en
یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - آموزش: شنبه‌های نظری (همچون در یک آینه) / راوی اعتمادناپذیر در فیلم پرسه در مه (۱۳۸۹) ساخته بهرام توکلی (بخش دوم)

۲۴ فریم – بهاره سعیدزاده: عنوان کلی پست‌های روز شنبه سرویس آموزش ۲۴ فریم، شنبه‌های نظری (همچون در یک آینه) و چارچوب مطالب آن مباحث نظری فیلم – ژانرها – فلسفه – بحث های زیبایی شناختی – معرفی کتاب و … است. در این مقاله، که این بخش دوم آن است، به تحلیل فیلمنامه فیلم «پرسه در مه» ساخته بهرام توکلی (۱۳۸۹) از منظر کارکرد راوی اعتمادناپذیر می‌پردازیم.

بخش اول این مقاله

از دیگر نشانه های اعتمادناپذیری اطلاعات روایتی ای که به ما داده می شود، کلیدی است که در نمایی در حدود دقیقه “۳۱:۴۸ فیلم در دست امین است، اما او متوجه آن نیست و نمی تواند با آن در خانه اش را باز کند، شاید کلید حل معمای روایت و گذشته امین و آنچه به کما رفتن او را سبب شده است نیز در دستش (و در انگشت قطع شده اش) باشد، هر چند که همانند امین که نمی تواند از کلیدش استفاده کند، ما نیز نمی توانیم با این کلید راز روایت را بگشاییم؛ همان­طور که نمی توانیم به علت واقعی قطع شدن انگشت امین به طور قطعی پی ببریم.

پرسه 10

 

امین پس از بگو مگو با رویا علت بدخلقی هایش را «ناتوانی در ساز زدن و این­که انگار انگشتش خشک شده» معرفی می کند و در پی این که از رویا می شنود: «حتماً دیگه لازمشون نداری.»، در نمایی ذهنی که در کنار ساحل دریا از نقطه دید او نمایش داده می­شود، شاهد داسی هستیم که بودنش در آنجا و در نتیجه استفاده ای که امین از آن می کند، یعنی قطع کردن انگشتش، بسیار اعتمادناپذیر می نماید. در ابتدای همان سکانس و به شکلی نمادین امین را می­بینیم که وارد فضایی می شود که همانند قابی او را در بر می­ گیرد، ما نیز در حقیقت شاهد تصاویر مخلوق ذهن امین از خودش و زندگیش هستیم. ( روایت اول شخص به شکل روایت شخصیت کانونی سوم شخص.)

پرسه 12

 

از این به بعد در برخی بخش ها، صحنه ها و نماهای تکراری داریم با تغییراتی جزئی. با پیشرفت روایت حال امین رفته رفته بدتر و بدتر می شود و بدگمانی هایش شدیدتر می شوند. مثلاً در تک گویی ذهنی امین درباره رویا که به او می گوید: «من دوسِت دارم.»، می شنویم: «داره دروغ می گه…داره نقش بازی می کنه. مثل وقتی که رو صحنه است می تونه خودشو مظلوم جلوه بده.» دیگر امین حتی تصورات و داستان خود ساخته اش را نیز فراموش می کند و مثلاً کبود و زخمی شدن بینی رویا را که در تاکسی به خاطر دعوا و زد و خورد امین با راننده تاکسی پیش آمد (دقیقه ۴۳:۲۵)، و یا داستانش را اینطور می سازد تا شخصیت روان پریشی را که از خود ساخته است، تکمیل کند. امین: «دماغت چی شده؟» رویا او را با حیرت نگاه می کند. (“۴۸:۰۹)

امین: «چرا هر نیم ساعت یه بار برام چایی میاری؟»

رویا: «تو نیم ساعت پیش چایی نخوردی.»

امین: «تو این چاییا چی می ریزی؟»

رویا: «لیمو با عسل.»

امین: «دیگه چی می ریزی؟»

رویا: «منظورت چیه؟»

امین: «آرامبخش، قرص اعصاب، داروی خواب، مرگ موش، ها؟»

رویا: «نیم ساعت پیش ما تو تاکسی بودیم، تو چه جوری چایی خوردی؟ یه کم فکر کن.»

امین: «من یه ماهه تو سرم دارم فقط صدای سوت می شنوم. اینجا…جایی که یه روز بهترین موسیقیا رو می شنیدم، حالا دارم فقط صدای سوت ممتد می شنوم…فکرشو بکن. تو که نمی تونی بفهمی….[می خندد]…امشب صدای چیزایی که می زدمو اصلاً نمی شنیدم…نمی دونم، شاید یه جور مجازاته. فقط سوت ممتد…الان، نیم ساعت پیش، تو خیابون، تو تاکسی، همه جا. سوت ممتد….فکر می کردم برا تو مهمه، برا تو هم نیست….تو از جون من چی می خوای رویا؟»

در زمان قطع دستگاه­ها نیز به شکل خاصی شاهد نقطه دید اعتمادناپذیر امین هستیم. اگر امین در کما باشد، به لحاظ شنیداری می تواند فرایند قطع شدن دستگاه ها را درک کند، اما تصاویر مربوط به آن (بیمارستان، دکترها و پرستاران، رویا که برای امضاء فرم رضایت­نامه به بیمارستان آمده است و …) در ذهن او ساخته و پرداخته می شوند. (نماهایی که می­بینیم نماهای ذهنی هستند، البته به نظر می­رسد کل فیلم همین­طور باشد.)

پرسه 13

 

امین: «دارن منو از دستگاه ها جدا می کنن. کاش یه نفر تو این اتاق با دقت به صورت من نگاه کنه، حس می کنم می تونم پلکمو حرکت بدم…احساس می کنم تا چند لحظه دیگه حتی می تونم حرف بزنم…جریان هوا رو رو پوستم حس می کنم…صدای پر زدن شب پره ها دارن محو می شن.»

پرسه 14

 

با بیان خبر بارداری رویا به امین در روایت، حال او بهتر می­ شود و به نظر می رسد در اینجاست که حافظه اش دوباره در او متولد می شود و [احتمالاً] سبب اصلی به کما رفتنش را پیدا می کند: «من دارم بچه دار می شم. صداهای تو سرمم کمتر شدن. حتی گاهی تو سرم موسیقی می شنوم. این یعنی این­که دارم خوب می شم. اگه همه چی همینطور خوب پیش بره، پس من برای چی تو کمام؟ خسته کنندست که تو گذشته ای که هنوز توش زنده ای مدام دنبال دلیل مرگت تو آینده باشی.»

پرسه 15

 

امین: «من آوازای معدنچی­ ها رو ضبط می­کردم…روزی چند ساعت باهاشون بودم…یه روز بعد از ظهر صدای ریزش از تونل اصلی اومد…چند تا معدنچی هنوز اون تو بودن…من دویدم، قبل از این که فکر کنم قراره چی بشه.» به نظر می رسد علت به کما رفتن امین همین حادثه تونل باشد، زخم­های صورت امین در حالیکه روی تخت بیمارستان است، با زخم هایی که در اثر ریزش تونل برداشته و پس از بیرون کشیدن او از تونل بر چهره اش نمودارند، هماهنگی دارند. دست چپش هم بیرون از تونل بسته شده که نشان از صدمه خوردن آن دارد، که احتمالاً منجر به قطع انگشت امین شده و امین که قطع شدن آن را به شکلی حس می­کرده به گونه ای تغییر یافته (ناخودآگاه) آن را در روایت خود به شکل قطع انگشتش با داس روایت کرده است.

پرسه 16

 

پرسه 17

 

دقیقاً مشخص نیست نماهای پایانی فیلم که در آنها رویا مشغول بازی با دختربچه ای (دختر او و امین؟) است، تا چه اندازه اعتمادپذیرند و این­که آیا همسر و فرزند امین وجود خارجی داشته ­اند، یا خیر.

در پایان فیلم امین را می بینیم که به تئاتر آمده تا رویا را ببیند و بسته ای را به او بدهد: «سلام، من «امین نظری» هستم دوست آقا داود برادرتون، سربازی…کارتون خیلی خوب بود…» به نظر می رسد آنچه در ابتدای فیلم شنیدیم و اینکه دختری که بعداً رویا خوانده شد، در همسایگی امین زندگی می کرده و امین بعدها با او ازدواج کرده است، برخاسته از خاطرات نیمه­ محو شده امین بوده باشد. حال بیشتر تردید می کنیم که کدام بخش های روایت خیالی و کدام بخش ها واقعی بوده اند.

پرسه 18

 

در جملات پایانی فیلم می شنویم که امین که به تئاتر آمده تا رویا را ببیند و بسته ای را به او بدهد، به او می گوید: «سلام، من «امین نظری» هستم دوست آقا داود برادرتون، سربازی…کارتون خیلی خوب بود…» (نام خانوادگی امین هم بر پرسپکتیو اعتمادناپذیر او به عنوان شخصیت کانونی فیلم اشاره دارد. درک ما از فیلم وابسته به پرسپکتیو گسیخته­ امین است.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه