en
دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰

صفحه اصلی - مقاله و گفت گو - پیشنهاد ۲۴ فریم: معرفی ۸ فیلم کوتاه / فیلم‌هایی از مارتین مک دانا، دیوید لینچ، کریستوفر نولان، کلر دنی، مارتین اسکورسیزی و …

۲۴ فریم: پیش از این در شبکه‌های اجتماعی ۲۴ فریم بخش پیشنهاد فیلم کوتاه ما را دنبال کرده‌اید. فیلم هایی که همراه با لینک نمایش و یادداشت معرفی هر هفته با شما به اشتراک گذاشته شد. در این مطلب درباره ۸ فیلم سوم پیشنهادی ما می‌خوانید. فیلم‌هایی که لزوما آثاری جدید نیستند، اما دیدن‌شان بدون تردید تازگی خواهد داشت.

فیلم کوتاه «Six Shooter»

نویسنده: محسن خانی‌پور

گاهی اوقات، فرصت‌ها، “ناخودآگاه” خود را به ما نشان می‌دهند و ما “آگاهانه” از آن‌ها رد می‌شویم. اگر فرصت را دارای مفهومی نوعی (ونه شخصی) بدانیم، هر انسانی متناسب با موقعیت خود، فرصت‌هایی نصیبش می‌شود(چه خوب، چه بد) که علی رغمِ میل باطنی‌اش آن‌ها را از دست می‌دهد.Six shooter از جهتی حکایت همین موضوع است، مَثَلِ “باد آورده را باد برد” در مورد شخصیت اصلی فیلم کاملن صدق می‌کند. او در انتها از زندگیِ مزخرف خود می‌نالد چرا که فرصتی طلایی را(به زعم خودش)از دست داده است. از سویِ دیگر six shooter با مکالماتِ پینگ پونگیِ معروف مکدونا، مخاطب را در عینِ این‌که با روایتی ساده از ماتم‌هایی زنجیره‌وار مواجه می‌کند، سعی دارد به جریان سیّال زندگی انسان اشاره کند، زندگی‌ای که علی رغمِ پیشرفت تکنولوژی، هنوز هم قابل پیش‌بینی نیست. فیلمی که در سال ۲۰۰۶ جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه لایو اکشن را کسب نمود و در سال ۲۰۰۵ از نامزدهای فیلم کوتاه جوایز بفتا شد، شاید علت این موفقیت‌ها را مرهونِ آشنا زداییِ خود در خلق موقعیت‌های تراژیک بداند، در واقع مک‌دونا همان‌طور که در نمایش‌نامه‌های خود همچون غرب غم‌زده و جمجمعه‌ای در کانه‌مارا، موقعیت‌های ساده‌ی تکراری میان دوبرادر که پدرشان را از دست داده‌اند و پیرمردی که برای محفوظ نگه داشتن بقایایِ همسر فوت شده‌اش ناچار به نبش قبر اوست، به شکلی متفاوت با مقوله‌ی مرگ و ماتم‌هایی این چنینی برخورد می‌کند در Six shooter نیز با همان مکالماتِ به ظاهر طنّاز خود به سراغ تاریک‌ترین لحظات یک انسان می‌رود و باید گفت که به خوبی از پسِ این کار بر می‌آید.

فیلم کوتاه «Piper»

نویسنده: محسن خانی‌پور

همه‌ی موفقیت‌ها اصولن از کشفی بزرگ نشات می‌گیرد، فرقی ندارد این کشف بزرگ، خودآگاه باشد یا ناخودآگاه مهم دستیابی به ابعاد جدیدی از دنیای اطراف است که باعث تغییری(معمولن مثبت) در زندگیِ آدمی می‌شود.Piper  روایتِ چنین کشفی است، با زبانی ساده و منطقی بزرگ! کمتر پیش می‌آید با انیمیشنی پر زرق و برق(از نظر کیفیت‌ بالای کار) با طولِ نمایشیِ کوتاه روبرو شویم که برای رساندن حرفِ خود، خیلی به تقلا زدن و بازی‌های فرمی نپردازد.Piper داستانِ ترس‌ها و نترسیدن‌هاست، داستانِ جایگزینیِ تفکر به جای احساساتِ صرف! او سعی دارد مفاهیمی که امروزه به آن‌ها برچسب “تکراری” زده شده است و کمتر به آن‌ها توجه می‌شود را احیا کند و برای کنار زدن آن‌ها، ساده‌ترین و کاربردی‌ترین راه‌حل را پیشنهاد دهد، مفاهیمی چون، وحشت، عدم استقلال، عدم خودباوری و … به وضوح در این فیلم دیده می‌شود، مواردی که برای غلبه به آنها گاهن فلسفه‌هایی چندین صفحه‌ای نوشته می‌شود که بعضن راه به جایی ندارند Piper اما در کوتاه‌ترین زمان، با خلقِ موقعیتی تقریبن کُمیک، مخاطب را به وادار می‌سازد برای عبور از گذرگاه‌های سخت، همیشه این نکته را در نظر داشته باشد که مسائل و مشکلات به دیدگاه‌مان وابسته هستند، اگر چشمانمان را ببندیم راه به جایی نمی‌بریم و کافی است با چشمان بسته به دنبالِ کشفِ ناشناخته‌ها باشیم چرا که هیچ چیزی شیرین‌تر از این نخواد بود که متوجه شوی «هنوز هم می‌توانی رویِ خودت حساب کنی.»

فیلم کوتاه «قرارِ ناهار»

نویسنده: محسن خانی‌پور

غافلگیری، عمده ویژگیِ “قرارِ ناهار” است. از آن غافلگیری‌هایی که همانند شخصیت اصلیِ فیلم، خنده‌ات می‌گیرد و لذت می‌بری. تصویری از یک ندانم کاری و خیالِ واهی که گاهن اجنتاب ناپذیر است. فیلم‌ساز برآن است تا قضاوت زدگیِ انسان‌ها را در موقعیتی جالب به مخاطب نشان دهد، در واقع می‌توان گفت به زیبایی و با مهارتی هوشمندانه هم این کار را انجام می‌دهد. فیلمساز، بذرِ بدبینی نسبت به شخصیت دوم را به خوبی می‌کارد اما در آخر با یک جابه‌جایی، نشان می‌دهد که برای داوری و قضاوت، باید کمی تفکر کرد و عجله باعث می‌شود همه چیز طورِ دیگری شکل بگیرد. هر چند در این فاصله به مفهوم “کنار آمدنِ اجتماعی” نیز اِشاره شده است، جایی که دو شخصیت خیلی راحت، بی‌‌‌هیچ مشاجره‌ای به توافق می‌رسند. “قرارِ ناهار” اگرچه با مخاطب خود به گونه‌ای شوخی دارد، اما این شوخی را به دغدغه‌ای اجتماعی تبدیل می‌کند، همان مساله‌ای که به کرّات در چنین موقعیت‌هایی دیده می‌شود و ما انسان‌ها را درگیرِ رفتارهایی نا متعارف می‌کند. چنین موقعیت‌های ساده‌ و غافلگیرانه‌ای در فیلم “عشق در مترو” به کارگردانیِ کارولین پِرچو و اریک پَتِدویی هم دیده شده است، تنها تفاوت این دو فیلم -گذشته از داستان و میزانسن و موارد فنی دیگر-در نتیجه‌ی این غافلگیری است. “عشق در مترو” زنی را نشان می‌دهد که با یک سوءتفهاهم مواجه می‌شود و در آخر با حقیقتی تلخ(برای خودش) مواجه می‌شود اما “قرارِ ناهار” این غافلگیری را در انتها، برای شخصیت اول فیلم، جذاب و لذت بخش نشان می‌دهد و شاید بتوان این فیلم را در یک‌ جمله این‌گونه توصیف نمود: زنی که خودش مهمان بود در حالی که تصور می‌کرد مهمانی ناخوانده دارد.

فیلم کوتاه «دودِل‌باگ»

نویسنده: محسن خانی‌پور

دوودِل‌باگ، با یک موسیقیِ مرموز، از یک جنگ خبر می‌دهد ، جنگی درون انسانی که دُچار از خود بیگانگی‌ای مضمن شده است. او به دنبال آرامش است و آن را در نبود خودش می‌داند! فیلمی که با یک تسلسلِ عدمیِ دیوانه‌وار، به گونه‌ای مفهومِ عرفیِ “دست بالای دست بسیار است” را یادآور می‌شود با این تفاوت که سرچشمه‌ی این قدرت، عمودی نیست و افقی است، یعنی انسان با موجودی فراتر از خود مواجه نیست بلکه با “خود” مواجه است، خودی که حالا برای خودش نیز غریبه است و این بیگانگی به حدی بسط پیدا می‌کند که از یک وجود مستقل و یکپارچه تبدیل به چند شخصیت با خواسته‌های متفاوت می‌شود که برای رسیدن به آن‌ها به کسی(حتی خودش)هم رحم نمی‌کند. نولان در این فیلم کوتاه، نشان می‌دهد که از همان ابتدا نگاهِ ویژه‌ای به شخصیت‌های چندگانه دارد، کاری که او در فیلم‌هایی چون پرستیژ و ممنتو به خوبی از پَسِ آن بر می‌آید. در این فیلم اما ویژگی‌ِ انتزاعیِ آن، خود را برجسته‌تر نشان می‌دهد و بر خلاف دو فیلم دیگر، درگیری و کشمکش انسان با “خودِ وجودی‌اش” محوریت اصلی داستان را شکل می‌دهد. “دوودِل‌باگ‌” را می‌توان نمادی از قدرت‌های پلکانی انسان در نظر گرفت که عطشِ آن هیچ‌گاه از وجود او رخت بر نخواهد گرفت.

فیلم کوتاه «بانوی شانگهای»

نویسنده: دانیال زین‌العابدینی

بانوی شانگهای غمگمین که اساساً فیلمی تبلیغاتی برای کمپانی Dior است، در ادامه‌ی روند استتیکِ لینچ در «امپراطوری درون» قرار دارد که نمایش رویا و واقعیت با تصویری مستندگونه و خام (Raw) همراه بوده تا در آن مرز میان واقع‌گرایی و فراواقع‌گرایی باریک‌تر و محوتر شود، در این فیلم، زنی را در سفرش به شانگهای می‌یابیم. ورود به مکانی بیگانه و یادآوریِ گذشته‌ای (خاطره‌ای محو و همچون یک خوابِ ناواضح) در شانگهای، که زن پیش از این نیز در این شهر مرموز رابطه‌ای عاشقانه را تجربه کرده است. سینمای لینچ‌ حرکت از واقعیت به رویا و از رویا به واقعیت است، برخورد منطقِ رویا با منطق جهان واقع که باعث می‌شود دیگر نتوان مرزی مشخص میان‌شان ردیابی کرد. زن وارد اتاقش می‌شود و صداهایی را می‌شنود، نجوای غریبه‌ای به گوش می‌رسد ولی در جستجوی صدا تنها با غیاب مواجه می‌شود. کیفی در اتاق است، آیا کیف متعلق به زن است؟ آیا این کیف را در گذشته آنجا رها کرده؟ در آثار لینچ اُبژه‌هایی چون کلید، انگشتر و کیف وجهی ناخودآگاهانه دارند و هیچ‌گاه از منطقی داستانی برخوردار نبوده‌اند. از طرفی همین توضیح‌ناپذیری و حضور-به صورت همزمان- به دنیای بیگانه‌ی وجه ناخودآگاه و تقابلش با واقعیت، شدت می‌بخشند. البته اینجا کیف متعلق به کمپانی Dior است و یک بعد تبلیغاتی نیز دارد. کیفی که می‌تواند ما را به جهانی ناآشنا و پیچیده ببرد.

فیلم کوتاه «The Key to Reserva»

نویسنده: دانیال زین‌العابدینی

سه برگه از فیلمنامه‌ای ناقص از فیلمی ساخته نشده از هیچکاک در انباریِ سینما نگه‌داری شده، مارتین اسکورسیزی تصمیم می‌گیرد تا آن را بسازد ولی با کلمات خودش: “قرار نیست به روش خودم انجام بدم، به روش هیچکاک هم نمیشه، پس باید به روش کی باشه؟ مسئله این است.” این نکته که سبک و زمان رابطه‌ای درهم تنیده دارند مسئله‌ی مهمی‌ست. زمانی که یک فیلم به سبک کلاسیک با آدم‌ها و ابزارهای امروز ساخته می‌شود دچارِ تصنع و “در موقعیت‌بودگیِ تاریخی” می‌شود (به این معنا که آن مسئله‌ی خودآگاهیِ مخاطب در چینشی بودن جهان فیلم پررنگ‌تر می‌شود، چیزی که در مورد سینمای کلاسیک یک نوع تضاد ایجاد می‌کند، اینجا آدم‌ها با ژست‌های دوران قبلی به دوران امروز آورده شده‌اند و البته اسکورسیزی از این مسئله به عنوان نوعی تبلیغ و ادای دین شخصی‌اش بهره می‌برد). این ایده که فیلمی از هیچکاک را امروز بسازی، آن هم با فیلمنامه‌ای از همان دوران، با ابزارها و آدم‌های امروز، باعث می‌شود تا اثری اسرارآمیز خلق شود که نه می‌توان گفت هیچکاکی است و نه می‌توان منکر شاخصه‌های آشنای زیبایی‌شناسانه‌ی هیچکاک شد. دیگر نمی‌توان امروز کمدی-رمانتیک به سبک بیلی وایلدر و ارنست لوبیچ ساخت، همان‌طور که نمی‌توان فیلم‌های لارس فون ‌تریه میشائیل هانکه را در دوره‌ای به غیر از الان متصور شد. «کلیدی به شراب ریزروا» ادای دینِ مارتین اسکورسیزی به فیلمساز محبوبش هیچکاک است، اثری که اتفاقاً بیشتر از آنکه بخواهد به طرز جدی و کاملا سرسختانه فیلمی ساخته نشده را به سبک هیچکاک بسازد، بیشتر با هیچکاک و سبک‌اش شوخی می‌کند؛ از آن شوخی‌های دلنشینی که در آن عشق به فیلمساز و تاریخ سینما وجود دارد.

فیلم کوتاه «Vers Nancy»

نویسنده: دانیال زین‌العابدینی

فیلم کوتاه Vers Nancy ساخته‌ی کلر دنی(فیلمساز مولف و صاحب سبک فرانسوی) را می‌توان ادای دینی به ژان لوک گدار دانست. فیلمی که شباهت‌های زیادی به زن چینی و گذران زندگی می‌توان ردیابی کرد. فیلم-سکانسی که در بابِ مکالمه‌ی یک دختر با یک فیلسوف/نویسنده‌(ژان-لوک نانسی) در باب مسئله‌ی مهاجرت و ابعاد مختلف اجتماعی، سیاسی و فلسفی است. بحثی در رابطه با خود-اجتماع و همچنین در باب تنهایی و بیگانگی. قطاری که در آن حرکت/زمان واجد معنای جدیدی می‌شود. ما همچنان‌که مسافرِ قطاری بوده و در حال شنیدن مسائل مختلف فلسفی هستیم، از زندگی روزمره جدا شده‌ایم و “بیرون” و “درون” در قالب موقعیت/مکان بازتعریف شده‌اند. فیلم سه شخصیت دارد، دو شخصیت که در حال فلسفه‌ورزی و بحث در باب مهاجر و بیگانه‌بودن‌اند و شخصیتی سیاه‌پوست(بیگانه) که خارج از محوطه‌ی دونفره قرار داشته و از طریق‌ برش‌هایی به خارج دایره‌ی دراماتیک بازی و همراهیِ صدای درون دایجتیکِ ژان لوک نانسی، بدل به نوعی شمایل‌شناسی‌ای مستندگونه و در عین حال فیکشنال از یک مهاجر/بیگانه می‌شود.

فیلم کوتاه «وقتی روز آغاز می‌شود»

نویسنده: دانیال زین‌العابدینی

«وقتی که روز آغاز می‌شود» انیمیشنی است که با طولِ زمانیِ کوتاهِ خود، سعی در به تصویر کشیدن یک جهان‌بینی دارد. جهانی که با سرما و کرختی تصاویر در کنارِ از میان بردن شفافیت و گرمای رنگ‌ها و البته نازیباییِ تصویرِ شخصیت‌هایش، تلاش می‌کند داستانی را از طریقِ آشنایی‌زدایی‌ای که از جنسِ تجربه‌ی دیداری مخاطب از انیمیشن است، روایت نماید. همه‌مان خوب می‌دانیم انیمیشن از لحاظ کارگردانی، مدام در حال حرکت است، حرکتی سیال میان تصویر و زوم شدن بر اشیا، که با حرکت به درونِ آن‌ها، مخاطب به تصویر دیگری منتقل می‌شود. کارگردان با نماهای بسته و حرکت مداوم میان خطوط و اشکال در آن‌ها، سعی کرده است ناپایداری و حرکت مداوم و همچنین ارتباطات درونی و بیرونی افراد و چیزهای دیگر را به مخاطبِ خود منتقل کند.
“وقتی که روز آغاز می‌شود” با لحن ملانکولیک و سرمایی‌ای که در بافت تصاویرش نهادینه شده، ما را باردیگر با مضامینی چون سرنوشت، نظام آفرینش، تنهایی و باهم بودن و البته مرگ و زندگی مواجه می‌سازد. البته نقطه قوت کار صرفا گفتنِ حرف‌های جهان‌شمول نیست، بلکه بیانی کلی از ساخت جهانی‌ بصری، در تنها ظرفِ زمانیِ نُه دقیقه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه