هیچ فیلمی خوب نمی‌شود مگر این‌که دوربین چشمی باشد در بدن یک شاعر: درس‌های سینما به روایت «آکیرا کوروساوا»

۲۴ فریم: درس‌های آکیرا کوروساوا در مورد سینما که این‌جا و در این ترجمه آمده، برگرفته از مستند «پیام آکیرا کوروساوا: برای یک فیلم زیبا» (۲۰۰۰) ساخته‌ی هیسائو کوروساوا، پسر این کارگردانِ بزرگ ژاپنی است.

دوست دارم فیلم بسازم، فیلم‌های زیبا. پنجاه سال است که سینما را دنبال می‌کنم، دقیق‌تر بگویم نزدیک به شصت سال است، امّا همچنان فکر می‌کنم کاملاً متوجه نشده‌ام سینما واقعاً چیست. دوست دارم مردم با تماشای فیلم من از چشم‌نوازی آن لذّت ببرند و واقعاً دل‌ام می‌خواهد مردم از زیبایی فیلم لذّتِ تمام ببرند. سینما کارکردی عجیب دارد، سینما به مردم سراسر دنیا این امکان را می‌دهد هم حسّ رنج و هم شادی شخصیت‌های روی پرده را حس کنند. سینما اجازه می‌دهد یکدیگر را درک کنیم. به نظرم این شگفت‌انگیزترین جنبه‌ی سینما است. به نظرم همه‌ی ما باید از طریق زیبایی سینما، درک متقابل را تجربه کنیم. این زیبایی بین همه مشترک است. و اگر همگی بتوانیم یکدیگر را درک کنیم، آنگاه احساس و عقل با هم ارتباط برقرار کرده‌اند.

۱ – پیش از هر چیزی نکته‌ی مهم این است که حس کنید چیزی قابلِ فیلم شدن است، مثل ایده‌ای در یک رُمان. مثلاً خانواده‌ای در باران به دنبال مادربزرگ می‌گردند تا به او کمک کنند. به نظرم این صحنه خوب بود و می‌شد از آن صحنه‌ی درخشانی درآورد و به موضوع علاقه‌مند شدم. بعد از فیلم‌برداری «رؤیاها» سراغ این رُمان رفتم و داستان خانواده را خواندم و بعد در ۱۰ روز فیلم‌نامه‌ی «راپسودی ماه اوت» را نوشتم. البته فیلم با داستان اصلی فرق می‌کند. مثلاً در رُمان می‌خوانیم «شیئ سفیدِ لرزان» که اصلاً در فیلم نیست. من در فیلم چیزهایی را قرار می‌دهم که در رُمان نیستند… بگذریم، می‌خواهم بگویم احساس کردم از این داستان فیلم خوبی درمی‌آید، می‌شود گفت به من الهام شد. من سعی ندارم کاری خاص انجام دهم، این صحنه سینما است. هروقت فیلمی می‌سازم بخش‌هایی در آن هست که ایمان دارم سینما است، اما هیچ وقت حس نمی‌کنم که کلّ محصول سینما است، سینمایی تمام‌و‌کمال. در هر فیلمِ منْ سه تا چهار دقیقه سینمای واقعی وجود دارد. اما می‌توانم تشخیص بدهم کدام بخش‌ها سینمای واقعی است. گاهی نمی‌شود همه‌چیز را با منطق توضیح داد. یک حس است.

وقتی می‌خواهم فیلمی بسازم دلم نمی‌خواهد با توضیح دادن مضمون آن برای دیگران شروع کنم و بعد سراغِ فیلم بروم. همیشه یک چیزهای کوچک و ظریفی مثل احساسات و افکار انسان‌ها هست که نمی‌شود این‌طوری [با توضیح دادن] القاء کرد. دوست دارم همه‌ی تماشاگران فیلم را همان‌طور که هست بپذیرند. به نظرم اگر همه‌چیز را لو بدهم، اگر بگویم قرار است چه کار کنیم و پیام فیلم چیست، آن‌وقت به هیچ‌کجا نمی‌رسیم. احساسات شخصیت‌ها تغییر می‌کند و من دوست دارم در حین فیلم‌برداری این تغییر را ثبت کنم. بگذریم، منظورم این است که دوست ندارم پیام فیلم را روی پلاکارد بنویسم. اصلاً نمی‌شود این‌طوری توضیح داد که چه کار می‌خواهم انجام بدهم، برای همین از این کار بدم می‌آید.

خیلی چیزها هست که دوست دارم فیلم‌شان کنم. اما تا وقتی فیلم‌برداری شروع نشود نمی‌توانم بگویم کدام‌یک قابل فیلم‌شدن است. مثل بذر می‌ماند که تا وقتی روی زمین نریخته باشی و شرایط مناسب نباشد نمی‌دانی کدام‌یک رشد می‌کند و کدام‌یک نه. این‌طوری یک فیلم ساخته می‌شود. نمی‌شود خودت را مجبور کنی و بگویی «اکشن!» و فیلم ساخته شود. بذرِ فیلم چیزی نیست که بخواهی آن را کشف کنی، چیزی است که به‌طور طبیعی ظاهر می‌شود. احساسی قدرتمند به من می‌گوید که این صحنه منجر به فیلم می‌شود… این را حس می‌کنم. بعد از شکل گرفتن این حس همه‌چیز سرعت می‌گیرد و فیلم خلق می‌شود. حداقل برای من که این‌طور است.

من نقشه‌ی خاصی ندارم، فقط چیزهای زیادی هست که دوست دارم فیلم بشوند، بعد ناگهان یکی از آن‌ها به ایده بدل می‌شود و من پی آن را می‌گیرم.

۲ – وقتی می‌نویسم و شخصیت‌ها وارد صحنه می‌شوند، سرعتِ عجیبی می‌گیرم و بدون وقفه فقط می‌نویسم. عادت داشتم همیشه به کافه بروم. مثلاً یک‌بار آن‌جا بودم و وکیلی آمد کنارم و شروع کرد به حرف زدن در مورد دخترش که زیبا است و او لیاقت چنین دختری را ندارد. ممکن است مرد سال بعد بیاید و بگوید من آدمی شده‌ام که دخترم لیاقت‌‌اش را دارد. خب، من تمام این‌ها را در فیلم‌نامه می‌نویسم. من این‌طور می‌نویسم و این کار ادامه دارد. صاحب کافه و همسرش هم هستند، سراغ آن‌ها می‌روم و آن‌ها در مورد گذشته‌ی این مرد برایم حرف می‌زنند و وقتی دارم فیلم‌نامه را می‌نویسم این چیزها در سرم می‌چرخند. پس یک دلیل این‌که وقتی می‌نویسم قلم‌ام نمی‌ایستد، این است که آن‌چه را شنیده‌ام می‌نویسم. برای این‌که بتوانی مدام فیلم بسازی باید به چیزهایی فکر کنی که هنوز نتوانسته‌ای خلق کنی. باید روی شخصیت‌ها تمرکز کنی نه خط داستانی. وقتی من در ژاپن شروع به کار کردم فقط در مورد طبقه‌ی زیرمتوسط فیلم می‌ساختند، در مورد اندیشمندان، علما، هنرمندان، سیاستمداران و کارگران چیزی نبود.

باید روی این شخصیت‌ها کار می‌کردیم. خیلی‌ها می‌گفتند داستان‌های آن‌ها جالب نیست، اما اگر شما بتوانید شخصیتی خلق کنید، داستان به شکل طبیعی ظاهر می‌شود. دقت کنید که اگر رویکرد شما «پی‌رنگ»محور باشد و نتوانید شخصیت را پرداخت کنید فیلم‌تان بی‌مزّه می‌شود. آخر چه‌طور می‌شود چنین کاری کرد؟ فیلم‌سازان ژاپنی اول داستان را «می‌سازند»… اگر شخصیت‌های شما همگی تکراری و کلیشه‌ای باشند چیز جالبی برای شروع نمی‌ماند. فیلم‌نامه‌ی‌ خوب به گروه شهامت و اعتماد می‌دهد تا بتوانند شرایط تقریباً ناموافق فیلم‌برداری را شکست دهند. فیلم‌نامه‌ی خوب قابلیت‌های گروه را به حداکثر می‌رساند.

۳ – گاهی برای گرفتن یک صحنه هشت دوربین هم‌زمان کار می‌کنند. مهم این است که هرکاری در فیلم از قبل طراحی شده باشد. تعداد زیاد دوربین به بازیگر مجال نمی‌دهد فکر کند از او فیلم گرفته می‌شود و دیگر نمی‌داند حرکاتش را کدام دوربین می‌گیرد. برای همین، بازیگر از تمام بدنش برای بازی بهره می‌برد. یک دوربین را تنظیم می‌کنم برای نمای بسته و یک دوربین را تنظیم می‌کنم برای نمای باز. نمای باز موجب می‌شود بازی بازیگر طبیعی باشد. برای من فیلم‌سازی همه‌چیز است. برای همین فیلم‌سازی را به‌عنوان زندگی حرفه‌ای خودم انتخاب کرده‌ام. در سینما نقّاشی و ادبیات، تئاتر و موسیقی کنارِ هم جمع می‌شوند. هرچند سینما سینما است.

از طرفی، بشر مشکلات مشترکی دارد و زمانی یک فیلم درک می‌شود که این مشکلات را به درستی به نمایش بگذارد. شخصیت‌های فیلم‌های من سعی می‌کنند با صداقت زندگی کنند و بهترین بهره را از عمری که گرفته‌اند ببرند. من معتقدم آدم باید با صداقت زندگی کند و نهایت استفاده را از توانایی‌هایش ببرد. افرادی که موفق به این کار شوند، قهرمان واقعی هستند. یک کارگردان خوب با فیلم‌نامه‌ای خوب می‌تواند یک شاهکار خلق کند. با همان فیلم‌نامه یک کارگردان معمولی فیلمی معمولی می‌سازد. اما با یک فیلم‌نامه‌ی بد حتّا یک کارگردانِ خوب هم نمی‌تواند فیلمی خوب بسازد. برای رسیدن به یک بیانِ سینمایی حقیقی، دوربین و میکروفون باید بتوانند از آب و آتش رد شوند. فیلم‌نامه باید قادر باشد این توانایی را به آن‌ها بدهد.

تمرین را از اتاق لباس پوشیدنِ بازیگرها شروع می‌کنم. اوّل از آن‌ها می‌خواهم جمله‌های خود را تکرار کنند و کم‌کم به حرکات می‌رسیم. از همان اول باید گریم شده باشند و لباس صحنه تن‌شان باشد؛ بعد از این در صحنه تمرین می‌کنیم. واقعی بودن تمرین کمک می‌کند زمان فیلم‌برداری کاهش پیدا کند. فقط با بازیگران تمرین نمی‌کنم، بلکه نور و حرکت دوربین هر صحنه را هم تمرین می‌کنیم. نقش کارگردان شامل هدایت بازیگران، فیلم‌بردار، صدابردار، طراح صحنه، آهنگ‌ساز، تدوین‌گر و صداگذار می‌شود. هرچند می‌شود این‌ها را حرفه‌هایی جداگانه دانست، اما به‌نظر من مستقل از هم نیستند. به نظر من تمامی این حرفه‌ها زیر پرچم کارگردانی در هم حل می‌شوند.

تا وقتی که تمامی جنبه‌های فیلم‌سازی را بلد نباشید نمی‌توانید کارگردان سینما شوید. کارگردان مثل فرمانده در خط مقدّم است. باید از تمام زیر و بمِ ارتش آگاهی داشته باشد، اگر او توانایی رهبری یک‌یکِ بخش‌ها را نداشته باشد، توانایی رهبری همه‌ی آن‌ها را ندارد.

کارگردان فیلم باید افراد زیادی را متقاعد کند که دنباله‌رو او باشند و با او همکاری کنند. با این‌که طرفدار نظامی‌گری نیستم، امّا اغلب می‌گویم می‌شود واحد تولید را به ارتش، فیلم‌نامه را به پرچم و کارگردان را به فرمانده خط مقدم تشبیه کرد. از لحظه‌ای که تولید شروع می‌شود تا لحظه‌ی اتمام آن، نمی‌شود گفت چه اتفاقی قرار است رخ دهد. کارگردان باید بتواند برای هر موقعیتی واکنش مناسب داشته باشد، و باید از قدرت رهبری برخوردار باشد تا بتواند تمام افراد را با واکنش خود همراه سازد. کارگردان‌های سینما، یا بهتر است بگویم افرادی که چیزی خلق می‌کنند، خیلی حریص هستند و هرگز قانع نمی‌شوند… برای همین می‌توانند به کار کردن ادامه بدهند. من موفق شدم مدت بسیاری کار کنم چون همیشه فکر می‌کردم دفعه‌ی بعد فیلمی خوب می‌سازم.

۴ – در مرحله‌ی تدوین است که واقعاً فیلم را درک می‌کنی و از آن سینما را بیرون می‌کشی. واقعاً جالب است. وقتی راش‌ها آماده می‌شود، کار آدم زیاد می‌شود. چون من هم‌زمان تدوین می‌کنم، می‌شود گفت برای هر بخش دوبرابر زمان می‌گذارم. هر دفعه آخرین نمایی را که گرفته‌ایم تدوین می‌کنم. یک حُسنِ این کار این است که زحمت شما کم می‌شود؛ چون تدوین یک فیلم با راش‌های روی هم تلمبار شده کار بسیار دشواری است. اما اگر بتوانید تدوین را روزانه انجام دهید آن‌وقت چون ذهن آماده و سرحالی دارید بهترین‌ها را انتخاب می‌کنید. با سَبْکِ من که دوست دارم دو تا سه دوربین هم‌زمان کار کنند، هیچ‌کدام از افراد گروه نمی‌دانند نتیجه‌ی نهایی چیست و فقط خودم می‌دانم فیلم چه شکلی می‌شود. به همین دلیل باید همان موقع فیلم را تدوین کنید و به دیگران نشان دهید. این‌طوری دیدشان روشن می‌شود و برای گرفتن نمای بعدی همه‌چیز بهتر پیش می‌رود.

من خیلی سریع هستم، شاید سریع‌ترین آدم دنیا. خیلی کارها را بلد نیستم اما تدوین کاری است که بلد هستم. این کار را بدون فکر انجام می‌دهم، بدن خودش می‌داند چه کار کند. اگر قرار است با این کار زندگی کنید باید به این مرحله برسید، باید به فیلم عادت کنید. جمع کردن فیلم کار دشواری است… باید در یک حرکت آن را جمع کنید. اگر همه‌چیز در هم بپیچد، درست کردن آن مشکل‌ترین کار دنیا است. باید این چیزها را همان اول یاد بگیرید. اگر کسی از من بپرسد این نمای بسته چه‌قدر طول می‌کشد، احساس‌ام به من می‌گوید که چه‌قدر. این احساس با تجربه آمده است. باید با تجربه کردن همه‌چیز را یاد بگیرید.

مهم‌ترین مسأله در تدوین این است که غرور خود را کنار بگذارید، مهم نیست چه‌قدر برای گرفتن یک صحنه زحمت کشیده‌اید، اگر بیننده برای درک آن سختی بکشد، یا به نظرش بی‌معنا باشد، باید همان موقع آن را از فیلم بیرون بکشید.

۵ – فیلم ترکیبی از تصویر و صدا است. گاهی هر دو دست در دست هم جلو می‌آیند و گاهی هم بهتر است ضدّ هم باشند. این رابطه‌ای است که موسیقی و سینما با هم دارند. بعضی اوقات موسیقی جزئی از کل است، برای همین بد نیست گاهی آن را با تصویر ترکیب کنی و محصولی یک‌دست تحویل دهی. از طرفی گاهی یک قطعه‌ی کامل موسیقی موجب حواس‌پرتی می‌شود. استفاده از موسیقی در فیلم واقعاً کار دشواری است. یادتان باشد موسیقی در فیلم با موسیقی فرق می‌کند. اگر اوّل موسیقی را بسازی و بعد همه‌چیز را با آن تطبیق دهی، تمامی عناصر انسانی فیلم را از دست می‌دهی. فکر کنید در یک صحنه دختری گریه می‌کند. ممکن است هزار دلیل داشته باشد. بعد موسیقی می‌آید و مخاطب فقط به موسیقی فکر می‌کند. من می‌خواهم بیننده فکر کند و نمی‌خواهم همه‌چیز را با ظاهر آن بپذیرد پس این‌جا از موسیقی استفاده نمی‌کنم.

۶ – هیچ فیلمی خوب نمی‌شود مگر این‌که دوربین چشمی باشد در بدن یک شاعر.

ترجمه: حسین عیدی‌زاده
منبع: framative.com