آموزش: فیلمنامه‌های منتخب فیلم کوتاه – ۶۸: شهر بازی

۲۴ فریم – سرویس آموزش: سرویس آموزش ۲۴ فریم در شصت و هشتمین عنوان از مجموعه «فیلمنامه‌های منتخب» خود، فیلمنامه‌ی فیلم کوتاه «شهر بازی» نوشته‌ی «سپینود ناجیان» و «کاوه مظاهری» را تقدیم می‌کند. این فیلم کوتاه برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم مسابقه‌ی بین‌الملل از جشنواره‌ی فیلم کوتاه فویل (ایرلند شمالی، ۲۰۱۹)، جایزه‌ی کارگردان بدون مرز از جوایز سالانه‌ی دیسکاور (انگلستان، ۲۰۱۹)، جایزه‌ی بهترین فیلم از جشنواره‌ی کورنوال (انگلستان، ۲۰۱۹)، لوح تقدیر بهترین فیلمنامه از جشنواره‌ی Court en Scène (فرانسه، ۲۰۱۹)، لوح تقدیر بهترین فیلم خارجی‌زبان وینچستر (انگلستان، ۲۰۱۹)، جایزه‌ی بهترین فیلم کوتاه داستانی KinoDUEL (بلاروس، ۲۰۱۹)، نامزد بهترین فیلم کوتاه داستانی در جشنواره‌ی کِری (ایرلند، ۲۰۱۹) و همچنین منتخب جشنواره‌هایی چون لندن (انگلستان، ۲۰۱۹)، آلمریا (اسپانیا، ۲۰۱۹)، شب‌های سیاه تالین (استونی، ۲۰۱۹)، تیرانا (آلبانی، ۲۰۱۹) و … بوده است.

فیلمنامه‌ی کوتاه «شهر بازی» در چرخِ فلک رخ می‌دهد؛ در «تاب«ها، «هل دادن»ها و «چرخش»ها. این در ساختارِ دوریِ فیلمنامه نیز مشهود است.
فیلمنامه با تصویر لانگ‌شات چهارراهی با یک خط عابر پیاده شروع می‌شود که شخصیت‌های اصلی آن، سارا و مجید و فرزند چهارساله‌شان پوریا، در کنار آن ایستاده‌اند. پوریا گمان می‌کند قرار است پدر و مادرش او را به شهر بازی ببرند، اما در حقیقت بازی همین‌جا و در سطحِ شهر قرار است صورت گیرد و آن‌ها به انتظار فرصتی برای انجام بازیِ جدیِ خود در خیابان ایستاده‌اند. در این بازی، پول خرجِ خوشی و لذت نمی‌شود. هزینه‌ی این بازی جان و سلامتِ سارا و جایزه‌ی آن دیه‌ای است که با انداختن خودش جلوی ماشین‌ها باید به دست آورد، تا با پولِ آن بتواند زندگیِ خانواده‌اش را دگرگون کند.
آن‌ها این بازیِ جدی را بازی هم می‌کنند؛ به کمک سطل آشغالِ کنارِ خیابان، تا ترسِ سارا بریزد. اما در همین بازی نقشِ پوریای چهارساله که از بازی با موبایل به بازیِ پدر و مادرش دعوت شده است، برای‌ش جدی می‌شود: هل دادن مادر جلوی ماشین‌ها.
وقت عمل فرا می‌رسد و سارا خودش و پسرش پوریا را از بازی خارج می‌کند. اما بازی برای پوریا تمام نشده است. او منتظر است نوبت‌ش فرا رسد.
دوباره در انتهای فیلمنامه موقعیتی مشابه آغاز آن را داریم: چهارراهی که مجید و سارا در کنار آن ایستاده‌اند. حالا نوبتِ پوریا رسیده است. او کودک است و بازی برای او همواره جدی. پوریا ناگهان عقب می‌رود، به طرف سارا می‌دود و خودش را به او کوبانده و او را به وسط خیابان هل می‌دهد. حالا دیگر بازی جدی شده است و احتمالاً یکی برای همیشه از بازی رفته است.

«سپینود ناجیان»، داستان‌نویس و یکی از نویسندگان فیلمنامه‌ی «شهر بازی»، در یادداشتی با عنوان «استراحتی کوتاه»، درباره‌ی روند نگارش و ساخت اثر برای ۲۴ فریم چنین نوشته است:

درست میانه‌ی فیلمنامه‌ی بلند بوتاکس بودیم. جایی رسیده بودیم که توی خیلی از روایت‌ها، داستان‌ها و حالا فیلمنامه بهش برخورده‌ بودم: اسم‌اش برای من جایِ ماندنِ توی گل است که هرچه تلاش می‌کنی فقط بیش‌تر فرو می‌روی و گل و لای را به اطراف پرتاب می‌کنی. فایده‌ای ندارد. این‌طور وقت‌ها باید بروی اطراف را بگردی و بچرخی تا روزها بگذرد. آن گل و لای آفتاب بخورد، خشک بشود تا بتوانی خودت را بتکانی و از توی‌اش بیایی بیرون. بعضی به اشتباه منتظر الهام می‌مانند. من معتقدم چیزی به نام الهام وجود ندارد. گمان‌ام کاوه هم الهام را قبول ندارد- هرچند که هر دو به ناخودآگاه‌مان خیلی اعتماد داریم. فهمیدیم که باید بوتاکس را بگذاریم جلوی آفتاب تا کمی بگذرد. حواس خودمان را هم باید کاملاً پرت کنیم. یکی دو روز نگذشته بود که کاوه پیغام داد که کارت دارم. این‌طور وقت‌ها می‌فهمم که یک نقشه‌هایی دارد. نمی‌تواند دست‌خالی بچرخد. بی‌کار ماندن کار هیچ‌کدام‌مان نبود. طرح اولیه‌ی «شهر بازی» را که خودش چند ماهی درگیرش شده بود برای‌ام تعریف کرد و شروع کردیم. طبق معمول، هر روز صبح با اسکایپ جلسه داشتیم، آن هم نه در شرایط قرنطینه. توی روزهای عادی این‌که ما با هم جلسات اسکایپی فیلمنامه می‌گذاشتیم برای آدم‌های دیگر جالب بود. اما الان که این‌ها را می‌نویسم و بیش‌تر آدم‌ها دارند همین‌طوری مهمانی می‌روند و کار می‌کنند و خرید و گشت و گذار، می‌بینم دیگر من و کاوه کهنه شده‌ایم، کهنه اسکایپ‌کارها.

القصه، فیلم که به مرحله‌ی ساخت نزدیک شد، خب من نبودم و افسوس همیشگی؛ ولی عضو گروه تلگرامی پیش‌تولید شده بودم و انگار آن‌جا هستم. با نظم و دقت و وسواس پیش‌تولیدهای کاوه هم آشنا بودم. سعی می‌کردم از پیغام‌های گروه بفهمم که توی خیابان‌های تهران چه خبر است و گروه احیاناً به مشکلی برنخورده باشد و این قبیل نگرانی‌ها که خب بخشی از آن هم به فیلمنامه مربوط بود. ایراد احتمالی؟ کمی یا زیادی؟ چند بار بازنویسی کرده بودیم و دم آخر هم باز یکی دو بار دستی به سر فیلمنامه کشیده بودیم. همان موقع‌اش هم از دیالوگ‌ها چندان راضی نبودیم که بعدتر کاوه نزدیک به ساخت فیلم تغییرشان داد.

فیلم را که دیدم جا خوردم. همیشه جا می‌خورم. فیلمنامه خیلی ابتر و خالی است همیشه. فیلم همیشه چند درجه بهتر است و من غافل‌گیر می‌شوم. شهر بازی هم همین بود. تازه من در مراحل آخر تنظیم رنگ و صدا دیده بودم. اما باز هم غافل‌گیر شدم، کم‌ترین‌اش هم به خاطر موهای فرفری آرتین کوچولو و تصویری که ازش داشتم موقع نوشتن بود. واقعیت‌اش این‌جاست که به عنوان یک داستان‌نویس و قصه‌گوی عاشق سینما، الان به این نتیجه رسیده‌ام که ای کاش می‌توانستم داستان‌های نوشته شده‌ام را شبیه فیلم به خواننده‌ها نشان بدهم. شبیه آن‌ فیلمی که توی سر خودم می‌گذرد. چیزی شبیه «شهر بازی‌»ای که توی سر کاوه می‌گذشت و منی که هر روز کنارش بودم نتوانسته بودم به این دقت و با جزئیاتی که توی فیلم بود ببینم‌اش. حالا چند بار دیده‌ام‌اش و باز دوباره فیلمنامه را خوانده‌ام و باز هم غافل‌گیر شده‌ام و می‌دانم که این چرخه ادامه دارد.

دریافت فایل PDF فیلمنامه:

فیلمنامه شهر بازی