en
پنج شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - آموزش: ۱۰ فیلم بزرگ که صدا در آن‌ها نقش بسیار مهمی دارد

۲۴ فریم – غزل عابدی: در این مقاله، که از وبسایت سینمایی tasteofcinema انتخاب و ترجمه شده است، به ده فیلم‌ شاخص تاریخ سینما اشاره شده که صدا نقش مهمی در ساختار کلی آن‌ها و همچنین ماندگاری‌شان داشته است.

برخی بر این باورند که ۵۰ درصدِ قدرت بیانِ یک فیلم در صدا می‌باشد. هر چند که بحث درباره‌ی صحت این جمله بیهوده است، واقعیتی وجود دارد که نمی‌توان منکر آن شد: صدا -وقتی به درستی استفاده شود- عنصر بیان‌گر قدرتمندی است. شیوه‌ی ساخت اتمسفر در یک فیلم گاهی تماماً به طراحی و بافت صدا بستگی دارد و نحوه‌ی رفتار با صدا تعیین‌ می‌کند که بیننده چه‌طور فیلم را تجربه کرده و در نتیجه، چه حسی پیدا می‌کند.

این فهرستی از ۱۰ فیلمی است که صدا در آن‌ها نقش مهمی ایفا می‌کند. این فیلم‌ها اهداف گویایی دارند و بدین ترتیب، از عناصر بیان‌گرایانه‌‌شان به طور خلاقانه‌ای استفاده کرده‌اند تا تجربه‌ای منحصربه‌فرد و تأثیرگذار بیافرینند.

۱- مکالمه / The Conversation

یک کارآگاه خصوصی و حرفه‌ای که در زمینه‌ی استراق سمع برای جمع‌آوری مدارک صوتی تخصص دارد، استخدام شده تا مکالمه‌ای بین یک زن و مرد را ضبط کند. ضبط کردن این مکالمه به شدت دشوار است. بنابراین، او مجبور می‌شود تا از چندین میکروفون استفاده کند تا با ترکیب نوارها، مکالمه را از نو بسازد.

در حین انجام این کار، او شک می‌کند که کسی که او را استخدام کرده، در صدد قتل زن و مردی که او استراق سمع کرده، باشد. او همان‌طور که در تلاش است تا بفهمد مکالمه درباره‌ی چیست، به یک دوراهی اخلاقی برخورد می‌کند.

والتر مرچ یکی از برجسته‌ترین و پیشگامانه‌ترین طراحی‌های صدا در تاریخ سینما را در این داستان خلق کرده است. او در مقاله‌ی «Stretching Sound/ کشش صدا» خصوصیات این فیلم را توضیح می‌دهد. هدف او این بوده تا صدا را از سوبژکتیو کاراکتر اصلی -که سعی می‌کند تا واقعیتِ فراتر را کشف کند، اما تنها قطعاتی از آن را در اختیار دارد- طراحی کند.

ما از طریق صدایی که مرچ طراحی کرده، همراه با شخصیت، قطعات را می‌شنویم، با او به فکر فرو می‌رویم و گمانه‌زنی می‌کنیم. صدا در «مکالمه» یکی از نمونه‌های قوی از این که چطور صدا می‌تواند کاری کند که مخاطب، روایت را از سوبژکتیو شخصیت اصلی تجربه کند، می‌باشد.

۲- سه رنگ: آبی/ Three Colors: Blue 

زنی از یک حادثه‌ی مهلک رانندگی که در آن شوهر و دخترش را از دست داده، رنج می‌برد. پس از بیدار شدن از تصادف، با دردِ فقدان روبه‌رو می‌شود و سعی می‌کند از آن فرار کند. خانه‌ای را که در آن با خانواده‌اش زندگی می‌کرده، می‌فروشد و تلاش می‌کند تا از هر چیزی که او را به یاد شوهرش -که آهنگساز مشهوری بوده- می‌اندازد، دوری کند.

ولی نمی‌تواند از گذشته‌اش فرار کند؛ همان‌طور که درد به دنبال اوست، تعدادی از افراد که با شوهرش در ارتباط بودند را پیدا می‌کند و سرانجام می‌فهمد که شوهرش به او خیانت کرده است. او هم‌چنین افراد جدیدی را ملاقات می‌کند و می‌کوشد تا آهنگ‌های خودش را بسازد و زندگی‌ای را شروع می‌کند که در انتها، حس رهایی از گذشته را می‌دهد.

تحول شخصیت زن و روند روان‌شناختی او بسیار پیچیده است، ولی عوامل دخیل در این فیلم راهی قدرتمند برای بروز آن پیدا کرده‌اند: موسیقی و صدا. صدا و موسیقی که انگار در حال خارج شدن از ذهن زن هستند، بر او غالب می‌شوند، همان‌طور که گذشته می‌شود.

رابطه‌ی زن با موسیقی‌ای که از ذهن‌اش می‌آید هم‌زمان با تغییر رابطه‌اش با گذشته، پرورش می‌یابد. وقتی در انتها خودش آهنگسازی می‌کند، می‌بینیم که رابطه‌ای کاملاً متفاوت با گذشته پیدا کرده که در شکل ارتباط‌اش با موسیقی منعکس شده است.

۳-استاکر/ Stalker 

یکی از شاهکارها و از فیلم‌های آخر تارکوفسکی. این فیلم سفر سه مرد به «منطقه» و جست‌و‌جو برای رسیدن به اتاقی که عمیق‌ترین آرزوها در آن برآورده می‌شود را نشان می‌دهد. یکی از مردها که تحت عنوان استاکر شناخته می‌شود و ظاهراً تنها کسی‌ است که راه رسیدن به «منطقه» را می‌داند، سایرین را راهنمایی می‌کند.

همان‌طور که سفر ادامه پیدا می‌کند، واقعیت در مکالمات و تجربیاتِ زائرین تغییر شکل پیدا کرده و دگرگون می‌شود، همان‌طور که خود آن‌ها و نوع نگاه‌شان به این واقعیت دستخوش تغییر می‌شود.

تحولات شخصیتی در این فیلم در برداشت‌های بلند و خیره کننده‌ی مخصوص تارکوفسکی بازتاب پیدا می‌کند، ولی در صدا نیز وجود دارد. فیلم‌های این کارگردان افسانه‌ایِ روسی چندان به خاطر طراحی صدای‌شان شناخته‌شده نیستند، ولی به این موضوع توجه زیادی شده است. تارکوفسکی می‌خواست با فیلم‌های‌اش تجربه‌ای رویاگونه که در آن واقعیت تغییر شکل می‌دهد را خلق کند، بدین ترتیب، اتمسفر برای او اهمیت زیادی داشته است.

یکی از ابزارهای اصلی خلق اتمسفر که تارکوفسکی از آن استفاده کرده، صداست. در استاکر، ما صحنه‌هایی را می‌بینیم و می‌شنویم که اتمسفر آن‌ها کاملاً غیرواقع‌گرایانه بوده ولی با صداهای طبیعی، آب، باد و زمین ساخته شده که عناصری تکرارشونده در اتمسفر استاکر هستند که مثل خود فیلم، تجربه‌ای رویاگونه را رقم می‌زنند.

۴-گاو خشمگین/ Raging Bull

جیک لاموتا یک بوکسور با استعداد و یک انسان رنج کشیده است و در «گاو خشمگین» ما پستی بلندی‌های زندگی حرفه‌ای و انسانی او را شاهد هستیم. او رویای قهرمان شدن را در سر دارد و با این وجود که بوکسور فوق‌العاده‌ای است، عجول و کله‌شق است.

ما حتا او را می‌بینیم که ازدواج کرده و همزمان که قهرمان می‌شود برای مدتی کوتاه در زندگی‌اش احساس خوشحالی و ثبات می‌کند. ولی دیری نمی‌پاید که لاموتا در هزارتوی خودویرانگری سقوط می‌کند که باعث می‌شود در انتها هیچ چیز جز خودِ زخم خورده‌اش نداشته باشد.

فیلم‌های اسکورسیزی همیشه تحولات شخصیتی و ریتم بی‌نظیری ارائه می‌دهند که نه تنها متکی بر مونتاژ تصویری بلکه بر استفاده از صدا هستند. مقالات زیادی درباره‌ی استفاده‌ی اسکورسیزی از صدا وجود دارد به این دلیل که او از فیلمسازانی‌ست که با دقت این عنصر را به کار می‌گیرد.

او می‌داند که کِی ساکت باشد، کی سر و صدا راه بیاندازد و کی از موسیقی استفاده کند. نبرد‌های لاموتا مثال‌های خوبی هستند که چه‌طور صدا می‌تواند نه تنها به نمایش سوبژکتیو شخصیت بپردازد، بلکه چه‌طور می‌تواند با ریتم تجربه‌ای احساسی و پیچیده را خلق کند.

۵-بیا و ببین/ Come and See

به طرز کنایه‌آمیزی فیلم‌های مدافع صلح خشن‌ترین‌ فیلم‌ها هستند. «بیا و ببین» فیلمی‌ست که احتمالاً بزرگ‌ترین تراژدی نوع بشر را نمایش می‌دهد: جنگ. این فیلم با قرار دادن یک پسر بچه‌ی ۱۴ ساله به عنوان شخصیت اصلی، نشان می‌دهد که چه‌طور جنگ جهانی دوم یک کودک را از هر چیزی که دارد جدا می‌کند، به معصومیت او پایان می‌بخشد و او را تبدیل به مردی می‌کند که بزرگ‌ترین وحشتی که یک انسان می‌تواند ببیند را دیده و عمیق‌ترین درد را تجربه کرده است.

این فیلم قصد دارد تا تجربه‌ی جنگ را از نقطه نظر یک بچه نشان دهد، این مسئله بر حضور تهدید‌آمیز و دائمی جنگ، آشوب مخرب وقوعِ آن و احساس ضربه‌ی روحی بعد از آن دلالت می‌کند. صدا، ابزاری همیشگی برای ساخت این سه تجربه در «بیا و ببین» است.

در یک صحنه‌ی فوق‌العاده، صدای این سه عنصر در حمله‌ی درون جنگل شنیده می‌شوند. تهدید نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، هر چند که بچه به آن توجهی ندارد سپس صدای ترکیدن بمب‌ها و وایت نویزی که بچه بعد از صدای انفجار می‌شنود. این صحنه، یک صحنه‌ی تأثیرگذار و تجربه‌ای دلخراش بوده که بیش‌تر از تصویر بر صدا تکیه می‌کند.

۶-زیر آسمان برلین/ Wings of Desire

«زیر آسمان برلین»، که براساس رمانی از نویسنده‌ی اتریشی، پتر هانتکه، ساخته شده، یکی از فیلم‌هایی‌ست که برای ویم وندرس تحسین بین‌المللی و شهرتی که امروزه دارد را به ارمغان آورد.

فیلم دو فرشته را که اطراف برلین پرسه می‌زنند نمایش می‌دهد. این دو تنها یک وظیفه دارند: باید تلاش کنند تا با تسلی دادن به انسان‌ها در زمان اندوه و ناامیدی زندگی آن‌ها را نجات دهند. آن‌ها با انسان‌ها تماس مستقیم دارند، ولی انسان‌ها آن‌ها را نمی‌بینند. آن‌ها با جاودانه بودن از انسان‌ها جدا شده‌اند.

ولی یکی از فرشته‌ها آرزو دارد تا زنده بودن را احساس کند، تا انسان بودن را حس کند، بنابراین؛ او به این فکر می‌افتد تا جاودانگی را رها کند تا تبدیل به یک انسان شود.

ولی انسان بودن به چه معناست؟ سورن کی‌یرکه‌گور گفته انسانیت سنتز ذهن و بدن است. او گفته که فرشته‌ها نمی‌توانند به طور دقیق انسان باشند چرا که فانی بودن را تجربه نمی‌کنند و بدین ترتیب، ناتوان از حس اضطراب وجودی خواهند بود.

وندرس برای خلق این تجربه‌ی بیگانه نسبت به انسانیت از نقطه دید یک فرشته، نه فقط به تصویر، بلکه به صدا رو می‌آورد. با تکنیک‌های دقیق و طراحی‌ صدای قوی، تجربه‌ی انسانیت و نا-انسانیت در این فیلم نشان داده می‌شود. برای مثال، انسانی که سابقاً فرشته بوده می‌گوید که انسان بودن چطور است. در این صحنه، شدت صدای چندین کنش کوچک و ناچیز زیاد شده تا بر زیباییِ انسانیت تاکید کند.

۷-پدرخوانده/ The Godfather

یکی از فیلم‌هایی که بیش‌ترین موفقیت را هم به لحاظ هنری و هم به لحاظ تجاری کسب کرد. «پدرخوانده» فیلمی‌ست که فرانسیس فورد کوپولا و همکاران‌اش در‌ آن (از جمله تدوین‌گر و طراح صدای افسانه‌ای، والتر مرچ) تمام خلاقیت‌شان را پیاده کرده‌اند.

این فیلم مایکل کورلئونه را -که با وارد شدن به جهان تاریک جرم و جنایت و به دست گرفتن کنترل و وظایف خانواده‌ی پدری‌اش دگرگون می‌شود- نشان می‌دهد. مایکل در ابتدا به عنوان شخصیتی معرفی می‌شود که می‌خواهد از جنایات خانواده‌اش دور بماند ولی در نهایت دقیقاً به همان چیزی تبدیل می‌شود که از آن اجتناب می‌کرده است.

«پدرخوانده»، فیلمی‌ست که یک دگردیسی عمیق روانی را ارائه داده و بر عبور از آستان بازگشت در شخصیت‌ها تأکید می‌کند. این‌ها معمولاً به صورت تصویری نشان داده می‌شوند، اما مرچ راهی پیدا کرده تا این کار را با صدا نیز انجام دهد.

برای مثال، صحنه‌ای که مایکل باید سولوتزو را بکشد: در این صحنه مرچ از صدای خارج از تصویر استفاده کرده است؛ یک قطار. او با این ترفند، اهمیت لحظه و کنش را، همزمان با قدم گذاشتن مایکل به مسیری بی‌بازگشت، نشان می‌دهد. تکنیک و انگیزه‌های طراحی صدای پدرخوانده به طور دقیق در مقاله‌ی مرچ؛ «کشش صدا/  Stretching Sound» توضیح داده شده است.

۸-روانی/ Psycho 

«روانی» که ساخته‌ی آلفرد هیچکاک افسانه‌ای است و در سال ۱۹۶۰ پخش شد، یکی از موفق‌ترین فیلم‌ها به لحاظ تجاری بوده است. فیلم چندین قتل مرتبط با متلی را که نورمن بیتس اداره‌اش می‌کند نشان می‌دهد. هیچکاک در این فیلم یک روایت ساختارشکنانه خلق کرده که در نیمه‌ی داستان شخصیت اصلی به قتل می‌رسد.

متل تبدیل به فضایی قدرتمند با عناصری تهدیدآمیز می‌شود. رازهای زیادی در متل و نورمن بیتس وجود دارد و هر وقت کسی وارد این فضا می‌شود، به منطقه‌ای خطرناک و اسرارآمیز پا گذاشته است.

ابزاری که هیچکاک برای خلق این اتمسفر استفاده کرده، جدا از تکنیک‌های دقیق تصویری او، میزانسن و مونتاژ، صدا است. استفاده‌های خلاقانه‌ی زیادی از صدا در «روانی» وجود دارد، مثل استفاده از دیالوگ‌های خارج صحنه در جهت ایجاد این توهم که مادر بیتس زنده و حاضر است.

هم‌چنین، دقتی که او در تصاویر به کار برده در صدا نیز وجود دارد. هیچکاک قادر است به نحوی صدا و موسیقی را سامان‌دهی کند که تنش دراماتیک بالا رفته و بیننده با دیدن قتل شخصیت‌ها شوکه شود.

۹-قلمرو طلوع ماه/ Moonrise Kingdom

دو بچه، که هر کدام به نحوی با خانواده‌شان غریب هستند، تصمیم می‌گیرند با هم به طبیعت فرار کنند. این دو به شیوه‌ی عجیب و خاص خودشان عاشق هم هستند. همزمان که این دو با هم تعامل می‌کنند و آشنا می‌شوند، کل دنیا به دنبال آن‌هاست و آن‌ها با چالش فرار کردن و ارتباط برقرار کردن با یکدیگر دست و پنجه نرم می‌کنند. این فیلم یکی از مشهورترین و تحسین‌شده‌ترین -و احتمالا شخصی‌ترین- فیلم‌های وس اندرسون  است.

طراحی صدا بخشی از جهان فانتزی‌ای است که وس اندرسون با استفاده از طراحی صحنه و بازیگری در فیلم‌های‌اش خلق می‌کند. اندرسون دائما تمایل دارد تا شخصیت‌ها را ایزوله کند تا جهان ناشیانه و کنایه‌آمیز خود را بسازد. او این کار را هم از طریق تصویر و هم از طریق صدا انجام می‌دهد.

این فیلم صداها را جدا می‌کند و آن‌ها را در «کلوز-آپ» قرار می‌دهد- تا جایی که می‌تواند آن‌ها را کش می‌دهد تا آن‌ها را ناشیانه جلوه دهد و به این شکل، اتمسفر قدرتمندی که به خاطرش «قلمرو طلوع ماه» را می‌شناسیم و دوست داریم را می‌سازد.

۱۰-کلئو از ۵ تا ۷/ Cléo from 5 to 7

«کلئو از ۵ تا ۷» که توسط کارگردان افسانه‌ای، آنی‌یس واردا، کارگردانی شده، فیلمی‌است که در دوران جوش و خروش موج نوی فرانسه ساخته شده و بنابراین فرمی مبتکرانه دارد. این فیلم درباره‌ی خواننده‌ی جوان و ثروتمندی است که با مسئله‌ی مرگ در اثر یک بیماری لاعلاج روبه‌رو می‌شود. در طی فیلم و با توجه به اخبار مربوط به سلامتی‌اش، کلئو چندین رخداد تجربه می‌کند که باعث می‌شود درباره‌ی زندگی و طوری که آن را گذرانده تجدید نظر کند.

این فیلم با تم‌های اگزیستانسیالیستی سروکار دارد و تحول عمیق شخصیت را نشان می‌دهد که در انتهای فیلم از یک بورژوای تنها و بیگانه به کلئوی حساس و آگاه تبدیل می‌شود.  این روند میزان زیادی از صمیمیت و ارتباطات انسانی را به نمایش می‌گذارد، چیزی که واردا در آن استاد است.

به وسیله‌ی صدا، واردا اتمسفری از نزدیکی و صمیمیت می‌سازد که همان چیزی است که بیننده برای تجربه‌ی تحول عمیق شخصیت کلئو احتیاج دارد. از حضور یک عنصر که به شیوه‌ای خاص استفاده شده باشد خبری نیست، در واقع مسئله طریقه‌ی ارائه صدا و سامان‌دهی آن در جهت خلق دوباره‌ی تجربه‌ی درونی کلئو است.

نویسنده: جرمن تورس آسِنسیو (German Torres Ascencio)

منبع: tasteofcinema.com

ترجمه‌: غزل عابدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه