en
دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰

صفحه اصلی - نقد - داستانی - درباره فیلم‌های سی و هفتمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۳: مردی بدونِ رنگ (مرتضی رشید) و سایکو (مصطفی داوطلب)

۲۴ فریم – محسن خانی‌پور: در ادامه بررسی فیلم‌های حاضر در سی و هفتمین دوره جشنواره فیلم کوتاه تهران نگاهی می‌اندازیم به فیلم‌های مردی بدونِ رنگ (مرتضی رشید) و سایکو (مصطفی داوطلب).

مردی بدونِ رنگ (مرتضی رشید) / ساختاری بی‌رنگ:
“مردی بدون رنگ” داستان نمی‌گوید، شاید چون علاقه‌ای به داستان گویی ندارد! او رسالتِ خود را در تصویر (و واریاسیونِ بصری) می‌داند. فیلم با یک لوکیشن پرت و ناکجاآبادی کارِ خود را آغاز می‌کند. لوکیشنی که ذهنِ مخاطب را به یادِ عوالم بی‌رنگ می‌اندازد. عوالمی که در آن‌ها، موجودات می‌بایست خودشان دست به نقاشی بزنند و جهان تازه‌ای را نه از میان مجردات ذهنی، بلکه از میان زندگی واقعی برای خود دست و پا کنند! این فیلم در واقع به نوعی اشاره‌ای به دنیای سوررئال دارد. جایی که سخن از یک نومیدی عظیم در برابر وضعیت انسان روی زمین را به میان می‌آورد. به همین خاطر رهگیریِ زنجیره‌ای از حوادث در چنین دنیایی، تا حدودی با دشواری همراه است. مردی جلوی آینه قرار می‌گیرد و بعد از لحظاتی خانه را ترک می‌کند. میلِ به یافتنِ آینه برای او نوعی کشش برای تثبیتِ هویتش را به همراه دارد و تقریبا در سایه‌ی طرح کلی فیلم قرار می‌گیرد.

فیلم‌ساز علاوه بر انتخاب لوکیشنی پَرت و خالی، سعی داشته هم به لحاظ ظاهری و هم به لحاظ کنش‌های رفتاری، بازیگری همسو با این محیط را انتخاب کند. شخصی که از دنیای اطرافش به واقع پَرت است و با نگاهی کهنه به آن، روزگار خود را می‌گذراند و این پَرت‌بودگی را در ظاهر و طراحیِ لباسش نیز می توان ردیابی کرد. این مفهوم که همان “در جست و جوی دنیایی جدید برای خود” است، اگرچه به ظاهر کمی غُلو آمیز به نظر ‌می‌آید، ولی در نهایت “مردی بدون رنگ” تا حد زیادی در نشان دادن آن به مخاطب موفق عمل می کند. اما مشکل اصلی نداشتن ساختار متناسب با چنین مفهومی است. به نظر می رسد ساختار فعلی فیلم با چنین مفهومی خیلی چِفت و بست نیست. شخصیت این فیلم با یک یا چند آینه، که مشخص نیست از کجا سر در می‌آورند، به هر آنچه که نمی‌دانسته پی می‌برد! فیلم حتی شائبه‌ی کور بودن شخصیت را به ذهن می رساند، هر چند بدون تردید چنین چیزی مد نظرِ فیلمساز نبوده، چرا که نقض قرض می‌شود. به این دلیل که شخصیت رنگ‌ها را می‌بیند. از طرفی این‌که مدیوم مردی بدون رنگ کوتاه است، نباید باعث نادیده گرفتن اصول فیلمنامه و فدا شدن سیر دراماتیک شود. اینکه با به کارگیریِ چند اِلمان تحمیلیِ از سوی فیلم‌ساز، گام نهایی فیلمنامه برملا می شود، نشان از نداشتن صبر و حوصله‌ی کافیِ فیلمساز برای قوام بخشیدن به چنین موقعیتی است. “مردی بدون رنگ” شاید پتانسیلِ این را داشت که یکی از آثارِ تاثیرگذار فیلم‌های بی‌کلام شود، اگر متانت و درنگ بیشتری صرف آن می شد.

سایکو (مصطفی داوطلب) / مقابلِ دیوانه بازی:

«از این موجودِ دوپا هرچیزی بر می‌آید» شاید بهترین توصیف برای “سایکو” باشد. روایتی که مخاطب را با خود می‌کشاند و لحظه‌ای رهایش نمی‌کند. اگر از برخی بازی‌های بدون ظرافت و دیالوگ‌های کلیشه‌ای بگذریم، سایکو را باید نمونه‌‌ای خوب برای ژانر‌های جاده‌ای و تریلر دانست. فیلم‌ساز حتی از همان موضوع به ظاهر تکراری‌اش (حالتِ جنون و افاقه‌ی شخصی و درگیری‌اش با همسرِ خود) به خوبی استفاده می‌کند و با یک آشنازدایی در پایان بندی، اذهان مخاطبان خود را که پیش از آن به سوی مفاهیمی تکراری متبادر شده‌ بود، به یکباره با یک جهان داستانی خاص مواجه می‌سازد. سایکو از تمهید فیلمنامه‌های معمایی نیز بهره می‌گیرد، البته با برخی تفاوت‌ها. برای مثال ما در سایکو با شخصیتی به عنوان کارآگاه روبرو نمی‌شویم و این راننده است که به عنوان انسانی عادی، ماجرا را کشف می‌کند، در حالی که وظیفه‌ای نداشته است. از مهم‌ترین شباهت های این فیلم و فیلم‌های ژانرِ معمایی نیز می‌توان به آشکار شدن حقیقت با بهره‌گیری‌از فِلش بَک اشاره نمود. هرچند در برخی صحنه‌ها، فقدان نقش آفرینی درخور به چشم می‌خورد. از جمله واکنشِ راننده در قبالِ تندخویی‌های مرد دیوانه نما و یا مقاومتِ شکننده‌اش در مقابل دستگیری‌اش توسط مرکز درمانِ که می‌توانست قدرتمند‌تر و منطقی‌تر به نمایش درآیند. با این وجود سایکو، در پایان بندیِ نهایی نیز موفق عمل می کند. سکانس پایانیِ فیلم، اشاره به یک حقیقتی دیگر دارد که این‌بار به یُمنِ وجود راننده، بر مردِ دیوانه‌نما آشکار شده است. تاکیدی دوباره بر جمله‌ی آغازین «از این موجودِ دوپا هرچیزی بر می‌آید»! در پایان بندی همراه با توئیست این فیلم، چرخش با حفظ تعادل انجام می‌شود و باورهای شکل گرفته مخاطب در طول داستان، ناگهان دستخوش تغییر شوند. باید توجه داشت که در این نوع پایان بندی نباید به فرضیه داستان لطمه ای وارد و نباید پاسخی غیرمنطقی یا متناقض به سوال دراماتیک داستان داده شود. از طرفی نباید تغییر ناگهانی لحن پرده اول و دوم در پرده سوم با یک ناهمگونی بارز و زمخت، باعث نارضایتی مخاطب شود. “سایکو” نیز به خوبی از پسِ چنین پایانی بر می‌آید و مخاطب از این چرخش، به وجد آمده و نه تنها دچارِ سردرگمی و ابهام نمی‌شود، بلکه از عناصر کاشته شده در طول فیلم نیز برای رسیدن به این منظور استفاده می‌کند. کاری که در فیلم حس ششم با فاش ساختن این حقیقت که بروس ویلس یک روح است انجام می پذیرد. به علاوه اینکه پسرش کول هم در می‌یابد که مادر، علی رغم قدرت عجیب و خاص او، همچنان دوستش دارد. در واقع نقطه‌ی قوت “سایکو”را باید فیلمنامه‌اش دانست. االبته اگر بخواهیم از برخی نقد‌های واقع‌گرایانه و سوال های «مگر می‌شود این‌طور شود یا نشود؟» در مورد لوکیشنِ تیمارستان و مسیرِ پرت راننده بگذریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه