en
دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹

صفحه اصلی - نقد - داستانی - نقد فیلم‌های کوتاه جشنواره فجر ۳۶ – ۲: مارلون (درناز حاجی‌ها) / عروسک براندو!

۲۴ فریم – پویا عاقلی‌زاده: “اگر مارلون براندو هم اینجا بود مامانش رو بغل می‌کرد”

جمله‌ی بالا را می‌توان بیانگر عامل ایجاد کننده‌ی تمایز بین دو ذهنیت متضاد در فیلم “مارلون”ساخته‌ درنازحاجیها دانست. فیلم کوتاه مارلون مجموعه‌ای از تصاویری است که در همه‌ی آنها (جز یکی که آن هم نمای ذهنی مارلون است) پسربچه‌ای با این نام حضور دارد و تحت تمرکز دوربین است (چه از لحاظ مفهومی و چه از لحاظ تکنیکی که به معنای فوکوس بودن چهره‌ اوست)؛ این اشاره‌ی مستقیم فیلم به ظاهر یک شخصیت، در کنار چالش مرکزی فیلم، که همان بازیگر شدن مارلون است، مخاطب را به سمت اندیشیدن در مورد ذهنیت پسر بچه در برابر این عینیت (ظاهر او) سوق می‌دهد. در واقع، در فضای کلیِ ایجاد شده در فیلم، تماشاگرِ پسربچه‌ای هستیم که همچون عروسک خیمه شب بازی، مورد هدایت انسان‌های اطرافش قرار می‌گیرد تا مسیر معین “محصول شدن” را طی نماید. آدم‌های اطراف مارلون دو دسته هستند:

  1. بزرگترها (مادر خودش، مادر دختر و کارگردان) که تنها با کلام آمرانه‌شان او را خطاب قرار می‌دهند و از بایدها و نبایدها به او می‌گویند؛ آدم‌های این دسته، نه تنها به افکار و دغدغه‌های او (آنچه در ذهن مارلون می‌گذرد) توجهی نمی‌کنند، بلکه او را مسخره می‌کنند و کارهایش را بیهوده و آزاردهنده می‌نامند؛ به طور مثال، برخورد مادرش با صدایی که او بعد از شنیدن صدای ساز درمی‌آورد؛
  2. آدم‌هایی که مانند خودِ مارلون در معرض محصول شدگی هستند (دختربچه و پسر جوان)؛ اینها با رفتارشان و یا صحبت‌های صمیمانه‌شان، اجازه می‌دهند تا مارلون کمی از خودش بگوید و خودش را هم بیشتر بشناسد. اینها انسان‌هایی هستند که مارلون برایشان هویت دارد؛ مثلا این که مارلون در مورد دنیای اطرافش چگونه فکر می‌کند و نظرش چیستیا این که نظرش در مورد فیلم‌هایمارلونبراندوچیست و می‌خواهد چه کاره شود، برایشان مهم است.

حاجیها به خوبی توانسته در زمان کوتاه فیلمش، یک شخصیت مرکزی را در معرض فشار این دو دسته انسان –که نماینده‌ی وضعیت کلی نسل جدید در جامعه نیز هست- قرار دهد و وضعیت او را با استفاده از ابزار سینمایی برای مخاطبش به تصویر بکشد. او برای دسته‌بندی این آدم‌ها در فیلمش، از ابزار پایه‌ای بیان سینما بهره برده است. انسان‌های دسته‌ی اول، تنها صداهایی خارج از قاب (یا به صورت ناواضح در قاب) هستند و مونولوگ‌هایی آمرانه را به مارلون می‌گویند؛ این شیوه‌ی نمایش،به خوبی، سایه‌ی سنگین حرف‌های دسته‌ی اول را بر مارلون نشان می‌دهد. اما دسته‌ی دوم، به عنوان انسان‌هایی هم‌رده‌ی مارلون در قاب حضور پیدا می‌کنند؛ واضح (focus) هستند، با مارلون وارد دیالوگ می‌شوند و نماهایی دو نفره را با مارلون می‌سازند. این گونه استفاده‌ی دقیق از ابزار اولیه‌ی بیان سینمایی، به فیلم قدرتی می‌بخشد که مخاطب را در مورد مفهوم اصلی فیلم به فکر وا دارد.حاجیها با مدیومی که قرار بوده حرفش را با آن بزند، آشنا بوده و از امکانات آن، به خوبی و با دقت، برای ساخت اثری استفاده می‌کند که در تعاریف عمومی فیلم کوتاه، رسیدن به آن حتی دور از ذهن به نظر می‌رسیده است. او در این فیلم کوتاه، توانسته شخصیت‌پردازی کند و مخاطب را به سوی ذهنیت یک شخصیت سوق دهد؛ پرداخت شخصیت معمولا به عنوان بخش ناتوان فیلم کوتاه در برابر فیلم بلند مطرح می‌شود، اما “مارلون” از اسمش گرفته تا پرداخت تصویری و بیان سینمایی‌اش تاکید اصلی خود را بر ذهنیت شخصیت اصلی بنا کرده و مخاطب را با قهرمانی از جنس قهرمان مدرن سینمایی و منفعل در وضعیت جامعه‌اش مواجه می‌کند.

آنچه در تصویر فیلم مشخص است، نشان دادن عینی مارلون در جامعه‌اش است. اینگونه نمایش مستقیم چهره که به وضعیت پرتره‌های تبلیغاتی نیز شباهت دارد، به همان روند محصول شدن انسان امروزی به واسطه‌ی قرار گرفتن در فضاهای تبلیغاتی و رسانه‌ای متعددِ حال حاضر اشاره دارد. فیلم با انتخاب کودکی ۱۰ ساله برای این کار، توجه را به وضعیت نسل جدید در جامعه جلب می‌کند که از این نظر، به جای نمایش وضعیت انسان میانسال در سینمای مدرن (مثل آثار آنتونیونی و برگمان در دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ میلادی) به نمایش وضعیت بغرنج کودک امروزی و در واقع، نسل آینده می‌پردازد که جامعه‌ی امروز بسیار به آن نیازمند است. او در عین حال، در مفهومی که تلاش در انتقال آن دارد، دوربین خود را به شکلی High-Angle (از بالا) که نشان از تسلط سینما بر انسان امروز دارد، به سمت مخاطبش می‌چرخاند تا به فکر وضعیت این آیندگان بیفتد.

نمایش یکسره‌ی چهره‌ی مارلون در فیلم، علاوه بر بیان کارکرد تبلیغاتی چهره‌ی انسان‌ها در برابر دوربین، اشاره‌ای به وضعیت درونی این انسانِ در شرف عروسک شدن نیز دارد! حال به روایت فیلم از ابتدا می‌پردازیم تا بیشتر دریابیم که “مارلون” چگونه با استفاده از اصول ابتدایی ساخت شخصیت در سینما، در مدت زمانی کوتاه ما را با تضاد عینیت و ذهنیت یک انسان امروزی  آشنامی‌سازد:

فیلم با نمایی از مارلون در مترو آغاز می‌شود که اصطلاحا یک Dirty Shot است (به دلیل حضور ناواضح افرادی در اطراف قاب) و از همین ابتدا شخصیت اصلی زیر فشار جامعه نشان داده می‌شود؛ با بیان جملات امری مادر از خارج قاب در مورد این که مارلون باید چگونه رفتار کند، نماینده‌ی اصلی کسی که هنجارهای یک بچه را به او دیکته می‌کند، مادرش معرفی می‌شود. از زاویه‌ای دیگر، وضعیت به تصویرکشیده‌شده در این قاب، بسیار شبیه وضعیت یک بازیگر در برابر دوربین است؛ به شکلی که مارلون، یک بازیگر مطیع است، تصاویر ناواضح در قاب، عوامل دیگر فیلم هستند که مانند مارلون در قاب حضور دارند ولی از تمام وجودشان مایه نمی‌گذارند و طبیعتا به اندازه‌ی بازیگر اصلی هم درگیر مسائل درونی نمی‌شوند و صدای خارج قاب هم کارگردانی است که با دستوراتش اجازه‌ی کوچکترین رفتار کنترل‌نشده را به بازیگرش نمی‌دهد. با این نگاه، فیلم نه تنها دارای کنتراست عینیت و ذهنیت مارلون است، بلکه در اسم خودش هم اشاره‌ای به بازیگری خاص دارد (مارلون براندو) که مشخصا در تاریخ سینما، هرگز تحت تاثیر نظام فیلمسازی‌ای نبوده و همیشه هویت خود را جلوی دوربین تثبیت کرده است. از این نظر، فیلم می‌تواند راوی چگونگی شکل‌گیری بازیگری واقعی و شخصیت‌مند مانند براندو در این زمانه باشد (البته در حد توان محدود خودش!) و مهمتر از این چگونگی، بیانگر این سوال مهم باشد که آیا در این زمانه، امکان پیدایش بازیگری رها و دارای اندیشه مانند مارلون براندو وجود دارد یا فقط می‌توانیم خاطره‌ی او را به شیوه‌ی انواع انسان‌های به تصویر کشیده شده در این فیلم، با خود حمل کنیم؛ بدین صورت که با ارجاع به رفتار او، چارچوب‌های پوسیده‌ی کاری خود را به نسل جدید تحمیل کنیم؟! همانطور که کارگردان داخل فیلم، برای آن که مارلون را مجبور کند تا مادری غیرواقعی  و بیگانه را بغل کند، می‌گوید: “اگر مارلون براندو اینجا بود، حتما مادرش رو بغل می‌کرد” آیا واقعا او این کار را می‌کرد؟ پاسخ این سوال مهم نیست؛ مساله اینجاست که بیان چنین جمله‌ای در مورد بازیگری که دیگر حضور ندارد و حتی به “اسطوره”ی بازیگری سینما تبدیل شده است، برآمده از چه نظامی است که به خودش اجازه‌ی چنین تحریف و تخیلی از رفتار یک انسان (و نه یک اسطوره) را می‌دهد تا به اهداف سازمانی خودش برسد و محصول قالب‌سازیشده‌ی خود را تولید کند؟!

نمای بعدی فیلم، نقشی اساسی در تعریف یک شخصیت در فیلم دارد؛ این نما، از آنجایی که تنها نمای فیلم است که بدون حضور فیزیکی و عینی مارلون هست، اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند؛ در این نما، مردی را می‌بینیم که سازی به نام چوب (wood) می‌زند و پس از چند لحظه تماشای او در حال ساز زدن، متوجه می‌شویم که این نما، نمای ذهنی (سوبژکتیو) مارلون بوده است؛ از این نظر، این صحنه، نقطه‌ای از فیلم است که معرف خواست ذهنی و در واقع، ناخودآگاه شخصیت اصلی فیلم است. مارلون از اینجا به بعد، خاطره‌ی این لحظه را با خود حمل می‌کند و در موقعیت‌های مختلف، با درآوردن صدای ساز (البته صدایی که او برداشت کرده و می‌تواند آن را اجرا کند!) این خاطره و خواست مهم را با خودش حمل می‌کند.

آنچه در مورد روایت و انتخاب مناسب کارگردانی فیلم مهم به نظر می‌رسد این است که سه نمای ابتدایی فیلم می‌تواند شخصیت‌اش را با تضاد همیشگی و کلاسیک قهرمان‌های سینمایی معرفی کند: تضاد بین خواست خودآگاه یا بیرونی و خواست ناخودآگاه و درونی؛ این تضاد، خلا ای را پدید می‌آورد که شخصیت‌های سینمایی را برای همراهی و همدلی مخاطب، دراماتیک و جذاب ساخته است.حاجیها با این رویکرد شخصیت محورش، موفق می‌شود که علاوه بر استفاده از سینما، برای نمایش تضادهای درونی یک شخصیت (همان تقابل خودآگاه و ناخودآگاهش)، به تضادهای دنیای بیرون و درون شخصیت (خواست دیگران از یک پسربچه و خواست درونی خودش) نیز بپردازد.

در طول فیلم، مخاطب مدام تصویر بیرونی (ظاهری) مارلون را می‌بیند در حالی که از همان تصاویر ابتدایی، خواست ذهنی و پراهمیتمارلون نیز در ذهن مخاطب نقش بسته است؛ این روند ادامه می‌یابد تا در انتهای فیلم، بالاخره مارلون با پذیرش و تن دادن به تمام دستورهای تحمیلی برای چهره شدن، صادقانه به پسر جوان اعلام می‌کند که نه تنها مارلون براندو را نمی‌شناسد، بلکه خواست او چیزی دور از بازیگر بزرگ شدن است؛ او می‌خواهد در تقابل با این خواست پرقدرت بزرگترها و جامعه قرار بگیرد؛ او می‌خواهد به جای آن که به تصویری عروسک‌وار و بی‌احساس جلوی دوربین تبدیل شود تا همه او را (ظاهر او را!) ببیند، به شخصیتی فرودست در ظاهر جامعه تبدیل شود که با احساس خودش، از وسیله‌ای روزمره (چوب) موسیقی تولید می‌کند؛ او در برابر یکی از مهمترین ابزار آن دسته‌ی بزرگترها برای رسیدن به محصول‌سازی از انسان، یعنی انتخاب نام (چه نام شناسنامه‌ای و چه نام اجتماعی) از تنها ابزار مقابله‌ی خود استفاده می‌کند: ساخت دنیای ذهنی خودش! و این بیانگر حس عمیقی است که مارلون، به عنوان یک پسربچه که هنوز چارچوب‌های محکم جامعه و خانواده‌اش را درونی نکرده است، نسبت به هنر واقعی دارد؛ این همان احساسی است که هنرمند نسبت به هنر خود دارد، این که اثر هنرمند چیزی فراتر از ساخت یک محصول از قبل پیش‌بینی شده است؛ اثر هنری، خلقی از جنس درونیات یک انسان را داراست و مارلون هم عمیقا این را در خودش احساس می‌کند؛ فیلم“مارلون” فکر مخاطبش را به این سمت هدایت می‌کند که شاید هر انسان دیگری هم در ابتدا احساس را داشته است و هنر برای همه‌ی ما بوده است. حال این که زندگی اجتماعی، انسان امروز را وارد چه عرصه‌یپیچیده‌ی روانی‌‌ای کرده است تا این ذات پراحساس خود را فراموش کند، مساله‌ای است که می‌توان به آن نگاه کرد و اندیشید و سینما در بیان و هدایت این نگاه رسانه‌ای قدرتمند است.“مارلون” به عنوان فیلمی کوتاه، می‌تواند اندیشه‌ای بلند را به ذهن مخاطب امروز متبادر کند و درناز حاجیها با ارائه‌ی این فیلم خود، می‌تواند امیدی برای خلق اثری باشد که مخاطب امروز سینما را به سوی خودش و اندیشیدن درباره‌ی خودش وادارد. به انتظار اثر بعدی حاجیها می‌نشینیم تا ادامه‌ی راه فیلمسازی جوان را در دنیای بی‌نهایت سینما تماشا کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه