en
جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹

صفحه اصلی - مقاله و گفت گو - چه کسی داستانِ چه کسی را برای چه کسی روایت می‌کند و چرا؟ / مقاله‌ای از انجمن بین‌المللی مستند (IDA)

۲۴ فریم: چه کسی داستانِ چه کسی را برای چه کسی روایت می کند و چرا؟ مقاله‌ای است از لیزا والنسیا – سونسون که در سایت انجمن بین‌المللی مستند (IDA) به چاپ رسیده و شما آن را با ترجمه سلمه اربابون می‌خوانید.

“چرا” تنوع؟

دایره و گستره‌ی واژه “تنوع” بازتاب دهنده‌ی مفاهیم آشنای بسیاری در فرهنگ گفتمان عمومی است. در این سخنرانی، دلیل پرسش “چه کسی داستانِ چه کسی را برای چه کسی می گوید و چرا؟” که باید در مرکز ساخت هر فیلم مستندی قرار بگیرد را مورد بررسی قرار می‌دهم.

مردم معمولا از “گوناگونی ابداعات یا نوآوری‌ها” حمایت می‌کنند؛ یا به این دلیل که می‌دانند انجام کاری خوب است و یا به بخاطر آنکه، به انجام آن کار مجبور شده‌اند. اما اگر واقعا چرایی انجام کاری را نفهمیم تلاش‌های ما برای ایجاد یک صنعت مستند متفاوت به جایی نخواهد رسید.

چه کسی داستانِ چه کسی را برای چه کسی می‌گوید و چرا؟

 اولین بار این پرسش را حدود ۱۰ سال پیش مطرح کردم؛ در حال تجربه‌ی انفصال از هسته‌ی مرکز جهان مستندی که به آن وارد شده بودم. دانش من از تجربه‌ای خودزیسته حاصل شده بود؛ از زندگی اعضای خانواده و دوستانم و این همه‌ی داستان‌های جهان نبود که صادقانه گفته شده باشد. بسیاری از دیدگاه‌های مهم به دلیل ناپدید شدن از حوزه روایی کلیت جامعه نادیده گرفته شده یا نادیده گرفته می‌شوند.

داستان مبدا بزرگ شدن

برای اولین بار در دبیرستان از انفصال میان داستان‌هایی که در حال مطالعه آن‌ها بودم و داستان‌های شخصی زندگی خویش آگاه شدم. ما خواندن کتاب‌هایی از مارگارت لاورنس، جورج ارول و شکسپیر را تجربه می‌کردیم.  یک دختر نوجوان رنگین پوست بودم که بر تفاوت‌های خویش آگاه نبودم و بار سنگین ناآگاهی چون خروارها خروار آجر بر وجودم سنگینی می‌کرد. پیش‌تر، هرگز خودم را متقاعد نکرده بودم که یک سفید پوست نیستم.

در دبیرستان، همچنان درباره نژاد و گرایش جنسی خود فکر نمی‌کردم. تنها می‌دانستم که بین من و داستان‌هایی که در کلاس زبان انگلیسی می‌خواندیم هیچ نقطه‌ی اتصالی وجود ندارد. فکر می‌کردم طبیعی است که همیشه خودت را بیرون از گود ببینی، بیرون باشی و به داخل نگاه کنی تا آن که یک روز، معلم‌مان ما را با مجموعه ای از داستان های کوتاه آمریکای لاتین و آفریقا آشنا کرد. خود را در آن داستان‌ها جاری و در کتاب‌هایی مثل همه چیز از هم می پاشد[1] نوشته ی چینوا اچه بی غرق شدم؛ کتابی که داستان دوران زندگی پیشا استعماری و فرا رسیدن اروپایی‌ها را در پایان سال های ۱۸۰۰ در نیجریه روایت می کند. جداگانه و همچنان بیرون از گود به خواندن ادامه می‌دادم اما اکنون در حال مطالعه داستان‌هایی بودم که به نظرم با فضای بیرون از گود – جایی که به من احساس در خانه بودن می‌داد – تناسب داشت. بدون آن که متوجه شده باشم برای اولین بار حقایق خود و خانواده‌ام را درک کردم و توانستم با آنها ارتباط برقرار کنم.

من، نیمه فیلیپینی، نیمه آمریکایی و نیمه سوئدی هستم. در کانادا به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده‌ام. تنها فیلیپینی‌های اعضای خانواده که با آنها بزرگ شدم آنقدرها به فرهنگ فیلیپینی یا جامعه فیلیپین متصل نبودند. به خاطر می‌آورم که در سال ۱۹۸۶ در دوران دبیرستان برای اولین بار اخباری درباره‌ی فیلیپین دیدم؛ آن هنگام که نیروی‌های مردمی، دیکتاتوری مارکوس را در فیلیپین سرنگون کردند. گزارش‌های خبری پخش شده در تلویزیون چهره های هزاران فیلیپینی را نشان می‌داد که در خیابان‌ها اعتراض می‌کردند. از اینکه فیلیپینی‌های دیگری نیز به جز مادر، خاله، پدربزرگ و مادربزرگم در دنیا وجود داشت شگفت زده شده بودم؛ افرادی که برای دفاع از زندگی و جامعه خویش دست به اقدامات بزرگی می‌زدند.

خاطره‌ی دیگری که دوست دارم با شما در میان بگذارم به اواخر دهه ۷۰ بر می‌گردد. داشتیم درباره‌ی اروپایی‌ها به عنوان “مکتشفان بزرگ”، کسانی که سفرهای افسانه‌ای برای کشف سرتاسر کره زمین انجام داده بودند، یاد می‌گرفتیم. یکی از آن‌ها، فردیناند ماژلان بود که آن همه راه را تا مجموعه جزایری رفته بود که بعدها فیلیپین نام گرفت و در آنجا توسط ساکنین بومی منطقه کشته شد. هیچ چیز درباره افرادی که جانِ ماژلان را گرفتند نیاموختیم. بخشی از من، عمیقا از درون می‌دانست که مادر من از همان جایی آمده که آنها بوده‌اند و اینکه ماژلان اصلا آنها را کشف نکرده است؛ آنها همیشه آنجا بوده اند. دوباره خودم را جدا احساس می کردم. آگاهی خود از حقیقت را درون خود داشتم؛ رادیکال بود و با اطلاعاتی که به من آموخته یا نشان داده شده بود تفاوت داشت.

من چه کسی هستم و چگونه دیده می شوم؟

تجربه‌های شخصی در مرکز ارائه‌ی صحیح و در تمامی محدوده های روایت داستان یک مستند قرار می گیرند. برای همه‌ی ما بسیار حیاتی است که اهمیت آنها را دانسته و به رشد و توسعه‌ی آنها کمک کنیم. من تنها فردی نیستم که در مدرسه هرگز داستان واقعی خود را نیاموخته و هرگز تاریخ مستندی در اختیار او قرار نگرفته است. این تاریخ به اندازه‌ی تاریخ تک تک آدم‌ها اهمیت دارد. گرچه آدم‌هایی مثل خویش را به ندرت در تلویزیون دیده‌ام اما من تنها کودکی نبوده‌ام که با این پیام هر روزه بزرگ می‌شود که به بخشی از افرادی که تحت عنوان اکثریت تعریف می‌شوند تعلق ندارد.

به ندرت به ارائه‌ی تعریف درستی از خود پس از مشاهده افرادی شبیه به خویش در داستان‌ها برخورد کرده ام. تنها، توصیفات بسیار آسیب زننده، منفی، نژادپرستانه و جنسیت گرایانه ارائه می‌شود. نتیجه‌ی اجتناب ناپذیر و ناخودآگاه مسئله یاد شده این است که دیدگاه افراد حاشیه‌نشین آنقدرها هم مهم تلقی نمی‌شود و وقتی این پیام‌ها را به اندازه ی یک عمر دریافت کنی هیچ کس برای بهتر شدن تلاش نمی‌کند.

با این همه باید خاطر نشان کنم که اطلاعات با ارزشی از اهمیت نَسَبی خویش دریافت کرده‌ام؛ فردی از طبقه‌ی متوسط، از یک عقبه‌ی مسیحی، سالم و نجیب‌زاده. این که دیدگاه من طبیعی‌ترین دیدگاه بوده و با ارزش است؛ من بخشی از گروهی در جامعه هستم که به حساب  آورده می‌شوند.

چطور به اینجا رسیدیم؟ استعمارگران و مستعمره

چطور به این نقطه از داستان سرایی به شدت منحرف رسیدیم؟ ضرورت دارد که به سابقه تاریخی جهان آگاهی پیدا کنیم.

سابقه‌ی جهانی “نژاد و فرهنگ” از یک پروسه‌ی استعماری سر بر می‌آورد که طی دهه‌های اخیر به مدلی خیرخواهانه تبدیل شده است؛ “دیدن غرب به عنوان ناجی” و “تعریف ساکنان جهان سوم به عنوان مردمی که نیاز به نجات دارند” . استعمار، چیدمان صحنه را برای بازگویی داستان سیاه‌پوستان، افراد بومی و رنگین پوستان در قالبی جهانی پیاده کرده است. طبقه، مذهب، جنسیت، تمایل و توانایی جنسی و قدرت های اجتماعی و فرهنگی همراه با سیستم های مردسالارانه، سرمایه داری و سایر مظاهر نیروهای سرکوبگرانه که زندگی گروه های خاصی را بر دیگر گروه‌ها در اولویت می دانند نیز مسائل پیچیده دیگری هستند.

اجازه دهید تمرکز خویش را بر روی پروسه‌ی استعمار قرار دهم. داستان مردمی که در بخش بسیار بزرگی از جهان توسط تعدادی از کشورهای اروپایی به استعمار درآمده‌اند برای مخاطبان اروپایی گفته شده اما توسط کشیش‌های اروپایی، بازرگانان، دانشمندان و رهبران نظامی. این روایت داستانی، تصویر مردم این مستعمرات را آنطور که شایسته عزت و احترام است به تصویر نکشیده؛ این طور گفته شده که آنها وحشی یا بی‌دین بوده و از ارزشی کمتر در قیاس با دیگر انسان‌ها برخوردار هستند. این داستان‌ها تنها ساخته شده‌اند تا شهروندان کشورهای استعمار کننده را متقاعد سازند که مردم جهان سوم به جهت نیازشان به مسیحیت و تمدن به استعمار احتیاج دارند. این، تنها بخشی از یک برنامه‌ریزی دقیق برای کنترل، بهره برداری از منابع طبیعی و نیروی انسانی در جغرافیایی بوده که در آن مردم “غیرمتمدن” زندگی می‌کنند. ایجاد یک برنامه ی استعماریِ منطبق با سازوکارهای معنوی برای شهروندان اروپایی بسیار دلپذیر می نمود و در همان زمان، پروسه‌ی استعمار به سمت تخریب روایت‌های داستانی و فرهنگ مردم مستعمره در تمام جهان پیش رفت. بیش از ۹۰ درصد اسناد ثبت شده از دور‌ه‌ی پیش از استعمار فیلیپین، بی‌رحمانه توسط اسپانیایی‌ها سوزانده شده است. اسناد تاریخی بی‌شماری از سرکوب‌های وحشیانه قالب‌های بومی آفریقایی در روایت‌های داستانی برده‌های مسن در سرتاسر آمریکا وجود دارد. ما می‌دانیم که در کانادا، اولین کودکان اقوام اولیه مجبور می‌شدند به زبان انگلیسی صحبت کنند و در غیر این صورت برای ده‌ها سال در مدارس محلی مجازات می شده‌اند. این‌ها همه بخشی از برنامه دولت کانادا برای جذب مردم بومی از طریق فرآیندی است که به درستی اصطلاح نسل کشی فرهنگی به آن داده شده است.

آخرین بخش پروسه ی استعمار فرهنگی زمانی بود که فرهنگ مستعمرات با داستان استعمارگران جایگزین شد. مردم رنگین پوست تمام جهان شست شوی مغزی داده شدند تا باور کنند که اروپایی‌ها آنها را نجات داده و با مسیحی کردن شان آنها را متمدن کرد‌ه‌اند. ترسناک‌ترین نتیجه این برداشتِ روایی، فشاری درونی است که در اکثر اوقات بر خرده فرهنگ‌ها تحمیل می‌شود. من مخرب‌ترین اطلاعات در مورد گذشته فیلیپینی خویش را از اعضای فیلیپینی خانواده‌ام دریافت کردم. ساز و کار درونی شده استعمار به حدی بود که ما فکر می کردیم تاریخ خودمان، مبارزات خودمان و رویاهای خودمان حتی برای خودمان هم اهمیت ندارد. تمام آنچه اهمیت داشت این بود که تا جایی که می شد از نظر فرهنگی سفید پوست شویم؛ هرچه سریع تر، بهتر.

نتیجه چه خواهد شد اگر جهانی داشته باشیم که در آن داستان‌های روایت شده – در رسانه یا اخبار، در فیلم‌ها و در کتاب‌های تاریخی – بخش عظیمی از جمعیت جهان را نادیده بگیرد و یا کنار بگذارد؟ نتیجه چه خواهد شد اگر داستان‌ها، تصاویر به شدت مغرضانه و نادرستی از گروه‌هایی از مردم را روایت کنند که کاملا از تجارب و دیدگاه‌های واقعی آن ها به دور باشد؟ در نهایت جامعه‌ای خواهیم داشت که برخی گمان خواهند کرد صدا و دیدگاه‌شان، مهمترین صدا و دیدگاه موجود و برخی گمان خواهند کرد صدا و دیدگاه شان کم اهمیت‌ترین صدا و دیدگاه موجود یا فاقد اهمیت است. بدیهی است این وضعیت، عدم تعادل روانشناختی و فرهنگی را به دنبال داشته و رخدادهای بسیار ناعادلانه در زندگی مردم را رقم می زند؛ به سمت فرآیندهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی که گرچه به سود برخی از مردم است اما ظلم و ستم بیش از اندازه‌ای را بر برخی دیگر تحمیل می‌کند.

روایت مستند: چه کسی جلوی دوربین و چه کسی پشت دوربین است؟

همه‌ی این مفاهیم چگونه به طور خاص به ساخت فیلم مستند مربوط می‌شوند؟

به عنوان مستندساز، نیازی نیست که به هیچ کدام از این مفاهیم اهمیت دهیم اما اگر عدالت و برابری برایمان اهمیت دارد و اگر به این سمت کشیده شده‌ایم تا “دنیا را با فیلمسازی مستندمان عوض کنیم”، پس این‌ها حقایقی خواهند بود که برای موثر واقع شدن، فهم کامل آن‌ها ضروری است. برای کار کردن در راه عدالت و برابری باید این مسئله را که “چه کسی داستانِ چه کسی را برای چه کسی تعریف می کند و به چه علت را ” تعریف کنیم.

برای من، پاسخ به این سوال چند جانبه، رسیدن به اصل مسئله است.

اجازه دهید ابتدا این مسئله را با بررسی موقعیت ویژه‌ی خودم که پیش‌تر به آن اشاره کردم بیان کنم. در میان ما افرادی وجود داشته یا دارند که داستان‌ها و صدایشان بر همه‌ی زندگی ما طنین‌انداز بوده است. آن ها داستان‌ها را بدون توجه به پیامدهای تاریخی اثرگذار بر زندگی ما و بدون توجه به میزان اهمیت نقش افراد بیان می کنند. از همین منظر طبیعی است که داستان‌های ما نیز نامتعادل روایت خواهند شد. ما همچنان افرادی شبیه به خود را به عنوان افراد شایسته به تصویر خواهیم کشید. هم‌چنان تصور خواهیم کرد که افرادی که شبیه ما نیستند اهمیت کمتری داشته و کمتر می‌توانند مسئولیت زندگی خودشان را بر عهده بگیرند.

مهمتر از همه اینکه در داستان‌های ما گروهی از افراد اولویت داشته و روایت غالب را در ذهن و قلب مخاطبان نقش می‌زنند. ما لزوما این کار را نه آگاهانه یا به عمد که ناآگاهانه و غیر ارادی انجام می‌دهیم. هرگز برای ما پیش نمی‌آید که تعصب عمیق یا شدیدی در بیان داستان‌هایمان داشته باشیم و این مسئله با چیزی که به ما آموزش داده‌اند بسیار مغایرت دارد. به یقین حرفه روزنامه‌نگاری به خاطر رعایت اصل بی‌طرفی به خودش افتخار می‌کند اما آیا واقعا چنین صدایی وجود دارد؟ آیا همه‌ی صداها، فی ذاته، مغرضانه، ذهنی و نظری نیستند؟

بنابراین گرچه ممکن است ما داستان‌هایی پیرامون بی عدالتی، ظلم و ستم اعمال شده بر افرادی که در حال مقاومت و مبارزه هستند بگوییم اما مسائل محوری جهان همچنان به درستی مورد تجزیه و تحلیل قرار نمی‌گیرند؛ داستان‌هایی که ما روایت می‌کنیم از زاویه‌ی دید آن‌ها که بی‌عدالتی را تجربه می‌کنند بی‌بهره است. روایت داستان ما در نهایت به حفظ وضع موجود کمک خواهد کرد زیرا احساس هیچ کس نسبت به ارزش‌های نَسَبی‌اش هرگز با روایت داستان تغییر نکرده است.

اجازه دهید این مسئله را از جایگاه خویش به عنوان یک زن رنگین پوست بیان کنم. اگر ما به عنوان اعضای گروهی که به حاشیه رانده شده‌اند تحلیلی درباره‌ی ظلمی که به ما شده است داشته باشیم و داستان خودمان را روایت کنیم، این داستان با دیدگاه‌های بسیار متفاوت و البته به ندرت مورد تأیید، بازتولید خواهد شد. این داستان‌ها ما را در قالب افرادی به تصویر خواهند کشید که همیشه نماینده داشته‌اند، همیشه در برابر روش‌های بی شمارِ ظلم اعمال شده – در دو حوزه‌ی عمومی و خصوصی- مبارزه کرده‌اند و همیشه نیروهای سلطه‌ی تحمیل شده بر زندگی را دیده و درک کرده‌اند. داستان‌های ما، ما را به جهت شرایط ویژه، نیازمند کمک نشان نخواهند داد؛ داستان‌های ما، ما را انسان‌هایی کاملا شایسته، پیچیده، ظریف و کامل نشان می‌دهند.

فیلمسازهایی وجود دارند که از پس زمینه کاری خویش بسیار آگاه هستند. بری جنکینز[2]، کارگردان برنده اسکار فیلم بلند  نورماه، اخیرا در مقاله ای در هافینگتون پست، نوشته‌ی زیبا بلِی، این عدم تعادل فرهنگی را این گونه توصیف کرده است:

 “… برای دهه ها، ما سیاه پوستان مجبور بودیم به عنوان مخاطب در کنار افراد سفیدپوست بنشینیم و درد آن‌ها را تماشا کنیم. به همین خاطر می‌توانستیم بسیار طولانی‌تر از زمان همدردی آنها با دردهای مان، با درد آنها همدردی کنیم.” واقعا باورنکردنی است زمانی که به وضعیت فعلی قتل عام آفریقایی-آمریکایی‌ها در آمریکای شمالی فکر می‌کنیم اجازه دهیم چنین عباراتی کم رنگ شوند. برای رفع آن چه باید کرد؟ تصورات منفی رایج درباره‌ی آفریقایی-‌آمریکایی ها که توسط ژورنالیست ها و صاحبان رسانه ایجاد شده اند، نقشی اساسی در حفظ وضع موجود ایفا می‌کنند و اجازه می دهند این ترور نژادی ادامه یابد. در بخش دیگری از صحبت های جنکینز، آنجلا فلورنوی از نیویورک تایمز شرح می‌دهد که جنکینز از لحظاتی که بازیگرانش رابطه چشمی مستقیم با دوربین برقرار می‌کردند لذت می‌برد… برای گروه مخاطب غیر سیاه‌پوست، ممکن است این اولین باری باشد که یک فرد سیاه‌پوست را مستقیما و در حالی که با رابطه‌ی چشمی مستقیم به دوربین خیره شده ببینند؛ جنکینز به مخاطب پیشنهاد می‌دهد که نگاهی اجمالی به دنیایی داشته باشد که قبلا برای او پنهان بوده‌است. برای یک بیننده‌ی سیاه پوست، نوعی شناخت از آنچه می‌بیند وجود دارد: “من آن چهره را می‌شناسم اگرچه قبلا هرگز این بازیگر را ندیده‌ام.”

در اینجا کمی از مستند مراتا[3]: چگونگی تجزیه و تحلیل مادر، توسط هِپِری میتا، پسر مراتا میتا، درباره کار مائوری فیلمساز پیشگام فیلم مراتا میتا صحبت می‌کنم:

“او می‌خواست داستان‌ها را طوری تعریف کند که گویی توسط افراد مائوری احساس شده است.” آیا ما، تنها، داستان‌های هرچیز، هرکس، چگونگی، واقعیت‌ها و اطلاعات را می‌گوییم یا داستان‌هایی که واقعا به عمق می‌روند و جهان را آنگونه که توسط گروهی خاص تجربه شده به ما نشان می‌دهند؟ با گفتن داستان از زاویه‌ی دید خود، شامل احساسات و همراه با تمام پیچیدگی‌هایش، کاری می‌کنیم تا روایت به یک عمق فرهنگی هدایت شود.

از فیلم Hepiri Mita’s Merata: How Mum Decolonized the Screen

در واقع چه کسی دارد داستانِ چه کسی را برای چه کسی بیان می کند و چرا؟

خواسته من این است که همگی با هم برای داشتن مجموعه‌ای از مخاطب های متنوع تر، حمایت از راویان داستان و روایت داستانی و شکستن باورهای عمیق ریشه کرده در درونمان درباره‌ی ارزش‌های نَسَبی تلاش کنیم. تنها آن زمان است که قادر خواهیم بود با دردها، چالش‌ها و پیروزی‌های یکدیگر همدردی کنیم. تنها در این صورت است که یکدیگر را به عنوان انسان‌های برابر می‌بینیم. تنها در این صورت است که به چشم‌های یکدیگر نگاه می‌کنیم و ارتباطی پایدار برقرار می‌کنیم؛ ارتباطی که برای قرن‌ها از ما دریغ شده بود. تنها در این صورت است که قادر خواهیم بود به صورت واقعی با بی‌عدالتی و ظلم مبارزه کنیم. تنها در آن زمان است که خواهیم فهمید فرهنگ‌های مان و هر کدام از ما به صورت انفرادی به چه شیوه‌هایی نیاز دارند تا تغییر کنند و جوامعی را بسازند که به صورت حقیقی پاسدار نیازهای همه افراد باشند.

هرچه صداهایی که کمتر نماینده داشته‌اند بیشتر ارائه شوند، شناسایی ارتباط تاریخی و معاصر میان جنبش‌های عدالت خواهانه آسان‌تر می‌شود. زمانی نوشته‌ای از مائوری کارمائل هولمز[4] ، موسس و مدیر اجرایی جشنواره بلک استار در فیلادلفیا را در مقاله‌ای از تیلور آلن خواندم که می گفت:

 “وقتی فیلم‌هایی از مردم رنگین پوستِ سراسر جهان می بینی، شروع به دیدن خطوط موازی استعمار، بردگی و آپارتاید می‌کنی. ما همگی مبارزات مشابهی داریم. ما یک عدالت اجتماعی داریم و لنزهای متقاطع.”

به عرصه‌ی تمرین گذاشتن

می خواهم در این خصوص تعدادی نمونه ویژه از فیلم‌های اولم را مثال بزنم. همراه با تیم فیلمسازی مستندی که من افتخار عضویت در میان آن‌ها را داشتم تمام تلاشمان را کردیم تا این قواعد را در کارمان اعمال کنیم و خواهم گفت که نتیجه تلاشمان چه شد.

در سال ۲۰۱۲ من فیلم خانهی هرمان[5] را تهیه‌ کردم. فیلمی ساخته‌ی انگد سین بالا[6] که داستان هرمان والاس را بیان می‌کرد؛ کسی که بیشتر از ۴۰ سال از عمرش را در سلول‌های انفرادی گذراند و خانه‌ای رویایی را با دوست هنرمندش، جیکی سومل طراحی کرد. روایت‌های یک ناجی سفیدپوست، محصول جانبی روایت‌های استعماری است؛ آنها برای چند دهه چشم انداز روایت‌های داستانی را پی‌ریزی کرده‌اند. لایه‌ی اولیه‌ی داستان ما می‌تواند به آسانی به همان روش شکل گرفته باشد؛ وقتی یک فعال سفیدپوست از قشر متوسط جامعه تلاش می‌کند به یک مرد سیاهپوست زندانی کمک کند. یکی از کارهایی که سعی کردیم در خانه‌ی هرمان انجام دهیم این بود که نشان دهیم این حمایت ها چگونه از همه‌ی جهات در جریان بوده است. واقعا چه کسی به چه کسی “کمک می‌کرد” وقتی هرمان، همچنان، بعد از تحولات منفی رخ داده در پرونده‌ی حقوقی خویش جیکی را دلداری می‌داد؟ آیا هرمان واقعا یک “زندانی منفعل” بود که از آدم‌های بیرون درخواست داشت از او مراقبت کنند یا او حتی بیشتر از چیزی که دریافت می‌کرد از دیگران مراقبت می‌کرد؟ وقتی جوانان زندانی را آموزش می‌داد که چطور زنده بمانند و زندگی‌شان را در جهت توانمندسازی حرکت دهند چطور؟

همچنین سعی کردیم نشان دهیم که هرمان تا چه میزان کنترل پروژه‌ی هنری مشترک خویش با جیکی – طراحی خانه‌ا‌ی رویایی – را در دست داشت. پروژه‌ی آنها بعدها با یک افتتاحیه‌ی خیال انگیز در نیویورک و در قالب هنر چیدمان برگزار شد. جیکی توانست در آن شرکت کند ولی هرمان نتوانست. به نظر می‌رسید که جیکی همزمان با انجام فعالیت‌های مدنی برای هرمان به تنهایی در حال ساخت اثر بوده اما صحبت‌های هرمان که ما از آن بر روی تصاویر افتتاحیه استفاده کردیم به وضوح مشخص ‌کرد که او در تمام مراحل حضور کامل داشته و پیچیدگی‌های رابطه‌ی دوستی با جیکی را به خوبی درک ‌کرده است.

او گفت:

 “هرکس دستور کار خودش را دارد. جیکی دستور کار خودش را دارد. جیکی یک حرفه دارد. یک نفر دیگر نیز به راحتی می‌تواند همین حرف‌ها را درباره‌ی من بگوید که من در مورد جیکی می‌گویم تا مبارزه‌ی خودم را پررنگ‌تر کنم. آن را تا جایی پررنگ کنم که به آزادی‌ام کمک کند اما بیایید از رابطه‌ای که من و جیکی در طول این پروسه ساختیم گذر نکنیم.” 

از فیلم “رویاهای مهاجرین” اثر مین سوک لی، به تهیه کنندگی لیزا والنسیا سونسون.

در فیلم رویاهای مهاجرین[7]، ساخته‌ی مین سوک لی ما زندگی کارگران موقت پناهنده در کانادا را کنکاش کردیم. برای ما مهم بود که سوژه‌های خودمان را تنها به عنوان لطف و رحمت سیستم استثماری دولت کانادا و یا حتی افرادی که به روش‌های مختلف با این سیستم مبارزه می‌کنند به تصویر نکشیم. می‌خواستیم دیگر سویه‌های سوژه‌های خویش را نیز به تصویر درآوریم؛ آن‌ها که عاشق می‌شوند، آنها که ازدواج می‌کنند و آنها که نگران واکنش خانواده‌های خویش در صورت بازگشت به خانه هستند.  بر اساس پاسخ‌های مردم به فیلم به نظر می‌رسید که این نگرش، مفید واقع شده است.

همیشه یک جمله را به یاد خواهم داشت. جمله‌ای که در یک بررسی فوق‌العاده توسط جیمز باودن، ستون نویس تلویزیون بیان شد. او خوشبختانه انسانیت سوژه‌های ما را دیده بود و از رفتار وحشتناکی که در کانادا با آنها – کارگران موقت پناهنده – می شد ترسیده بود.  فیلم ما کمک کرده بود که این تصویر تغییر کند. او در بررسی خویش به وضوح آن موقعیت مرکزی را که من همیشه سعی دارم در فیلم‌هایم به آن اشاره کنم آشکار کرد و آن، پرسش درباره‌ی زاویه دید است.

او نوشته بود:

“معلوم است که آنها رویاهایی شبیه به ما دارند؛ این که ببینند کودکانشان به جلو می‌روند و آن آینده‌ی روشن‌تر که تا کنون از خود آنها سلب شده است را در پیش رو دارند”.

فهمیدم که او همچنان کارگران مهاجر فیلم ما را به عنوان “آنها” می بیند و نه “ما”. برداشت او با این واقعیت که تیم فیلمسازی ما همیشه کارگران مهاجر را به عنوان “ما” دیده‌ و نه به عنوان “آنها” مغایرت داشت. برای من احتمالا به این دلیل که بعضی از اعضای خانواده‌ام کارگران مهاجر بوده‌اند یا هستند و مردم به اشتباه مادر فیلیپینی من را به عنوان کارگر خانه‌ی خودشان در نظر می گرفتند؛ دختری نیمه سفیدپوست.

او را گاندا بخوان[8] که در سال ۲۰۱۸ اکران شد داستان قتل وحشیانه‌ی یک زن تراجنسی در فیلیپین را به تصویر کشید که توسط یک تفنگدار آمریکایی کشته شده بود. کارگردان اثر، پی جی راوال[9] معتقد بود که این مستند باید با زیبایی‌شناسی مرسوم جهان سوم یعنی تصاویر سنگین، ارزش‌های تولیدی و لحن احساس‌گرا همراه باشد. برای او نشان دادن زیبایی های کشور، مردمانش و کرامت زندگی آنها بسیار اهمیت داشت. پی جی بر روی فیلمبرداری پر زرق و برق اصرار داشت؛ یک پالت رنگی سرسبز و پررنگ و لعاب، موسیقی متن تکان‌دهنده و کیفیت و احساس غزل‌گونه. در حقیقت رعایت این جوانبِ روایت داستانی باعث شد که به عنوان تهیه‌کننده از اثر او استقبال کنم اما رعایت اصول زیبایی شناختی به تنهایی کافی نبود. برای ما ضروری بود که داستان را در سابقه‌ی تاریخ استعماری و نظامی آمریکا در فیلیپین به تصویر بکشیم.

این فیلم برای برخی راضی‌کننده نبود؛ گروهی که نمی‌توانستند قبول کنند فیلم به روش “جنایت واقعی[10]” ساخته نشده است. نیک شگر، منتقد سینمای وریته نوشت:

” فیلم باید به عنوان یک معمای قتل، درام دادگاهی و افشاگرانه عمل می کرد”.  

وقتی یادداشت او را خواندم شگفت زده شده و تعجب کردم که برخی فکر می کنند این فیلم باید اینگونه ساخته می شد. با گذشت زمان متوجه شدم افراد بسیاری از جامعه “ترنسکچوال” و جامعه‌ی “رادیکالِ فیلیپینی-آمریکایی” توانسته اند با این فیلم ارتباط برقرار کنند. آیا آنها با یک معمای قتل، درام دادگاهی و افشاگرانه ارتباط برقرار کرده‌ بودند؟

از فیلم “او را گاندا بخوان” اثر پی جی راوال، به تهیه کنندگی لیزا والنسیا سونسون.

من این مسئله را بارها و بارها تجربه کرده‌ام. زمانی که راویانِ داستانِ زندگی اقشار حاشیه نشین از زاویه دید خود به سوژه نزدیک می شوند به ندرت زاویه دید پذیرفته شده‌ای دارند؛ در تضاد مستقیم با جریان اصلی زندگی که همه‌ی ما را در بر گرفته است. استقبال منتقدان جریان اصلی نیز گاهی اوقات مستقیما رد کننده است. می‌دانم که در این موارد، کلیشه‌ها مانند تنظیمات پیش فرض نحوه‌ی ساخت و قالب‌بندی داستان را تعیین می‌کنند و “چه چیز درباره‌ی ما مهم و قابل توجه است” و ” آنچه اصرار داریم شنیده شود ” کاملا نادیده گرفته می‌شوند. دیدگاه ما در مقابل آن کلیشه‌ها احتمالا بسیار ناآشنا، گیج کننده و مغایر با اعتقادات عمیق درونی است و به جای پذیرفته شدن به راحتی رد می شود.

اخیرا افتخار داشتم که به عنوان تهیه کننده مشترک در فیلم Always in Season حضور داشته باشم؛ فیلمی که در فستیوال امسال نیز حضور دارد. کارگردان فیلم، جیکی اولایو در فوریه‌ی گذشته و در هنگام دریافت جایزه ی ویژه‌ی هیئت داورانِ جشنواره ساندنس، سطح فوق‌العاده تعهد و انگیزه‌ اخلاقی خویش در هنگام ساخت فیلمی درباره‌ی میراث لینچ کردن[11] را اینگونه توصیف کرد:

“این جایزه را به احترام نزدیک به ۵۰۰۰ قربانی زجرکشیده‌ای قبول می کنم که داستان‌های‌شان با وجود وحشیانه بودن من را به ساخت این فیلم ترغیب کرد؛ داستان‌هایی که گاهی اوقات خارج از محدوده انسانیت جای می‌گیرند. صدای آنها به اندازه‌ی کافی قدرتمند بود تا من را برای ساخت این فیلم فرا بخواند. من این کار را به افتخار آنها انجام دادم و این جایزه را نیز به افتخار آنها قبول می‌کنم. من این جایزه را به افتخار “لنون لیسی”، مادرش “کلودیا” و “پیر” که با وجود رنج باورنکردنی جلو آمده و داستان را روایت کردند قبول می‌کنم. این جایزه را قبول می‌کنم به افتخار آنان که هرگز نمی‌توانند از تاریخ رو برگردانند، که مستقیما آن را به نمایش در می‌آورند، که به روش‌های ممکن در اجتماعات خود به صدای عدالت گوش می‌سپارند و برابری را برای همه‌ به ارمغان می‌آورند.”

 و اکنون من از همه‌ می‌خواهم در نظر بگیرند که داستان چه کسانی را می‌خواهند تعریف کنند، برای چه کسانی و چرا؟ امیدوارم این پرسش در تمامی فرایندهای کاری، در تک تک پروژه‌ها و در هر قدمی که بر می دارند گنجانیده شود.

اجازه دارید چه داستان‌هایی را بگویید؟

پس از شنیدن تمامی این‌ها برای برخی ممکن است جای این پرسش باقی مانده باشد که چه داستان هایی را “اجازه دارند” بگویند و چه داستان هایی را اجازه ندارند بگویند. ممکن است اگر بخواهند همیشه این سوال را مد نظر قرار دهند احساس ناراحتی یا حتی بی میلی بر آن ها غلبه کند.

این پرسش این روزها سوالی بسیار رایج است؛ افرادی که تا کنون صدایشان شنیده نشده اصرار بر شنیده شدن صدایشان و اصلاح قرن ها اطلاعات نادرست درباره خویش را دارند. برای برخی از ما که در جایگاه ویژه ای قرار گرفته ایم غیرمعمول نیست که نسبت به ترس، دفاع یا نادیده گرفته شدن واکنش نشان بدهیم؛ این موضوعات با احساسات اصیل ما درباره ارزش های جهانی و ارزش های فردی رو در رو می شوند. وقتی ناگهان پیامی مبنی بر این که “به اندازه کافی با ارزش نیستم” دریافت می کنم ممکن است ناراحتی شدیدی احساس کرده و درد و رنج زیادی متحمل شوم. این پیام مانند یک تهدید به نظر رسیده و ممکن است با پافشاری زیادی در مقابل آن واکنش نشان دهم.

بنابراین برای من، یک هدف بزرگ وجود دارد؛ باید باور کنیم برای همه مفید خواهد بود اگر هر کدام از ما داستان‌های متفاوتی از یکدیگر داشته باشیم. چرا “ارزش‌های مساوی” و “برابری” آرمان همه‌ی ما نباشد؟

وقتی درک این پرسش که “چه داستان‌هایی را اجازه دارم روایت کنم و چه داستان‌هایی را اجازه ندارم روایت کنم” حاصل شود پاسخ‌ها به قوانین سختگیرانه منتهی نخواهند شد. من تمرکز خویش را بر روی این مسئله می‌گذارم که چرا تلاش می‌کنم داستانی را روایت کنم. اگر بخواهم مستندی واقعا به توانمندسازی یک جامعه، ایجاد همبستگی در میان افراد، تغییر متغیرهای قدرت و ایفای نقش حقیقی بینجامد باید اعضای کلیدی تیم داستان‌گویی تا حدودی از همان جامعه انتخاب شده باشند. همچنین همیشه از همه‌ی تیم داستان‌گویی خواهم خواست تا درباره متغیرهای ظلم فرهنگی موجود در جامعه آگاهی داشته باشند و درک کنند که آن ها چگونه عمیقا به ما آسیب می‌رسانند. بعد از آن اطمینان خواهم داشت که تیم داستان‌گویی، آن داستان را برای منافع شخصی خویش نیز بازگو خواهند کرد. برخی از افراد تیم من، اگر همه‌شان نباشند، گاهی اوقات یا در تمام زندگی خویش گرسنگی کشیده‌اند تا بتوانند داستانی را که سعی در روایت آن دارند از زاویه دید دقیقی بیان کنند. می‌دانم که همه‌ی تیم داستان‌گویی من به اهمیت پروژه‌ای که درگیر آن هستیم متعهد هستند؛ دیدگاه‌ها به اشتراک گذاشته شده  و کلیشه‌ها به چالش کشیده می‌شوند.

این گونه داستان‌گویی است که من قصد دارم از آن حمایت کنم.

نویسنده: لیزا والنسیا – سونسون

ترجمه: سلمه اربابون

ویرایش: امید خاتون آبادی


[1] Chinua Achebe’s Things Fall Apart

[2] Barry Jenkins, Moonlight

[3] Merata

[4] Maori Karmael Holmes

[5] Herman’s House

[6] Angad Singh Bhalla

[7] Migrant Dreams

[8] Call Her Ganda

[9] PJ Raval

[10] True Crime

[11]: Lynching یا زجر کشی، عمل کشتن مردم به دست انبوه افراد خودسر به طور فراقانونی است. در ابتدای قرن بیستم در آمریکا، لینچ‌کردن یک سرگرمی برای عکاسان بود. مردم کارت‌پستال‌هایی از لینچ افرادی را که شاهدش بودند برای هم می‌فرستاند.

چه کسی داستانِ چه کسی را برای چه کسی روایت می‌کند و چرا؟ / مقاله‌ای از انجمن بین‌المللی مستند (IDA)

  1. آرش گفت:

    خیلی مقاله‌ی جالبی بود، امیدوارم فیلمساز‌های ما هم بیشتر به این موضوع فکر بکنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه