en
شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - آموزش: ۱۰ دیالوگ برتر فیلم‌های دهه‌ی گذشته‌ی میلادی

۲۴ فریم – ماهانا نریمانی: دیالوگ‌ و گفت‌وگوهای جذاب در کنار قاب‌بندی‌های هنرمندانه دو عاملی هستند که بیش از هر چیزی باعث می‌شوند فیلمی در ذهن ما ماندگار شده و بر ما تأثیرگذار باشد. خلق دیالوگ‌های مؤثر و به‌یادماندنی در سینما از آن دست کارهایی‌ست که تنها فیلمنامه‌نویسان کاربلد به خوبی از پس آن برمی‌آیند؛ نویسندگانی که همواره می‌توان به عنوان الگو در کار نوشتن از آن‌ها بسیار آموخت. در این مقاله، که از وبسایت سینمایی taste of cinema انتخاب و ترجمه شده است، به ده دیالوگ برتر از ده فیلم شاخص دهه‌ی گذشته‌ی میلادی اشاره شده است.

همه‌ی ما وقتی پای فیلم در میان باشد، قانون «نگوییم، بلکه نشان دهیم» را می‌دانیم. با این حال فیلم‌سازان و فیلم‌هایی هستند که از دیالوگ‌ها به قدری ویژه استفاده می‌کنند که شاعرانگی خاص خود را دارند. این کلمات با تصاویر به هم گره می‌خورند تا تبدیل به موتیفی برای یک شخصیت بشوند یا به طور مستقیم داستان را پیش ببرند. و این هم بهترین فیلم‌های دهه‌ی گذشته‌ی میلادی که از دیالوگ در حد اعلا استفاده کرده‌اند:

۱۰- سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری (۲۰۱۸) – نوشته‌ی: مارتین مک‌دونا

افسر نگهبان: دیکسون، وقتی اون خانوم می‌آد تو و داره تو رو کله ک..ی صدا می‌کنه، نباید بگی «چی؟» و نباید بیای این‌جا…

میلدرد: خفه شو! تو! بیا این‌جا.

دیکسون: نه. خودت بیا این‌جا.

میلدرد: خیلی خب…

مارتین مک‌دونا از تئاتر می‌آید؛ جایی که در انتخاب کلمات بسیار سخت‌گیر است و به بازیگران اجازه نمی‌دهد که یک خط از دیالوگ یا یک لحظه را از قلم بیندازند. بنابراین، سومین تجربه‌ی فیلم‌سازی‌اش و اولین فیلمی از او که توانست تحسین منتقدان را در پی داشته باشد، دارای شخصیت‌های فراواقعی بسیاری‌ست که با دایره‌ی واژگانی مخصوص به خودشان قصه را پیش می‌برند. درست است که همه‌ی این شخصیت‌ها از غرب میانه می‌آیند، اما هر کدام به کلمات و البته اعمال منحصر به‌ خودشان متصل هستند.

این دیالوگ‌ها ترکیبی از مونولوگ‌هایی هستند که با تجاوز، نژادپرستی و مرگ سروکار دارند، به صورتی که نه بی‌تفاوت از کنارشان عبور کنند و نه دارای خشونت بیش از حد باشند. مک‌دونا در این فیلم دیالوگ‌محور نیز کمدی سیاهی را که همواره در فیلم‌های‌اش استفاده می‌کند با درایت اضافه کرده است؛ فیلمی که دیالوگ پایانی‌اش به گونه‌ای‌ست که ضربه‌ی نهایی را حواله‌ی مخاطب می‌کند.

۹- خواب زمستانی (۲۰۱۴) – نوری بیلگه جیلان – نوشته‌ی: نوری بیلگه جیلان و ابرو جیلان

نیهال: اتفاقاً برعکس، همه‌ی عادت‌های بدشون بدتر می‌شه. پس سکوت در برابر شر فقط باعث می‌شه که شرور بیش‌تر به خودش حق بده.

نجلا: من فکر می‌کنم اون هم الان از این پشیمونه. برای همین دارم اینو می‌گم. من حس‌اش می‌کنم.

نیهال: تو در واقع یه مرد تحصیل‌کرده، صادق، عادل و باوجدان هستی. اما بعضی وقتا از این ویژگی‌های مثبت‌ات استفاده می‌کنی تا آدم‌ها رو باهاشون خفه کنی. تا خُردشون کنی. تا تحقیرشون کنی.

این تنها یک نمونه دیالوگ از این فیلم درونی و دیالوگ‌محور است که جشنواره‌ی کن آن را به عنوان «بهترین فیلم برای خواندن» معرفی کرده است. زبان و نقدگرایی چخوف‌گونه‌ی جیلان، مثل خون، در تمام شخصیت‌های‌اش جاری است. از مشاجره درباره‌ی شر و اخلاقیات حین صرف صبحانه گرفته تا مشاجره‌ای درباره‌ی شکسپیر در حالت مستی، این زبان همواره نشان می‌دهد که شخصیت‌ها به چه چیزی فکر می‌کنند، چه احساسی دارند و چه عملی انجام می‌دهند.

این فیلم میان‌برش‌هایی (اینترکات‌هایی) بر روی گفت‌وگوهای طولانی پیرامون موضوعات سنگین و فلسفی زده است. گفت‌وگوها به طور کامل به بحث پیرامون تراژدی و سرانجام شخصیت‌ها می‌پردازند، حتا اگر در مورد شرایط انسانی و مکانی‌ای باشند که این شخصیت‌ها در این زمان مشخص در آن به سر می‌برند. جیلان به قله‌های جدیدی در زبان منحصر‌به‌فردش دست پیدا کرده است و مخاطبان‌اش را به بهترین نحو ممکن به وسیله‌ی احساسات از پا در آورده است.

۸- هتل بزرگ بوداپست (۲۰۱۴) – نوشته‌ی: وس اندرسون

زیرو: بله، قربان.

ام. گوستاو: می‌دونی، اون زن خیلی به من علاقه داره.

زیرو: بله، قربان.

ام. گوستاو: من هرگز قبلاً این‌طوری ندیده بودم‌اش.

زیرو: خیر، قربان.

ام. گوستاو: اون مثل یه سگِ در حال ریدن می‌لرزید.

زیرو: دقیقاً همین‌طوره.

در فیلم وس اندرسون نیازی نیست که هیچ ویرگول، کلمه یا نقطه‌گذاری‌ای جابه‌جا شود. در نتیجه، تمام شخصیت‌های دیوانه و مسخره‌ی او با دقتی فراخور چنین دنیایی در حال صحبت کردن هستند و این برای ما کاملاً قابل درک است. از مونولوگ‌های مربوط به تمدن گرفته تا بیهوده‌گویی‌های ابلهانه‌ی بی‌وقفه و یا فلش‌بک‌های شاعرانه‌ی عاشقانه، همه با هم به غنای این داستان فوق‌العاده افزوده‌اند.

با وجود شخصیت‌های بسیار زیادی که از آن‌ها نام برده می‌شود یا نقل‌قول می‌شود، به نظر می‌رسد که همه‌ی آن‌ها از ذهن یک شخص تراوش می‌کنند- که البته این شخص خود اندرسون است. اما در عین حال که دیالوگ‌ها ممکن است تراژیک، کمدی، سوررئالیستی یا پرتنش باشند، این تعدد شخصیت‌ها به ترکیب کلمات در چند زبان مختلف کمک می‌کند. دیالوگ‌های اندرسون در مورد گفت‌وگوهای بین دوستان، دشمنان و خانواده‌های جدید درخشان‌ترین عمل‌کرد او در این فیلم است.

۷- نیمه‌شب در پاریس (۲۰۱۱) – نوشته‌ی: وودی آلن

دالی: تو شکلِ کرگدن رو دوست داری؟

گیل: یه کرگدن؟ هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم.

دالی: من کرگدن می‌کشم. تو رو می‌کِشَم با -چشم‌های غمگین- لب‌های درشت- درحال ذوب شدن روی ماسه‌های داغ- با یه قطره اشک- بله- و در اون قطره‌ی اشک‌ات- چهره‌ی مسیح. آره، و کرگدن.

گیل: مطمئنم غمگین به نظر می‌رسم. من توی شرایط خیلی پیچیده‌ای هستم.

از میان ده‌ها چهره‌ی ادبی و هنری که با گیل ملاقات می‌کنند- از همینگوی گرفته تا استاین، فیتزجرالد، و دیگر سوررئالیست‌ها- تقریباً تمام گفت‌وگوها قابل نقل کردن هستند. ویلسون، به عنوان شمایلی از خودِ وودی آلن، با شگفتی از دوره‌های تاریخی مختلف، بالاخص دهه‌ی ۱۹۲۰، در پاریس عبور می‌کند. بنابراین ما می‌بینیم که چگونه آدم‌های هر دوره، متناسب با پیشینه‌ی خود، به گونه‌ای متفاوت با ما صحبت می‌کنند.

البته که این فیلم سبک اصیل وودی آلن را دارد؛ همان هراس اگزیستانسیالیستی پیچیده‌شده و مخفی در شوخی‌های عصبی و دیوانه‌وار. اما با وجود شخصیت‌های متعددی که از افکارشان سخن می‌گویند و شخصیت‌هایی که با فرمی ادیبانه و منحصربه‌فرد حرف می‌زنند، به سختی می‌توان از این فیلم لذت نبرد. حتا زمانی که در دوره‌ی مدرن با چهره‌های معاصری همراه می‌شویم که پیرامون هنر، عشق و شراب در حال بحث و جدل هستند، وودی آلن یکی از بهترین فیلم‌های خود در این دهه را ساخته است.

۶- داستان ازدواج (۲۰۱۹) – نوشته‌ی: نوآ بامباک

نیکول: تو خیلی شبیه پدرت رفتار می‌کنی.

چارلی: حق نداری منو با پدرم مقایسه کنی.

نیکول: من مقایسه‌ات نکردم. من گفتم تو شبیه اون رفتار می‌کنی.

چارلی: تو دقیقاً شبیه مادرتی! هر چیزی که توی اون بود و ازش شاکی بودی، خودت داری انجام‌اش می‌دی. تو داری جلوی نفس کشیدن هنری رو می‌گیری.

نیکول: اولاً، من عاشق مامان‌مم. اون یه مامان فوق‌العاده بود.

چارلی: من فقط دارم چیزی که تو بهم گفتی رو تکرار می‌کنم.

نیکول: دوماً، چه‌طور جرأت می‌کنی مادرانگی منو با مامان‌ام مقایسه کنی؟ من ممکنه شبیه پدرم باشم، اما اصلاً شبیه مامان‌ام نیستم.

چه این فیلم از ریشه‌هایی نیمه‌اتوبیوگرافیکال برآمده باشد، و چه صرفاً نوشته‌ای برای اجرای بازیگران روی پرده‌ی سینما باشد، یا فقط ساختن فیلمی رئالیستی درباره‌ی عشق در حین طلاق، این فیلم نقطه‌ی اوج کارنامه‌ی کاری بامباک را به بهترین شکل ممکن رقم زده است. در طی داستان، ما مشاجرات شدیدی را شاهد هستیم، مانند همین قسمتی که در بالا آمده است، یا صحنه‌ی تهدید احمقانه در آشپزخانه یا جوک‌های بی‌پرده و مستقیم، خواه خنده‌دار باشند، خواه تحقیر‌کننده.

بازی‌هایی که بازیگران ارائه می‌دهند از هر بازیگری بر‌نمی‌آید. از اعضای گروه تئاتر گرفته تا وکلای ثانوی و مشاوران، همگی بی‌عیب‌ونقص هستند. علی‌رغم این‌که احساس می‌کنیم لحظاتی در فیلم بداهه یا در لحظه خلق شده‌اند، بامباک نسبت به کلمات و فیلم‌اش چنان با وسواس عمل کرده است که هیچ چیز در جایی به غیر از آن جایی که باید باشد نیست. بامباک ثابت کرده است که می‌تواند این کار را انجام دهد.

۵- شبکه‌ی اجتماعی (۲۰۱۰) – دیوید فینچر- نوشته‌ی: ارون سورکین

مارک: چه‌طوری می‌تونی خودت رو از یه عالمه آدم، که همه‌شون نمره‌ی ۱۶۰۰ توی SATشون گرفتن، متمایز کنی؟

اریکا: من نمی‌دونستم تو چین هم SAT می‌گیرن.

مارک: نمی‌گیرن. حرف‌ام درباره‌ی چین تموم شده بود. داشتم راجع به خودم حرف می‌زدم.

اریکا: تو ۱۶۰۰ گرفتی؟

مارک: آره. من می‌تونستم توی یه گروه، بدون وجود موسیقی، آواز بخونم، در حالی که آواز خوندن بلد نیستم.

اریکا: این به این معنیه که تو در واقع هیچ اشتباهی نکردی؟

مارک: من می‌تونم کارکنان رو به صف کنم یا یه کامپیوتر شخصی ۲۵ دلاری اختراع کنم.

و فیلم این‌گونه آغاز می‌شود؛ با مارک زاکربرگ و دوست دخترش -که به زودی تبدیل به دوست دختر سابق‌اش خواهد شد- که در بار هاروارد نشسته‌اند، شما بلافاصله در گفت‌وگوی آن‌ها متوجه سبک دیالوگ‌نویسی سورکینی می‌شوید. مسأله‌ی مهم‌تر این است که این فیلم بر پایه‌ی ریتم تند بین انسان‌های نابغه‌ای بنا شده است که در تلاشند تا از یکدیگر جلو بزنند. فارغ از این مسأله، فینچر با تکیه بر دیالوگ، داستانی برای این نسل- سرمایه‌داری آمریکایی، وضعیت اجتماعی، و غیره، خلق کرده است.

بر اساس یک فیلمنامه‌ی ۱۶۴ صفحه‌ای یک فیلم ۱۲۰ دقیقه‌ای ساخته شده است که در آن گفت‌وگوها بسیار سریع هستند و شما باید سرعت خودتان را با آن‌ها تنظیم کنید تا عقب نیفتید. در نتیجه، شخصیت‌پردازی‌ها، الگوهای گفتاری، و افکار درونی همه و همه از طریق کلمات منتقل می‌شوند. این فیلم بهترین راه شروع دهه‌ی جدید بود، هست و خواهد بود.

۴- کلاه‌برداری آمریکایی (۲۰۱۳) – دیوید اُ راسل – نوشته‌ی: دیوید اُ راسل و اریک وارن سینگر

ایروینگ: فکر می‌کنم تو نباید امشب به مهمونی کارمین بیای. در ضمن، خوشگل شدی.

ادیت: به من نگاه نکن. به پاهای من نگاه نکن. به موهای من نگاه نکن. موهای منو بو نکن. ازم نپرس که حال‌ام چه‌طوره. بیرون از این نقش‌هایی که داریم با من حرف نزن. چون هر چی بین ما بود تموم شده.

ایروینگ: داری چی‌کار می‌کنی؟ برگرد زیر چتر. این فقط به خاطر اینه که کارمین می‌خواد روزالین بیاد مهمونی.

ادیت: برام مهم نیست. تو گوش نمی‌دادی. برام مهم نیست اگه روزالین بیاد. فقط کاری که وظیفه‌اته رو بکن. خُب؟ تو برای من هیچی نیستی تا وقتی که همه چیز من بشی. من روزالین نیستم. دیگه نمی‌خوام این مزخرفات رو تحمل کنم.

یک نمونه از ده‌ها تعریف، توهین و رفتارهای ضدونقیض انسانی که از طریق شخصیت‌ها و کلمات راسل بیان شده‌اند. و نه تنها صدای نریشنی که بر روی تصویر شخصیت‌ها اضافه شده است، بلکه حتا زمانی که شخصیت‌ها در حال گفت‌وگو هستند، گویی با افکار یکدیگر می‌جنگند. تمامی شخصیت‌ها به شدت حراف هستند و شما نمی‌دانید مسیر صحبت‌های‌شان به کجا قرار است منتهی بشود.

مسلم است که راسل تحت تأثیر نویسندگان دیگری بوده است، اما او فیلم تلفیق‌شده با موسیقی خودش را با استفاده از کلمات می‌سازد. دیالوگ‌های این فیلم اگر چه ممکن است به شخصی آسیب بزنند یا به او کمک کنند، محکوم کنند یا حمایت کنند، یا تنها از حقیقت سخن بگویند، اما در هر حال سرگرم‌کننده و تفکربرانگیزند. این فیلم بهترین فیلم راسل است؛ فیلمی که مخاطب را وادار می‌کند تا آن را چندباره تماشا کند.

۳- منچستر، کنار دریا (۲۰۱۶) – نوشته‌ی: کِنِث لونرگان

رندی: لی…! سلام.

لی: سلام.

رندی: اِ- ریچل، این لیه. لی، ریچل.

لی: سلام.

ریچل: سلام.

رندی: و اینم دیلن. معمولاً حال‌اش خوب نیست.

لی: سلام دیلن. خیلی خوش‌تیپی.

این فیلم بهترین اثر نویسنده و نمایشنامه‌نویس، کنث لونرگان، است؛ کسی که برای گفت‌وگوهای شاعرانه‌ی عادی شناخته می‌شود؛ گفت‌وگوهایی که در آن‌ها یک «سلام» ساده می‌تواند به چیزی مملو از زیرمتن، تقابل و ناخوشایندی تبدیل شود. به واسطه‌ی گرفتاری در شرایط تراژیکی که در بازی کیسی افلک جلوه‌گر شده، ما با چشمان او به این شهر نیوانگلند (New England) می‌نگریم. از لهجه‌ی غلیظ گرفته تا قشر طبقه‌ی کارگر، ریتم فیلم از جنبه‌های مختلف زندگی نمایان می‌شود.

با وجود تمام صحنه‌های دردناک که در گذشته اتفاق افتاده و هیچ دیالوگی نمی‌تواند آن گذشته‌ی تلخ را شرح دهد، لونرگان توانسته است از طریق شخصیت لوکاس هِجْزْ شوخ‌طبعی‌های متعددی در فیلم بگنجاند. این فیلم نشان می‌دهد که صرف‌نظر از این که اتفاقات چگونه پیش بروند، زندگی ادامه دارد و این که زندگی ترکیبی‌ست از تراژدی و کمدی. این فیلم برشی‌ست از راه و رسم زندگی و گفتار آمریکایی که در این فیلم شگفت‌انگیز ارائه شده است.

۲- یک سال دیگر (۲۰۱۰) – نوشته‌ی: مایک لی

تام: اون پسر خوبیه.

تانیا: آره.

مِری: اگه می‌خواست، می‌تونست خوش‌قیافه باشه. باید یه چند کیلویی کم کنه. نه؟

جری: اون وقتی جوون بود، مرد خوش‌قیافه‌ای بود.

مِری: بود واقعاً؟

جری: همم. اون خوش‌قلبه. زندگی همیشه روی خوش نشون نمی‌ده. مگه نه؟

مری: آره. راست می‌گی، گری.

مایک لی معروف است به این‌که فیلم‌های‌اش را بدون فیلمنامه و به یاری خلاقیت‌های بازیگرانی که انتخاب می‌کند می‌سازد. او در این فیلم احساسات زیبای یک زوج را در حال سپری کردن یک سال همراه با دوستان و خانواده‌شان به تصویر می‌کشد. در این داستان، که در حومه‌ی لندن روایت می‌شود، ما تقابل تام و گری را با پسران‌شان، برادران‌شان، دوستان‌شان و غیره را، در کنار تمام احساساتی که زندگی را در برمی‌گیرند، می‌بینیم. شما در حین دیدن این فیلم نمی‌توانید پیش‌بینی کنید که چه زمانی خواهید خندید یا به گریه خواهید افتاد. همین نکته سبب شده است که مخاطب بیش‌تر با آن درگیر شود.

لی هرگز از پرداختن به موضوعات دشوار روی‌گردان نبوده است، اما به نحوی در این فیلم شیرینِ تاریک، که بهترین نمونه‌ی سبک واقع‌گرای او است، لی زندگی معمولی این آدم‌ها را به کمک دیالوگ‌هایی قوی و تفکربرانگیز نشان می‌دهد، در حالی که دیالوگ‌ها نه تنها هرگز اغراق‌شده به نظر نمی‌رسند، بلکه به ساده‌ترین شکل ممکن بیان شده‌اند.

۱- پیش از نیمه‌شب (۲۰۱۳) – ریچارد لینکلیتر – نوشته‌ی: ریچارد لینکلیتر، ایثن هاوک و جولی دلپی

جسی: میشه یه لحظه صبر کنی؟ باید سیم‌ها رو تنظیم کنم…

سلین: می‌دونی چیه؟ این روزا تنها وقتایی که می‌رسم فکر کنم وقتاییه که توی دفتر می‌رم دستشویی. کم کم دارم می‌رسم به این‌جا که فکرامو با بوی گُه به یاد بیارم.

جسی: خب، این جمله‌ی خوبیه – می‌خوام یه روزی، توی یه کتابی ازش استفاده کنم.

سلین: مطمئنم این کارو می‌کنی – و این جمله می‌شه بهترین جمله‌ی کتاب.

این تنها نمونه‌ای از دست‌انداختن‌های پشت‌سرهمی است که در قسمت سوم از سه‌گانه‌ی «پیش از …»، در زمان اقامت جسی و دلپی در هتلی در یونان، شاهد آن هستیم. همه‌ی ما می‌دانیم که مجموعه فیلم‌های «پیش از …» بر اساس شخصیت‌ها، مونولوگ‌های درونی، دیالوگ‌ها و کلماتی که بیان‌گر خود واقعی شخصیت‌ها هستند شکل گرفته‌اند. در بخش سوم این سه‌گانه، ما این دو را، به عنوان یک زوج، در خلال تمام شکست‌های عاطفی، شرایط مضحک و احساسات‌شان می‌بینیم.

از آن‌جایی که این فیلم به طور کلی نگاه جدیدی به ازدواج و مشاجرات متأهلین دارد، سه خالق اثر، به معنای واقعی کلام، هر چه در چنته داشته‌اند رو کرده‌اند: از لاس زدن‌های کوچک لحظه‌ای تا بزرگ کردن دختران دوقلو و در نهایت رسیدن به این سوال که آیا باید به زندگی به عنوان یک زوج ادامه دهند یا خیر، همگی بر روی پرده به نمایش درآمده‌اند. از آن‌جایی که ساخت این مجموعه فیلم فوق‌العاده ۱۸ سال به طول انجامیده است، هیچ جمله یا کلمه‌ای نیست که اشتباه یا خارج از موقعیت مناسب‌اش به نظر برسد.

منبع: tasteofcinema.com

ترجمه‌: ماهانا نریمانی

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه