آموزش: دو درس از فیلم «رستگاری در شاوشنک» که شما را کارگردان بهتری می‌کند

۲۴ فریم – کیانا نیکلایی: آن‌چه در ادامه خواهید خواند یادداشتی‌ست ناظر بر دو درس مهم در کارگردانی که می‌توان از سبک کار فرنک دارابانت در فیلم به‌یادماندنی «رستگاری در شاوشنک» (۱۹۹۴) آموخت. شایان ذکر است که این مطلب برگرفته از مصاحبه‌ای‌ست که او در بیست و پنجمین سالگرد اکران این فیلم با مجله‌ی امپایر داشته است.

گذشت بیست و پنج سال از اکران «رستگاری در شاوشنک» از قدرت و تأثیر آن بر مسیر حرفه‌ای فیلم‌سازی کم نکرده است.

«رستگاری در شاوشنک» (The Shawshank Redemption) بهترین اقتباس از کارهای استفن کینگ است.

فیلمنامه‌ی بی‌نقص فرنک دارابانت (Frank Darabont) با داشتن آزادی تصرف در محتوای دراماتیک اثر، آن را به نفع مضمون و شخصیت‌پردازی ارتقا می‌دهد و در عین حال لحن چالش‌برانگیز رمان کوتاه کینگ را هم به سادگی از آن خود می‌کند. او حماسه‌ای صمیمی، احساسی و آن‌قدر انسانی خلق می‌کند که انگار هر پیروزی اندی دوفرین (با بازی تیم رابینز) -که بی‌گناه حبس می‌کشد- و هر مانع دل‌خراشی که سر راه‌اش قرار می‌گیرد را خودمان تجربه می‌کنیم.

اما اجرای آن ایده و مقصود قطعاً آسان نبوده است. در واقع دارابانت در مصاحبه‌ای که اخیراً با امپایر (Empire) داشت اعتراف کرد که «هر روز فیلم‌برداری حس یک شکست را داشت.» این حس او را همه‌ی کارگردانان تجربه می‌کنند: این‌که به اندازه‌ی کافی وقت و بودجه نداشته‌اند. الهام‌بخش است که حتا کسی در جایگاه دارابانت هم سندرم وانمودگرایی* را تجربه می‌کند. در بیست و پنجمین سالگرد اکران فیلم‌اش، دارابانت دو اتفاق پشت صحنه را در میان می‌گذارد که فرایند کاری‌اش را دگرگون کردند؛ نکاتی که احتمالاً فرآیند کاری شما را هم دگرگون کنند.

۱- عقب انداختن فیلم‌برداری صحنه‌ی آغازین

«رستگاری در شاوشنک» با در هم کات خوردن قتل همسر اندی و محکوم شدن او در دادگاه شروع می‌شود. اما از ابتدا بنا نبود که فیلم این‌گونه آغاز شود. در واقع، این فیلم‌برداری صحنه‌ی آغازین بود که باعث شد این فیلم‌ساز بیش‌تر از هر وقتی حس شکست کند.

دارابانت در مصاحبه‌اش با امپایر می‌گوید: «اگر فیلمنامه را بخوانید، می‌بینید که دو بخش روایی جدا و پشت سر هم بودند. و شب اول فیلم‌برداری من شب قتل [همسر اندی و معشوق‌اش] بود. و متوجه شدم که به دو شب دیگر هم نیاز دارم. ولی فقط یک شب وقت داشتم.»

دارابانت بیش‌ترین بهره را از زمانی که داشت برد؛ مهم‌ترین نماهایی که به ذهن‌اش می‌رسید را گرفت، اما حس شکست همچنان پابرجا باقی ماند.

«من و ریچارد فرنسیس-بروس، تدوین‌گر فوق‌العاده، سرهای‌مان را ماه‌ها به استینبک (Steenbeck- نوعی میز تدوین) کوبیدیم تا راهی برای برش این دو صحنه به هم پیدا کنیم. بعد یک روز صبح فکری به ذهن‌ام رسید: چرا تبدیل‌اش نکنیم به یک صحنه‌ی دادگاه و از نماهایی که گرفتم به عنوان لحظه‌های کوتاه فلش-بک استفاده نکنیم؟ نتیجه‌اش واقعاً لذت‌بخش بود.»

افکار واقعیت نیستند. حس شکست خیلی اوقات می‌تواند منجر به یافتن راه‌هایی برای موفقیت شود. این‌که در آغاز همه چیز را به نحو خاصی تصور یا برنامه‌ریزی کردید و در اجرای آن به مشکل برخوردید دلیل نمی‌شود برای سعی در یافتن راه‌های بهتر و به‌صرفه‌تر برای رسیدن به مقصودتان بازنده محسوب شوید. بلکه صرفاً معنی‌اش این است که شما مثل همه‌ی فیلم‌سازان دیگر هستید؛ بیش‌ترین بهره را از آن‌چه که در اختیار دارید می‌برید تا چیزی بهتر به ذهن‌تان برسد. و حتا آن موقع هم ممکن است نظرتان عوض شود و این هم خوب است.

و چیز دیگری که خوب است این است که باید به خودتان فرصت اشتباه کردن بدهید. خودتان را از چارچوب‌های سخت فکری و با جوهر نگاشتن یادداشت‌های ذهنی رها کنید، چون فیلم‌سازی ایده‌های نوشته‌شده با مداد است.

این انعطاف می‌تواند به شیوه‌ی راه‌بری بازیگرِ کارگردان هم گسترش یابد؛ چیزی که دارابانت حین کار با رابینز و هم‌بازی سرشناس‌اش مورگن فریمن بسیار از آن درس گرفت.

۲- کارگردانی گاهی گفتن این است که بازیگرتان «کجا بنشیند».

وقتی از دارابانت پرسیدند که آیا سناریوی بالا در طی کار تغییری در شیوه‌ی کارگردانی‌اش داشته است، او خاطره‌ای از بازیگران اصلی‌اش سر صحنه به یاد آورد که برای روند تولید هر کسی قابل استفاده است.

«چیزی که یاد گرفتم این بود که هر بازیگر چه‌قدر از دیگری متفاوت است. تیم [رابینز] نمونه‌ی کلاسیک همین است. او فرد بسیار اندیش‌مندی است. باید راجع به صحنه صحبت کند که به آن برسد. به مکالمه‌ی مفهومی نیاز دارد… مورگن دقیقاً برعکس او است.»

دارابانت در نیمه‌ی فیلم‌برداری بهترین شیوه‌ی برخورد با فریمن را یافت. او می‌گوید: «داشتم راجع به صحنه‌ی بعدی صحبت می‌کردم و مورگن خیلی مودبانه گوش می‌داد. اما متوجه شدم نگاه‌اش کمی خیره شده است. و حرف‌ام را قطع کردم و گفتم: مورگن بگذار چیزی ازت بپرسم، تو به این همه صحبت احتیاجی نداری، مگه نه؟ و او گفت: «راست‌اش نه، من فقط نیاز دارم به من بگویی کی بایستم، کی بنشینم، به چپ بچرخم یا به راست.» و من با خودم فکر کردم که این درس خیلی خوبی بود.»

بعضی درس‌ها را فقط می‌توان با کار عملی یاد گرفت. روی صحنه، در نیمه‌ی فیلم‌برداری. و برای تأکید مجدد، این به معنی شکست شما نیست. یا به معنی این‌که این درس‌ها فقط برای قرار دادن شما در موقعیت‌های بحرانی وجود دارند. این درس‌ها وجود دارند که به شما نشان دهند چه قدر قوی و موفق هستید و می‌توانید باشید. و همه‌ی این‌ها چیزهایی هستند که به ویژه وقتی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که درون‌مایه‌ی اصلی‌اش به معنای واقعی کلام «امید» است، بهتر فهمیده می‌شوند.

فیلمی که حتا مدت‌ها بعد از اتمام تیتراژش در یاد ما مانده است…

توضیح مترجم- سندرم وانمودگرایی* یا Imposter Syndrome:

یک پدیده‌ی روانی است که در آن افراد نمی‌توانند موفقیت‌های‌شان را بپذیرند. بر خلاف آن‌چه شواهد بیرونی نشان می‌دهد که فرد با رقابت و تلاش به موفقیت رسیده، خود فرد تصور می‌کند که لیاقت موفقیت را ندارد و کلاه‌بردار است. موفقیت با خوش‌شانسی، زمان‌بندی خوب یا فریب دادن دیگران به دست آمده و این موضوع که فرد باهوش یا تلاش‌گر است از طرف خودش مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد.

نویسنده: فیل پیرِلو (Phil Pirrello)

منبع: nofilmschool.com

ترجمه‌: کیانا نیکلایی