en
یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - آموزش: شنبه‌های نظری (همچون در یک آینه) / راوی اعتمادناپذیر در فیلم پرسه در مه (۱۳۸۹) ساخته بهرام توکلی (بخش اول)

۲۴ فریم – بهاره سعیدزاده: عنوان کلی پست‌های روز شنبه سرویس آموزش ۲۴ فریم، شنبه‌های نظری (همچون در یک آینه) و چارچوب مطالب آن مباحث نظری فیلم – ژانرها – فلسفه – بحث های زیبایی شناختی – معرفی کتاب و … است. در این مقاله، که در دو بخش ارائه می شود، به تحلیل فیلمنامه فیلم «پرسه در مه» ساخته بهرام توکلی (۱۳۸۹) از منظر کارکرد راوی اعتمادناپذیر پرداخته می شود.

عنوان فیلم، پرسه در مه، نخستین سر­نخ ها را درباره فضای فیلم و نحوه روایت به ما می دهد. فیلم با صدایی شروع می شود که بعداً می فهمیم صدای شخصیت اصلی است (که او را بعدتر با نام «امین» می شناسیم، (نامی که به شکلی کنایی به راوی اعتمادناپذیر فیلم داده شده است.): «…دیگه هیچ چی یادم نمی­ یاد، نه گذشته م، نه آدمایی که باهاشون زندگی کردم، نه حتی خطوط صورت خودم، همه پاک شدن؛ انگار … تو کمتر از یه لحظه، به جای همه خاطراتم، همه حافظم، یه تصویر گنگ همه ذهنمو پر کرده، تصویر چند تا شب پره که پشت بالاشون با رنگای زرد و قرمز و آبی، با یه جور درخشش غیر طبیعی پوشیده شده.»

راوی از همان ابتدا به ما می گوید همه چیز از ذهنش پاک شده، و تصاویر موجود در ذهنش حاصل ترکیب سه رنگ اصلی نور (آبی، زرد و قرمز) هستند. گویی او مواد اولیه ساخت تصویر را در ذهن خالی خود در اختیار دارد تا با آن ها آنچه را که ناخودآگاهش می خواهد بسازد. راوی در اینجا نوعی «مؤلف تلویحی» اثر نیز هست که روایت و تصاویری که مؤلف اصلی اثر قصد نمایششان را دارد تحت عنوان اینکه آفریده ذهن امین هستند به ما عرضه می شوند. وجود مؤلف تلویحی همان­ طور که گرگوری کوری مطرح کرده است برای تعریف روایت اعتمادناپذیر ضروریست. (کوری، ۱۹۹۵)

«رنگا موقع بال زدن شب پره ها با هم ترکیب می شن. رنگا تو هوا پخش می شن. این تصویر بدون اینکه خودم بخوام منو یاد بچگیم میندازه. دختر بچه ­ای تو کوچه ما بود که هر وقت می دیدمش، همیشه چند تا از این شب پره ها دور و برش می چرخیدن. اگه اون بزرگ می شد، می تونست کسی باشه که من می شناسمش، با همون نگاه مبهوت و انگار طلسم شدش…تو ذهنم تصویر اونو تو بزرگسالی می سازم. من اسمشو می ذارم «رویا».»

پس «رویا»یی که در فیلم همسر امین معرفی می شود، ساخته و پرداخته ذهن او و در واقع رویای اوست. این راوی و یا مؤلف تلویحی علاوه بر خلق روایت، شخصیت آفرینی نیز می کند. و از همان ابتدا نیز تکلیف مخاطب را با خود از طریق این روایت صدای روی تصویر مشخص می کند. اولین باری که رویا را در فیلم می بینیم نیز در قالب نقشی بر صحنه تئاتر است، که روی تصویر این تک گویی از امین شنیده می شود: «ورود اولین شخصیت به داستانی که مهم ترین داستان زندگیمه.»

 

پرسه 1

 

اشاره دیگری که به اعتمادناپذیری روایت امین می شود این است که او بیان می کند که در کماست و علت را نیز به خاطر ندارد و برای فرار از مرگ است که این داستان (ِخیالی) را می سازد: «هنوز مغزم زندست و دوست ندارم با یه مغز خالی بمیرم. می خوام قبل از مردنم خاطراتی داشته باشم. آدمایی رو بشناسم. دوست دارم قبل از جدا شدن از این دستگاه ها زندگی کرده باشم. حتی یه زندگی فرضی.»

پرسه 2

 

با دیدن تصویر انگشت قطع شده امین در دقیقه “۱:۴۸ فیلم ممکن است مخاطب آن را با حادثه­ ای که منجر به به کما رفتن او شده است، مرتبط کند و حدس هایی در این خصوص بزند. هر چند که با پیشرفت روایت می بینیم که امین انگشتش را با داس قطع می کند که بعداً به آن خواهیم پرداخت.

 

پرسه 3

 

شخصیت رویا در نمایشی که در ذهن امین ساخته می شود و نیز در زندگی خیالیش با او باردار می­شود. بارداری و تولد به عنوان سمبل آفرینش در هر دو مورد ساختگی اند، در نمایش از طریق طراحی لباس رویا و در زندگی خیالی امین و رویا و همین طور در نمایش ساخته ذهن امین. امین نه تنها داستان را برای ما می­ پروراند بلکه با شنیدن صدای موزیکی که از رادیوی یکی از پرستاران پخش می شود، فرض می کند که نوازنده آن موسیقی است و همین فرض او کل ماجرا را تشکیل می دهد. در طول روایت نیز وقتی برای اولین بار با شخصیت رویا بگو مگو می کند، تصمیم به تغییر مسیر داستان یا حذف این شخصیت می کند و بعد از این کار منصرف می شود، در اینجا باز هم به ما یاد­آوری می شود که رویا و زندگی امین با او و هر آنچه می بینیم، به جز (احتمالاً) در کما بودن او، غیر واقعی است: «…ترجیح می­دم وقتی چند سال بعد می خوان دستگاه ها رو ازم جدا کنن، کسی از نزدیکانم باشه که بهش تلفن کنن، برای دادن رضایت. دوست ندارم تو تنهایی تموم بشه.»

ذهن امین در قالب خلق داستان دست به کارهایی بازیگوشانه و عقب و جلو کردن زمان نیز می زند و بدین ترتیب بر علاقه­ مندی او به دستکاری وقایع صحه گذارده می شود: «طراحی گذشته تو ذهن شخصیتی که تو آینده ست کار جالبیه. رویا تو آینده ای که وجود نداره، داره به گذشته ایی فکر می کنه که قراره بعداً به وجود بیاد.»

از میانه فیلم که به نظر می رسد امین صداهایی راجع به اقدام برای قطع کردن دستگاه ها شنیده است، در خیلی بخش ها تصویر به شکل پرش دار و کشیده شونده دیده می شود. که می تواند ناشی از اضطراب ناخودآگاه ذهن امین نسبت به این مسئله باشد. او خود نیز اصرار دارد به دقت به چهره اش نگاه کنند و متوجه توانایی او برای حرکت اعضایش بشوند و دستگاهها را قطع نکنند. این اضطراب امین علاوه بر تصاویر پرش دار و کشیده شونده از پرسپکتیو او که با توجه به شکل روایت (اول شخصی که همانند سوم شخص کانونی داستان را روایت می کند) خود او را نیز در برمی گیرد، به صورت رفتار مغشوش امین که تلاشش را می کند، ولی نمی تواند برای نوشتن قطعه ای که دوست دارد تمرکز کند، [حالت ذهنی او در حال کما که چیزی را به خاطر نمی آورد تا گذشته واقعیش را بسازد] نشان داده می شود. بدین ترتیب که امین که نمی تواند قطعه ای را که می خواهد بنویسد، دائم در سرش صدای سوت می شنود. تأثیرات صوتی و موسیقی در اینجا نقش مهمی در توصیف این حالت امین دارند. (دقیقه “۲۶:۲۴ فیلم) در نمایی در حدود دقیقه “۲۶:۵۶ فیلم، امین در حال نواختن پیانوست و در پشت سرش افرادی به نواختن او گوش می دهند، در این نما به همراه تأثیرات صوتی ویژه ای که دارد، همه چیز به جز گوش امین فلو است، که وسواس شنوایی و ادراک ناقص و نیز شرایط شنیدن در حالت کمای او را به تأکید به تصویر می کشد: «یه سوت، یه نت تکراری تو همه شیارای مغزم می پیچه، فکرای بی سر و ته و اذیت کننده، مثل سوزنای ریز  بافت مغزمو تحریک می کنن. »

در تصویری که در دقیقه “۲۶:۵۱ فیلم دیده می شود، امین ناتوان از نوشتن قطعه دلخواهش موسیقی ای را که نوشته پاره می کند و بر زمین می ریزد، پارگی برگه و جوهر خودنویس که بر روی آن ریخته است، نمودی تصویری از شرایط ذهنی آشفتی امین است؛ ذهن امین نیز همانند این صفحه مخدوش موسیقی پر از پارگی و بخش های تیره و نامفهوم است.

دلیل دیگری که بر اعتمادناپذیری روایت امین داریم، به قول خودش «بازسازی [اطلاعات] حذف شده از ذهنش» است. فروید معتقد است انسان اطلاعات ناموجود را مطابق با امیال ناخودآگاه و گمانه زنی های وسواس­ آلود خود پر می کند. بدون شک چنین روایتی ابداً بی طرفانه و اعتمادپذیر نیست. در دقیقه “۲۸:۴۸ فیلم داریم: «می تونم رویا رو تصور کنم، تو اتاق گریم، بعد از رفتن من. تحمل من کم­کم براش سخت شده. احتمالاً به یکی دیگه پناه می بره. یه آدم منطقی. مثلاً…دکتر روانشناس من.» از دیگر نشانه­ های وسواس فکری و اعتمادناپذیری روایت امین در دقایق ۲۷ و ۲۷ فیلم داریم: «احساس می­کنم همه دارن به من نگاه می کنن. انگار نگاهشون از پوست و گوشت و استخونم رد می شه. همه دارن مغز منو فکرای ناقص و بی فایده منو قضاوت می کنن. از این که کسی قضاوتم کنه به هم می ریزم. دلم می خواد همچین آدمایی رو خفه کنم.»

پرسه 4

پرسه 5

پرسه 7

 

در کنار وسواس فکری نشانه های دیگری همچون سردرگمی، شنیدن صداهای غیر واقعی، تمایل به قطع عضو و صدمه زدن به خود، تغییر ظاهر ناگهانی و بیمارگونه (رفتار بیمارگونی امین که با حالتی مسخ شده موهای خود را می ­زند. “۳۶:۱۲)، شلختگی، تفکر و بیان نامنظم، توهم و هذیان، دوری­گزینی از اجتماع، بدبینی (پارانویا)، از دست دادن انگیزه و قدرت تشخیص، مشکلات در برقراری ارتباط عاطفی، ضعف و یا تقویت بیش از حد حواس پنج­گانه، اختلال حافظه و توجه و عملکرد و سرعت انتقال، در شخصیت امین مشاهده می شود که می تواند علائمی از ابتلا به بیماری شیزوفرنی باشد. از قضا تابلویی که در فیلم به رویا هدیه داده می شود و امین نسبت به هدیه دهنده بدگمان است (امین فکر می کند تابلو هدیه روانشناسش است به رویا که حالا به گمان او خیلی روابط نزدیکی پیدا کرده اند.) و حس خوبی نسبت به تابلو ندارد، (کپیِ) تابلویی از ون گوگ است که خود او نیز به بیماری شیزوفرنی مبتلا بوده است و از قضا گوش خود را نیز بریده است (مثل امین که تصور می کند انگشتش را قطع کرده). این امر می تواند سرنخی نشانه شناختی بر اعتمادناپذیری روایت امین به سبب حالت روحی غیر طبیعی او باشد. در دقیقه “۳۸:۰۶ فیلم نیز استفاده اغراق آمیز (و در نتیجه اعتمادناپذیر) از تأثیرات صوتی برای تأکید بر نفرت بیمارگونه و وسواس آلود امین از تابلو و ناتوانی او بر تمرکز افکارش در نتیجه دریافت شنیداری اعتمادناپذیرش را داریم.

 

پرسه 8

 

در بخشی دیگر نیز امین لیوان چای را دستش می گیرد و با فشار آن را در دستش می شکند. «حس می کردم از تیکه شیشه هایی که تو گوشت دستم فرو رفتن خوشم میاد. اصلاً احساس درد نداشتم. همون لحظه حس کردم دارم دیوونه می شم. حس می کردم تمام رگای مغزم دارن پاره می شن. رنگای جادویی بالای شب پره­ ها تمام مغزمو پوشوندن…من واقعاً برای چی رفتم تو کما؟ این طوری که داره پیش می ره، چند تا احتمال وجود داره؛ یا از شدت به هم ریختگی عصبی مثلاً تو خواب سکته کردم. یا نه، وسط یه خیابون شلوغ حواسم پرت سوت تو سرم شده و یه ماشین کوبیده بهم. یا شایدم خودکشی کرده باشم.»

پرسه 9

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه