en
چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - فریم‌ها-۲: اسب سفید بالدار

۲۴ فریم – سرویس آموزش: دومین یادداشت از مجموعه‌ی «فریم‌ها» به فیلم کوتاه «اسب سفید بالدار» اختصاص یافته است. مدیریت فیلم‌برداری این اثر به عهده‌ی «سروش علیزاده» بوده که امروز بناست از تجربیات او در کار ساخت این فیلم بشنویم و فریم‌های منتخب او را به تماشا بنشینیم.

در جست و جوی رابطه‌ی هویت و مکان

این فیلم بیش‌تر از هر پروژه‌ی دیگری ذهن‌ام را درگیر خود کرده بود. فردی که به اجبار زمان و موقعیت، شهرش را ترک می‌کند و خاطراتی را پشت سر رها می‌کند که فکر و یادشان را نمی‌تواند پشت سر بگذارد. او به واسطه‌ی ترک شهرش بخشی از هویت‌اش را رها کرده است. ارتباط هویت او با هویت این شهر بزرگ‌ترین چالش من برای فیلم‌برداری این کار بود. بنابراین، تصمیم گرفتم تا در حد امکان در نماهایی که شخصیت در شهر دیده می‌شود به نحوی او را مثل یک عضوی از فیزیک شهر، به صورت دو بعدی، به پس‌زمینه‌ی نما بچسبانم؛ گویی نمی‌توان او را از هویت شهر استخراج کرد و همچنین چیزی نمی‌تواند شهر را از هویت او خارج کند. در نماهای خارجی، او را مدام در نماهای باز با عمق میدان‌های بیش‌تری می‌بینیم و سعی شده تا در ترکیب بندی‌ها، او بخشی از فضا و محیط اطراف در نظر گرفته شود. در نقطه‌ی مقابل به همین میزان در فضاهای داخلی و در نماهای مسافرخانه سعی شده تا با درگیری ذهنی شخصیت همراه شویم. گرد زمان و تغییرات ناشی از مهاجرت و عشق حتا در فیزیک او نیز موثر افتاده است، و این تاثیر در این مکان (مسافرخانه) بیش‌تر از هر جای دیگری در فیلم خود را نشان می‌دهد. به نوعی شاید نقطه‌ی اتصال شهر و شخصیت ماهوی اسب سفید بالدار در مسافرخانه نمایان می‌شود. در مسافرخانه به او نزدیک هستیم، مدام حرکات چشمان‌اش را زیر نظر داریم و تک تک واکنش‌های‌اش را بیش‌تر از دیدن لمس می‌کنیم. این در حالی است که در فضای خارجی بیش‌تر شاهد روند داستان هستیم. گویی در تصویر تلاش شده تا در مسافرخانه و اتاق‌اش، آن‌چه در عمق وجود او اتفاق می‌افتد را کشف کنیم. تلاش شده تا ارتباط او و خودش بیش‌تر از هر چیزی مورد نظر بیننده قرار گیرد.

این پروژه از جنبه‌ی دیگری هم برای من حائز اهمیت بود و هست و آن هم طی کردن روند پرورش ایده اولیه تا تبدیل شدن آن به فیلمنامه‌ی نهایی است. در این روند می‌توانستم احساس کنم که نقطه‌ی اتصال فیلم با زندگی شخصی‌ام دقیقاً به کدام نقطه از سکانس‌ها برمی‌گردد. برای هر سکانس، موسیقی مشخصی به ذهن‌ام خطور می‌کرد و هر سکانس برای‌ام پر از صداهای مخصوص خود بود، حتا اگر آن صداها صداهای استفاده‌شده‌ی داخل فیلم نباشند. حتا برای انتقال این تجربه‌ی شخصی به عواملی که مستقیماً با تصویر فیلم در ارتباط بودند برای آن‌ها موسیقی مشخصی قبل از ضبط هر پلان پخش می‌کردم. برای مثال، برای عاطف امیری، که در پروژه‌ استدی‌من کار بود، موسیقی هر پلان را می‌گذاشتم تا کمک کند در یک نقطه نسبت به سکانسی که در دست کار داشتیم قرار بگیریم و تأثیر آن را در هر پلان مجزا می‌دیدم.

در نهایت، این پروژه بیش‌تر از هر پروژه‌ی دیگری که کار کردم به من نشان داد که هر آن‌چه که در پیش تولید یک کار تلاش می‌کنیم تا همه چیز را از قبل مشخص کنیم، باز هم بعد از گذشت روز اول، خود فیلم به عوامل‌اش می‌فهماند که چه‌جور فیلمی است و چه شمایلی دارد و همیشه میزانی اختلاف را با آن‌چه برای‌اش برنامه‌ریزی کرده‌ایم حفظ می‌کند. به عقیده‌ی من، این یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های فیلم‌برداری کردن این فیلم بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه