ شده‌اند)، اما راه‌حل‌اش بازگشت به مردسالاری قدیمی بود و حسی نوستاژیک نسبت به آن داشت. او خود تبدیل به پدری شد که دیگران را به تبعیت وا می‌دارد. آن هم در غیاب پدری که حسرت‌اش را می‌کشید. تایلر گروهش را از اختگی و بردگی ذهنی نجات نداد و تنها ارباب‌شان را تغییر داد. پس به همین دلیل نیز در نهایت توسط راوی از بین می‌رود. نیچه اعتقاد داشت «انسان‌ها همه فرمان‌برند» و «هر که از خود فرمان نبرد، بر او فرمان می‌رانند». راوی به دنبال فرمان‌بری از خود بود ولی به وسیله تایلر به دام فرماندهی به دیگران افتاد و از آن‌جا که نیچه می‌گوید «فرماندهی از فرمان‌بری دشوار‌تر است و بار مسئولیتی که بر دوش‌ات می‌گذارد ممکن است تو را خرد کند»، از جایی به بعد تلاش کرد معادله را بر هم بزند و خودش را از زیر بار این مسئولیت خطیر رها کند. او بر خلاف تایلر می‌خواست ارباب خود باشد و نه دیگران. او به دنبال بازیابی زندگی خود بود و نه هدایت کردن زندگی و سرنوشت دیگران. راوی از جایی به بعد فهمید که تایلر و تفکرات همزمان انقلابی و فاشیستی‌اش نمی‌تواند درمانی برای بیماری‌اش باشد. این شد که که با از بین بردن او و گرفتن دست معشوقه‌اش به آرامش رسید. جالب این‌جاست که ما در فیلمی که در نگاه اول هرگز رمانتیک به نظر نمی‌رسد، در نهایت شاهد یک پیشنهاد کاملا عاشقانه برای به سامان رساندن ذهن آشفته راوی هستیم. یک راه‌حل کاملا ساده در دل یک جهان به غایت پیچیده.

ما در طول تاریخ بشریت شاهد انواع حکومت‌رانی‌ها بوده‌ایم. اما ویژگی مشترک همه آن‌ها رابطه فرمان‌روا و فرمان‌بردار و یا همان شبان و گله است. فوکو ما را با این حقیقت مواجه می‌کند که حتی در دوران ظهور و حیات دموکراسی نیز این رابطه پابرجا مانده است. حالا شاید مردمان امروز در بهترین حالت بتوانند خود شبانان‌شان را از میان گزینه‌های خوب و بد (و متاسفانه در مملکت ما از میان بد و بدتر) انتخاب کنند. اما این تغییری در ماهیت روابط انسانی نمی‌دهد. انسان‌ها همواره دنبال فرمان‌دهی و فرمان برداری‌اند. حالا بدون اینکه دیگران را در بند بکشیم و به آن‌ها آسیب بزنیم، این میل به فرمان دادن را چگونه باید در خود ارضا کنیم؟ پیشنهاد نیچه «فرمان‌روایی بر خویشتن» است که البته آن هم بدون تاوان و رنج نخواهد بود. آن چیزی که به نظر می‌رسد راوی در نهایت به آن رسیده و تاوان‌اش را نیز داده است.

باشگاه مشت‌زنی فیلمی علیه یک سیستم خاص در یک زمانه مشخص نیست. این فیلم علیه بردگی ذهنی است و از ما می‌خواهد حتی فریب تلاش‌های ظاهرا حق‌طلبانه و عدالت‌خواهانه خود را نیز نخوریم. هر قدرتی با سرکشی مواجه است. اما این سرکشی و شورش علیه قدرت به تنهایی کافی و نجات‌بخش نخواهد بود. باید به عقلانیت حاکم بر نظمی که بعد از قیام شکل می‌گیرد نیز فکر کرد. درست که رهایی فقط با حمله به پایه‌های سیستم امکان پذیر است. اما اگر در پس یک ایده انقلابی (مانند تاسیس باشگاه مشت‌زنی)، ریشه‌های مستحکمی از عقلانیت وجود نداشته باشد، رهایی و آزادی به دست نخواهد آمد. این همان چیزی است که به نظر می‌رسد اساسا با طبعیت انسان‌ها ناسازگار است. از همین رو این فیلم را در نهایت می‌توانیم فیلمی ضدانقلابی توصیف کنیم. فیلمی که به ما نشان می‌دهد که هیچ انقلابی اکثریت انسان‌ها را از بند سلطه اقلیت رها نخواهد کرد. در پس پایان‌بندی باشکوه و شگفت این فیلم یک راز نهفته است. آن هم این‌که هیچ راه فراری از استیلای قدرت مردسالارانه وجود ندارد. حتی فروپاشی موفقیت‌آمیز برج‌های تجاری و نابودی جلوه‌های سرمایه‌داری نیز نمی‌تواند ما را از دایره سلطه خارج کند. درست مانند اعضای گروه باشگاه مشت‌زنی که تا لحظه آخر همچون بردگانی فرمان بردار رفتار کردند. رهایی می‌تواند یک دستاورد ذهنی باشد. مانند اتفاقی که در نهایت برای راوی افتاد. اما تحقق این رویا به خاطر میل بشر به زندگی اجتماعی ناممکن جلوه می‌کند. حتی اگر برج‌ها فرو بریزند و ویترین لیبرالیسم نیز از میان برود، تفاوتی نخواهد کرد. یک دوره‌ای از لیبرالیسم به عنوان کلید رهایی بشر نام می‌بردند و حالا دنیا به این شکلی است که می‌بینیم. حتما روزی لیبرالیسم نیز از بین خواهد رفت و انسان‌ها با همان داستان همیشگی‌شان باقی می‌مانند و عده‌ای در نقش شبان بر دیگران فرمان‌ خواهند راند. حالا باید صبر کرد و دید که در عصر پیشرفت روزافزون تکنولوژی چه اتفاقی خواهد افتاد و ارزش‌ها در دورانِ کامپیوترهای کوانتمی و سیطره گوگل و گسترش هوش مصنوعی چگونه تعریف خواهد شد. دنیا از زمان اکران باشگاه مشت‌زنی تحولات وسیعی را در زمینه هویت فردی و جمعی انسان‌ها تجربه کرده است. باید دید تکلیف بشر در عصر چیرگی تکنولوژی چه خواهد شد. نمودی از این وضعیت را در ماتریکس دیده‌ام. انسان‌ها علیه هم که هیچ انقلاب واقعی‌ای را رقم نزدند. شاید روزی این کار را با ماشین‌ها انجام دادند.

آریان گلصورت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه