en
چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

صفحه اصلی - آموزش - ۱۰ فیلم‌ساز مطرح قرن بیست و یکم که از استنلی کوبریک تأثیر بسیار زیادی گرفته‌اند

۲۴ فریم – سرویس آموزش: در این مقاله که از پایگاه سینمایی tasteofcinema انتخاب و ترجمه شده است، به ده فیلم‌ساز برجسته‌ی معاصر اشاره شده که هر یک به نحوی وام‌دار نگاه و سبک کارگردانی «استنلی کوبریک»، فیلم‌ساز برجسته‌ی آمریکایی، هستند.

استنلی کوبریک سایه‌ی بزرگ و مؤثری روی سینما انداخته است. اغراق­‌آمیز نیست اگر بگوییم که او یکی از تأثیرگذارترین فیلم‌سازان همه‌ی دوران‌هاست. او در طول زندگی‌­اش گستره‌ی رشک‌­برانگیزی از فیلم‌ها را کارگردانی کرد که مجموعه­‌ای از همه‌ی ژانر­ها، از علمی-تخیلی تا تریلرهای اروتیک، را در بر می­‌گرفت. هر سینماشناسی قطعاً یک فیلم محبوب از کوبریک دارد. خواه این فیلمْ طنز نافذ و مؤثر «دکتر استرنج‌­لاو» باشد، یا فیلم فوق­‌العاده خشن «پرتقال کوکی»، خواه هراس و وحشت تدریجی «تلألو» یا دوگانگی جنگ جهنم استِ (The War is Hell: عبارتی که سربازی امریکایی در یکی از دیالوگ‌های خود از آن استفاده کرد) «غلاف تمام فلزی».

به همین ترتیب، کارهای او مقلدان و شاگردان بی­‌شماری هم دارد. کارهای روان‌­پریشانه‌ی مارتین اسکورسیزی، فیلم­‌های ترسناک و سوررئال دیوید لینچ، دلمشغولی­‌های علمی-تخیلی استیون اسپیلبرگ و ریدلی اسکات و مهارت ژانری دنی بویل؛ همه‌ی این عناصر تحت تأثیر ویژگی­‌های کوبریکی هستند. همه‌ی این کارگردانان، در حالی‌که هم‌عصر او بودند، باز هم از او تأثیر پذیرفتند. علی‌رغم این که بین سال ۱۹۸۷ و ساخت «غلاف تمام فلزی» تا ۱۹۹۰ و ساخت «چشمان باز بسته» خلاقیت او به نظر کم‌فروغ شده بود، اما او تا پایان عمرش همچنان یک فیلم‌ساز کارآمد باقی ماند.

اما واقعاً چه کسی در غیاب او ظاهر شده است تا حتا با تلاشی نافرجام جای خالی او را پر کند؟ کارگردان­‌هایی که نگاهی کنایه‌آمیز و عاری از احساس به بشریت دارند، اغلب شخصیت­‌هایی با مشکلات روحی را نشان می‌­دهند و شیفته‌ی وسواس، کمال­‌گرایی و فوران خشونت هستند. کارگردانانی که از حرکات عجیب دوربین، قاب­‌های متقارن با پرسپکتیو تک‌‌نقطه­‌ای و گاهی از نگاه خیره‌ی کوبریکی لذت می‌­برند. آن‌ها شاگردان قرن بیست و یکمی کوبریک هستند.

۱- دیوید فینچر

بیش‌تر مردم وقتی به کارگردانان کمال‌گرای این روزها فکر می‌­کنند، اسم دیوید فینچر اولین اسمی­‌ست که به ذهن‌شان خطور می­‌کند. کارهای پساکوبریکی او کارهایی هستند که با وسواس و دقت زیادی ساخته شده‌­اند: پوچ‌گرایی ولگردانه در «باشگاه مشت‌­زنی»، فضای پرتنش «اتاق پناهگاه»، بازآفرینی پیچیده‌ی یک درام نظام‌­مند در «زودیاک»، داستان‌گویی به شیوه‌ی مدرن همشهری کین در «شبکه‌ی اجتماعی» و پیرنگ دوگانه‌ی معمایی-جنایی/ نزاع میان‌جنسیتی در «دخترِ رفته».

فینچر در نگاه تلخ و غم‌­انگیز نسبت به بشریت، عشق به ظهور و فوران ناگهانی خشونت فوق‌­العاده زیاد، حرکات طولانی و رباتیک و وهم‌­­آور دوربین و کمال­‌گرایی عمومی سر صحنه با کوبریک اشتراک دارد. با این که بیش‌تر کارگردانان صحنه­‌ها و اجراهای مورد نیازشان را در سه یا چهار برداشت می­‌گیرند، فینچر به گرفتن سی‌باره‌ی یک پلان ساده مشهور است و این در حالی‌ست که سکانس به هم زدن رابطه در ابتدای فیلم «شبکه‌ی اجتماعی» نود و نه بار تکرار شده بود. اگر استنلی می‌دانست، به شاگردش افتخار می‌کرد.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «دخترِ رفته» (۲۰۱۴)

فینچر، از فیلم «باشگاه مشت­‌زنی» به بعد، فیلم‌­های‌اش را متناوباً برای استودیو و خودش ساخته است. به ازای هر فیلم تجاری غیرشخصی (مثل «مورد عجیب بنجامین باتن»، «دختری با خالکوبی اژدها»)، یک فیلم وجود دارد که فینچر برای لذت شخصی‌اش ساخته است؛ پروژه‌ای شخصی که چیزی در مورد وضعیت انسان می­‌گوید. مسلماً «دخترِ رفته» رگه‌هایی از هر دو دسته را دارد: اقتباسی از اثری شناخته‌شده که با همان خشم پانک-راکی ساخته شده که سَلَف سال ۱۹۹۹اش را نیز به اثری تحریک‌­کننده تبدیل می‌کرد.

به هر صورت باید به فینچر برای ساخت فیلمی با جوهره­‌ی غیرعاشقانه احترام گذاشت؛ فیلمی درباره‌ی تقابل جنس‌های مخالف که ماهرانه شخصیت­‌های اصلی را به نبرد با یکدیگر فرامی­‌خواند؛ شخصیت­‌هایی که به یک اندازه هم جاذبه دارند و هم دافعه و این خود مسبب شکل گرفتن بحث‌هایی درباره‌ی رابطه‌ها بعد از فیلم می‌شود.

کوبریک، با وجود طبیعت روش‌مند خود، کسی نبود که دقیق و منظم روی طرح‌­های‌اش کار کند و به جای آن ترجیح می‌­داد روی مضامین متمرکز بماند. از این رو، به نظر می­‌رسد ساختار نظام‌­مند «زودیاک» و معمای مرگ‌بار «دخترِ رفته» از آن دست فیلم­‌هایی باشد که کوبریک احتمالاً از آن‌ها لذت می‌برد. بحثی که در ادامه راجع به «دخترِ رفته» خواهیم داشت داستان فیلم را برای کسانی که فیلم را ندیده‌اند لو خواهد داد، پس اگر قصد دارید فیلم را ببینید، ادامه‌ی این نوشته را نخوانید. امی دان، در نمای افتتاحیه، نگاه خیره‌ی کوبریکی‌ای را به نقش روبه‌روی‌اش روانه می­‌کند که به ادامه‌ی فیلم رنگ خاصی می­‌بخشد.

به عنوان یک زن روانی نادر در سینما، طرح او به صورت بی‌­نقصی فکر و طراحی شده است و او از این که برای رسیدن به خواسته‌­اش حمام خونی هم به راه بیاندازد ابایی ندارد. لحن کلی «دخترِ رفته» تأثیرگرفته از بدگمانی اجنتاب‌­ناپذیری نسبت به اخلاق انسانی است؛ لحنی که کوبریک با آن بسیار آشناست- اجرایی هماهنگ‌­شده از عشاق پیشین که کورکورانه­ «لولیتا» را به یاد می‌­آورد.

۲- پال تامس اندرسن

چهار فیلم ِبعد از سال ۲۰۰۰ پال تامس اندرسن همگی در نوع خود فیلم‌­های نبوغ‌آمیزی هستند و این رقابتی را برای قرار گرفتن نام او در موقعیت بزرگ‌ترین کارگردان هزاره‌ی جدید به وجود می‌­آورد: فیلم «عشق پریشان» برای حضور فوق‌­العاده‌ی آدام سندلر، «خون به پا خواهد شد» برای به تصویر کشیدن مردی در مقابل طمع که تکیه‌کلامی به‌یادماندنی برای دنیل دی لوِییس به ارمغان می‌آورد، «استاد» برای ارائه‌ای زیبا از فروپاشی روانی و فیلم «خباثت ذاتی» که مثل یک «لبوفسکی بزرگ» (البته با انسجام کم‌تر) از آب درآمده که در برهه‌ی زمانی مشخصی رخ می­‌دهد.

نماهای ماجراجویانه­‌ای که با استدی‌کم گرفته شده‌اند، رویکرد وسواسی به وسواس و مشاجره‌ی احتمالی در «استاد» جاهایی هستند که کوبریک بیش‌ترین تأثیر را روی آن‌ها گذاشته است. علاوه بر این، اندرسن، درست زمانی که تام کروز در حال بازی در فیلم «چشمان باز بسته» بود، او را برای «مگنولیا» شکار کرد. ذهن‌­های بزرگ شبیه هم فکر می­‌کنند.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «استاد» (۲۰۱۲)

در حال حاضر در رده‌­بندی پنج فیلم بزرگ پال تامس اندرسن، در رأی‌گیری ای. وی. کلاب (A.V. Club) «استاد» تا به حال به عنوان بهترین فیلم دهه رأی آورده است. چیزی که بیش از همه توجه را به خود جلب می­‌کند وضوح بالای تصویر با دوربین 65 میلی‌متری است که باعث تولید کیفیت عکاسانه‌ای می­‌شود که خواکین فینکسِ درهم‌شکسته­‌یِ گاهی‌عکاس باید به آن افتخار کند. جزئیات تصویر خیره‌کننده‌اند: خطوط استرس و نگرانی روی صورت فینکس، صورت سرخ‌شده‌ی فیلیپ سیمور هافمن وقتی که مست است و امواج مواج پشت قایق.

با تن سپردن به اقیانوس سرخوردگی فیلم، حکایت مردی فاش می‌­شود که در دریا گم شده و به دنبال جواب است. فیلم به بررسی یک شخصیت روان‌­پریش می‌پردازد؛ فردی کوئل، با بازی خواکین فنیکس، که دچار اختلال استرسی پس از آسیب روانی­، عقده و اختلال جنسی و مشکل دائم‌­الخمری‌ست که البته شبیه جک تورنسی که جک نیکلسون نقش آن را در «تلألو» بازی می­‌کند نیست. بلکه در این‌جا سفر کوئل برعکس شده است و او سیری از فروپاشی و رفتارهای خشونت‌آمیز به «التیام» یافتن به دست دان لنکستر، با بازی هافمن، را طی می‌کند.

این دو بازیگر فوق­‌العاده توانمند دقیقاً همان تنشی را در بازی‌شان به نمایش می­‌گذارند که کوبریک به آن معروف است، به ویژه در صحنه­‌ی فوق‌­العاده حساب‌شده‌ی رسیدگی و واکنش‌های بعد از بازداشت و شکستن توالت توسط فینکس و در مقابل آرامش فوق­‌العاده‌ی هافمن.

با توجه به این که فیلم «استاد» اشاراتی در لفافه به محافل کالت ساینتولوژی (علم‌گرایی) دارد، مشخص است که «چشمان باز بسته» را می‌توان در حکم مرجعی آشکار برای آن دانست؛ به خصوص در صحنه­‌ای که زنان برهنه و مردان ملبس در حال آواز خواندن و رقصیدن هستند (که البته ممکن است صرفاً تصوراتی از ناخودآگاه فردی باشند) شباهتی آشکار با سکانس مشهور مجلس عیاشی فیلم کوبریک دیده می‌شود. و البته در پس‌زمینه‌ی فیلم گرایشی مسلم به مفاهیم ضدجنگ وجود دارد، هر چند که این اشارات هرگز به صراحت آثاری چون «راه‌های افتخار» و «غلاف تمام فلزی» نیستند.

۳- کریستوفر نولان

حتا اگر علاقه‌ی چندانی هم به سینما نداشته باشید، اما احتمالاً باید کریستوفر نولان را به خوبی بشناسید. او کسی­ست که منجی سینما، ناجی ژانر ابرقهرمانی و، بعد از اکران «تلقین»، کوبریک جدید نامیده شد. به جز فیلم «بی‌خوابی» که چنگی به دل نمی‌­زد، نولان مجموعه‌­ای از فیلم­‌های تأثیرگذار این قرن را به نام خودش ثبت کرده است: «یادگاری»، سه‌گانه‌ی «شوالیه‌ی تاریکی»، «پرستیژ»، «تلقین» و «میان‌ستاره­‌ای»، که همگی با طرح­‌های هوشمندانه، پیچیده و منطق­‌های درونی منحصربه‌فردشان شناخته شده‌­اند.

شباهت آثار نولان به فیلم‌­های کوبریک بسیار چشمگیر است: با وجود این که همه‌ی فیلم­‌های او ذاتاً تریلرند، ولی آثار نولان واجد کیفیتی ژانرگریز هستند، همه‌ی شخصیت­‌های‌اش رفتارهایی وسواس‌گونه دارند و پیرنگ‌ها و تصاویر فیلم‌­های او با دقتی روشمند پالایش یافته‌اند. حتا جوکری که هیث لجر نقش آن را بازی کرده است یکی از شمایلی‌ترین نگاه‌های خیره‌ی کوبریکی در سینمای مدرن را به تصویر می­‌کشد. با وجود این که آثار او در تمایل به مخاطب‌پسند بودن بیش‌تر به فیلم‌­های اسپیلبرگ و هیچکاک نزدیک‌اند، اما باز هم تأثیر کوبریک بر آن‌ها به روشنی نمایان است.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «میان‌­ستاره­‌ای» (۲۰۱۴)

اگرچه این مسأله هرگز به صورت رسمی بیان نشده، اما گفته می‌شود که «میان‌ستاره‌­ای» می‌تواند دنباله‌ای بر «تلقین» دانسته شود؛ فرضیه‌ای که به چیزی فراتر از مشترک بودن کارگردان دو فیلم و حروف مشابه ابتدای عناوین دو فیلم (in) اشاره دارد. «تلقین» سفری به درون ناخودآگاه ذهن انسان (به عمق چهار لایه) دارد تا دغدغه‌های کریستوفر نولان نسبت به کارکرد درونی ذهن را مورد کاوش قرار دهد. در مقابل، «میان‌­ستاره­‌ای» سفری به خارج از ذهن دارد تا بتواند ابدیت فضا و ابعاد دیگر را کشف کند.

هر دو فیلم منطق‌های درونی تغییریافته‌ای دارند که به منظور افزودن بر تنش دستکاری می‌شوند و همچنین دارای قهرمان‌هایی هستند که می‌خواهند به خانه و نزد فرزندان‌شان بازگردند، ولی نمی‌توانند. «میان‌ستاره­‌ای» حیرت‌انگیز و از لحاظ بصری بسیار بی‌نقص است و شایسته‌ی بحث و گفت‌وگو‌های بسیاری­‌ست و در کل، رمزآلود بودن و طرح کلی آن در زمینه‌ی کاوش و جست‌وجوی بی‌­پایان و جزئیات بی‌­اهمیت یک فیلم علمی بهتر از فیلم پیش­‌درآمد معنوی‌اش جلو می‌­رود.

هر چند که ممکن است به نظر برسد که طرح فیلم «تلقین» از فیلم «کشتن» دزدیده شده باشد، اما چنین چیزی چندان محتمل نیست. تأثیر کوبریک بیش‌تر از فرم در ایدئولوژی متجلی شده است؛ ایدئولوژی‌ای حاکی از این که مخاطبانْ باهوش‌تر از آنی هستند که مایکل بِی‌های‌ (Michael Bay: کارگردان آمریکایی فیلم‌های اکشن) جهان بگذارند باور کنیم؛ طوری که قادرند معماهای فیلم‌های پیچیده را، بدون نیاز به پایین آوردن سطح اثر، کشف کنند.

«میان­‌ستاره­‌ای» این مفهوم را به لحاظ منطق یک گام جلوتر می‌­برد. «میان­‌ستاره­‌ای» فیلمی­‌ست که در وهله‌ی اول از دیدن آن بسیار لذت می­‌برید، اما برای فهم درست­‌تر آن لازم است چند بار دیگر آن را ببینید، مثل «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی». بخش‌های عمده‌ای از هر دوی این فیلم‌­ها («میان­‌ستاره‌­ای» و «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی») در فضا اتفاق می‌­افتند و با تکامل انسان سروکار دارند.

یک سوم نهایی هر دو فیلم اشتراکات زیادی دارند: ورای نفوذناپذیری ذاتی آن‌ها، نولان شمایل تک‌­سنگ نمایش‌داده‌شده در تلویزیون‌های آسایشگاه بازنشستگی کوپر و سفر بعد چهارمی را از شاهکار کوبریک می­‌دزدد. علاوه بر این، ادای دین دیگری به کوبریک در اوایل «میان­‌ستاره‌­ای» وجود دارد که مربوط به ماجرای ساختگی فرود آپولو روی ماه است و به عنوان یک واقعیت در متن فیلم پذیرفته شده است.

۴- نیکلاس ویندینگ رفن

نیکلاس ویندینگ رفن، فیلم‌ساز دانمارکی، مسلماً تنها یک فیلم کلاسیک ساخته است: «رانندگی» (۲۰۱۱)، اما آن چیزی که «رانندگی» را اثری درخشان می‌کند نه تنها در سایر آثار او نیز نمود دارند، بلکه در آثار کوبریک نیز دیده می‌شوند. روانی‌­های مصمم، نما­های آکنده از خلاقیت بصری، فوران خشونت فوق­‌العاده زیاد و یک گوش فوق‌­العاده برای انطباق موسیقی با تصویر.

قهرمانان فیلم‌های «برانسون»، «خیزش والهالا»، «رانندگی» و «تنها خدا می‌­بخشد» شکل‌های گسترش‌یافته‌ی الکس در «پرتقال کوکی» و شخصیت عاری از احساس و سانسورگریز او هستند. عناصر سوررئالیستی «برانسون» تقلیدی از اغلب لحظات «تلألو» هستند، حال آن که زمینه‌ی تاریخی «خیزش والهالا»، با سطل‌های آکنده‌تر از خون و موقعیت مکانی اسکاندیناویایی‌تر، بازتابی از تصاویری مشابه در «اسپارتاکوس» است.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «رانندگی» (۲۰۱۱)

با دیدن دوباره‌ی «رانندگی» پس از گذشت سال‌ها، هر کسی به شکلی ناگزیر تحت تأثیر گروه فوق‌العاده‌ی بازیگری آن قرار می‌گیرد: از بازی رایان گاسلینگ، که با ایفای این نقش از بازیگر محبوب آثار مستقلی چون «ولنتاین غمگین» و «لارس و دختر واقعی» به یک بازیگر نقش اول قابل‌اتکا بدل شد، بگیرید تا نقش‌آفرینی‌های برایان کرنستن و کریستینا هندریکس که در آن زمان در نیمه‌ی راه رسیدن به نقش‌های به‌یادماندنی‌شان در دو مورد از درخشان‌ترین سریال‌های تلویزیونی سال‌های اخیر بودند.

و به این‌ها بازی اسکار ایساک (که در دو فیلم «درون لویین دیویس» و «جنگ ستارگان چهار» نیز حضور داشت)، در نقش پدری در بند، را اضافه کنید. تریلر نئونی ویندینگ رفن تنش هیجان‌­انگیز، خشونت فلج‌کننده و موسیقی الهام گرفته از سبک الکترو-پاپ دهه‌ی هشتاد را برای ساخت یکی از نمادین­‌ترین فیلم‌های دهه‌ی جدید به هم پیوند می‌­دهد.

همان‌طور که در بالا گفته شد، «پرتقال کوکی» تأثیر بسیار زیادی روی کار ویندینگ رفن گذاشته است و فوران‌های خشونت استخوان‌شکن فیلم رفن، در زمان‌هایی که راننده‌ با حالتی عاری از احساس مرتکب‌شان می‌شود، با آن‌چه در تریلر مناقشه‌برانگیز کوبریک دیده‌ایم هماهنگ است. اگر چه انگیزه‌ی این خشونت‌ها چیزی ورای هوا و هوس محض است و بنابراین شخصیت فیلم «رانندگی» روانی‌ای از جنس الکس و دار و دسته­­‌اش نیست، اما بی­‌احساسی او سراسر کوبریکی­‌ست.  

حتا موسیقی پاپِ با سینتی‌­سایزر نواخته‌شده‌ی فیلم صداهای جداشده­‌ای برای بازنمایی ظاهر بیرونی راننده دارد. از نظر بصری، فیلم «رانندگی» همان موتیف­‌های کابوس شهری‌ای را دارد که در فیلم «چشمان باز بسته» مورد استفاده قرار گرفته‌اند.

۵- وس اندرسن

در حالی که بسیاری از این شاگردان تحت تأثیر فیلم­‌های علمی-تخیلی انقلابی کوبریک هستند، وس اندرسن مدیون میزانسن­‌های استادانه‌ی کوبریک است. فتیش متقارن­‌نمایی فوق‌­العاده منظم در آثار اندرسن در کار کوبریک نیز وجود دارد و این مسأله را به ویژه می‌­توان در عادت کوبریک به ساختن نماهایی با پرسپکتیو تک‌نقطه‌ای، مثل راه‌روهای هتل اٌورلوک (Overlook) یا در نمای افتتاحیه‌ی فیلم «پرتقال کوکی»، دید.

مسلماً اندرسن و کوبریک از لحاظ موضوعی در دو قطب مخالف قرار می‌گیرند: آثار کوبریک از فقدان کامل اتفاقات عجیب رنج می‌­برند، در حالی که اندرسن در یک حوزه­‌ی عاری از روان‌پریشی سیر می­‌کند. خانواده­‌های درهم‌شکسته در آثار اندرسن («قلمرو طلوع ماه» و شخصیت­‌های یتیم «هتل بزرگ بوداپست» و خانواده‌ی مرکزی در «خانواده‌ی اشرافی تننبام») در هماهنگی کامل با خانواده‌­های نادر فیلم‌­های کوبریک هستند («لولیتا»، «چشمان باز بسته»، «تلألو»).

به نظر می­‌رسد تمایلات سردمزاجانه‌ی شخصیت بری لیندن الهام‌بخش اندرسن در خلق شخصیت­‌هایی شده که با آن‌ها می‌توان رویکرد بی‌حاصل و مشخصه‌ی کار این دو مؤلف را، به جای تأکید، مورد تحلیل قرار داد.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «هتل بزرگ بوداپست» (۲۰۱۴)

اگرچه احتمالاً «هتل بزرگ بوداپست» بهترین فیلم وس اندرسن نیست، با این حال آن‌چه مسلم است این است که چه‌طور این فیلم ناب­‌ترین شکل بیان از سبک اوست. با بودجه­‌ای بیش‌تر از آن‌چه قبلاً در اختیار او قرار گرفته بود، اندرسن در این فیلم توانسته است طراحی صحنه‌ی فیلم‌اش را به حد اعلایی برساند و شهر فرنگی از یک دنیای ساختگی در کشور نوستالژیک و جعلی کابروکا (Kubrowka) بسازد.

در مقایسه با دیگر نامزدهای اسکار آن سال («شلاق»، «مرد پرنده‌­ای»، «پسربچه­‌گی» و «تک‌تیرانداز آمریکایی»)، اختلاف­‌ها قابل‌توجه است: از نظر لحنی با کمدی با ریتم سریع، از لحاظ بصری با پالت رنگی نقاشی، از نظر آوایی با موسیقی نشانه‌­گذاری‌شده در سبک رقص بالالیکایی اروپای شرقی و حتا در اجرای نقش‌­ها. رِیف فینس ترکیبی از مکتب کلارک گیبل، ارول فلین و چارلی چاپلین را برای بازی در نقش شخصیتِ بسیار شیک و مؤدب ام. گوستاو ارائه­ می­‌دهد؛ چیزی که بردلی کوپر به این زودی‌ها نخواهد توانست از پس آن بربیاید.

تأثیراتی که اندرسن در «هتل بزرگ بوداپست» از کوبریک گرفته است به دو بخش تقسیم می‌­شوند: قاب­‌بندی و نگاه ظریف ضد-جنگی. اندرسن برای قاب­‌بندی‌­های نمادین‌اش، که در آن‌ها از یک بن­‌مایه‌ی اصلی متمرکز استفاده می­کند، شناخته می­‌شود؛ قاب­‌هایی که سوژه همواره در مرکزشان قرار می­‌گیرد که شیوه‌­ای‌ست که کوبریک هم بسیار از آن استفاده می­‌کرد، اما با شیفتگی نویافته‌ی اندرسن نسبت به حرکات روح‌مانند ترکینگ دوربین به طرفین، او در این اثر، حتا بیش‌تر از کارهای قبلی‌اش، این ادای احترام به کوبریک را گسترش می‌دهد.

صرف‌نظر از موزیک ویدئوهایی که گه‌گاه با تقلید از «دکتر استرنج‌لاو: یا چه‌طور یاد گرفتم از ترسیدن دست بردارم و به بمب عشق بورزم» ساخته شده‌اند، احتمالاً این فیلم­ کوبریک کم‌ترین تأثیر را بر سینمای مدرن گذاشته است، اما… غم و واکنش‌های اغراق‌­آمیز شخصیت­‌های «هتل بزرگ بوداپست» در مواجهه با ظهور جنگ جهانی به طرز شگفت‌انگیزی از جهت احساسی شبیه وقایع اتاق جنگِ فیلم کوبریک هستند.

علاوه بر این، حضور ادامه­‌دار بیل موری در تمام کارهای اندرسن، در چهره‌هایی بسیار متفاوت، بسیار شبیه به نقش‌های دوگانه‌ی پیتر سلرز در «دکتر استرنج‌لاو» و «لولیتا» است.

۶- جاناتان گلیزر

جاناتان گلیزر، قبل از این که با برداشتن گامی بلند سراغ کارگردانی فیلم برود، موزیک ویدئوهایی برای گروه مردم‌گریز ریدیو هد («پلیس کارما» و «روح خیابان» (محو شدن)) گروه بِلِر («جهانی») ساخته بود.

با استفاده از پرسپکتیو تک‌نقطه‌­ای متقارن بصری کوبریک در بیش‌تر کلیپ­‌های تبلیغاتی در کنار تقلید از نمای افتتاحیه‌ی مشهور «پرتقال کوکی» و آرایش چشم در این فیلم، سبک کارگردانی گلیزر در موزیک ویدئوی «جهانی»، به شکلی مشهود، تحت تأثیر بت او [کوبریک] است. استفاده از شخصیت­‌های روانی چیزی‌ست که گلیزر از کوبریک یاد گرفته است: از یک سو، شخصیت نامطبوع دان لوگن در فیلم «جانور سکسی»، با بازی بن کینگزلی، رگه­‌هایی از گروهبان هارتمن در فیلم «غلاف تمام فلزی» را دارد که مانند او از دشنام‌­های ساختگی خود استفاده می­‌کند، و از طرف دیگر، شخصیت ناشناس فیلم «زیر پوست» همان جنس از بی‌­اعتنایی نسبت به زندگی انسان را دارد که می‌­توان در الکسِ «پرتقال کوکی» یا هَلِ «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی» یافت.

ایده‌ی جایگزینی نیکول کیدمن به جای بازیگر اصلی (کریستینا اَپِل‌گِیت) به دلیل جذابیت بیش‌تر کیدمن به لحاظ جنسی بی‌شک تحت تأثیر نقش او در «چشمان باز بسته» است.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «زیر پوست» (۲۰۱۳)

اسکارلت یوهانسن، در نقش یک عنکبوت بیوه‌ی سیاه واقعی، اطراف روستاهای هایلند در اسکاتلند، با کامیونی گشت می‌­زند تا مردان از همه‌جا بی‌خبر را به دام خود بیاندازد. به دلیل شیوه‌ی فیلم‌برداری مستندگونه از اسکارلت یوهانسن که مردان واقعی را اغوا می‌­کند، مرز بین واقعیت و داستان از بین می‌­رود. با این حال این سوال باقی می‌ماند که: چه‌طور یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌­های هالیوود از دید عموم ناشناخته باقی می­‌ماند؟

به این فکر کنید که چه‌قدر صحنه‌های به‌دردنخور فیلم‌برداری شده‌اند. عناصر سوررئالیستی فیلم فراتر از ناشناسیِ غیرقابل‌توضیح بازیگر زن عمل می­‌کنند؛ زنی با آن صدای عجیب و بم و مردان خواهان او که با رفتن به پناهگاه زن به دست فراموشی سپرده می‌­شوند. با تمام این‌ها، «زیر پوست» مجموعه‌ی درهم‌پیچیده‌ای از سوالات بی­‌جواب در مورد هویت، انسانیت و جنسیت است.

همان‌طور که پیش‌تر توضیح داده شد، یوهانسن نقش یک شخصیت کلیشه­‌ای کوبریکی را بازی می­‌کند که با شخصیت بیگانه و عاری از احساس و کشتن­‌های ناگزیرش، تقریبا شبیه هَل [از فیلم «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی»] شخصیت‌سازی شده است. «زیر پوست» می‌­تواند از نظر روایتی با «تلألو» هم‌زاد دانسته شود؛ هر دو فیلم یک هیولا را به عنوان شخصیت اصلی خود قرار داده‌­اند، هر دو تصویرسازی قوی­‌ای از حالات مرزی بین بیداری و رویا دارند و با وجود این که تبدیل شدن از هیولا به انسان در «زیر پوست» شکل برعکس فرایند تحول شخصیت جک تورنس است، ولی هر دو شخصیت با شکست فیلم را به انتها می‌رسانند.

در حقیقت، پایان‌های دو فیلم نوعی دوگانگی متضاد دارند؛ یکی با آتش و دیگری با یخ، و این شاید یک تصمیم آگاهانه از سمت گلیزر بوده است. حتا فرم حقیقی او شبیه بیگانگان در «هوش مصنوعی» است، هر چند که این احتمالاً نمی‌توانسته تصمیم آگاهانه‌­ای از سمت کوبریک بوده باشد.

۷- آلفونسو کوآرون

کارگردان مکزیکی، آلفونسو کوآرون، با فیلم پرفروش «جاذبه»، در سال 2013، برای خودش اسم و رسمی به هم زد. «جاذبه» یکی از معدود فیلم‌های موفق چند سال اخیر است که نه دنباله­، نه بازسازی و نه بازتعریفی از فیلمی‌ست که قبلاً ساخته شده است. کوآرون سال دو هزار را با فیلم جاده­‌ای و پر از صحنه‌­های جنسی «و مادرت هم همین‌طور» آغاز کرد و پیش از پخش شاهکار علمی-تخیلی/اکشن پادآرمان‌شهری‌اش، «فرزندان انسان»، یکی از فیلم‌های مجموعه‌ی «هری پاتر» (و زندانی آزکابان) را نیز کارگردانی کرد.

بیش‌ترین شباهت او با کوبریک در استفاده‌اش از تک‌نماهای گسترده‌ای‌ست که این روزها به کمک ربات‌ها فیلم‌برداری می‌شوند. اما علاقه‌ی او در حرکت به سمت تکنولوژی‌­های جدید در فیلم‌­ها، به تصویر کشیدن آینده‌ی ویرانِ الهام‌گرفته از «پرتقال­ کوکی» و تصویرهایی از فضا که از «۲۰۰۱: ادیسه فضایی» تأثیر پذیرفته‌اند این دو فیلم‌ساز ‌را بیش‌تر در مقام مقایسه قرار می­‌دهد.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «جاذبه» (۲۰۱۳)

«جاذبه»ی آلفونسو کوآرون قصه‌ی یک مهندس پزشکی و تلاش‌­های او برای رهایی از یک فاجعه­ است؛ آن هم در حالی که روی مداری به دور زمین در حال چرخش است. این فیلم موقعیتی نایاب به نمایش می‌گذارد که در آن فیلمی که در فضا می‌گذرد به خودی خود علمی-تخیلی نیست و در واقع وقایع فیلم «جاذبه»، مثل گریستن در فضا، می‌توانند به شکلی عادی در زندگی هم رخ دهند و در نتیجه شکل حقایق علمی دارند. روایت فیلم، جایی که ساندرا بولاک برای حفظ جان‌اش با بداقبالی در نبرد است، سبب می‌شود که با نوعی تریلر روبه‌رو باشیم.

این فیلم، علاوه بر این که از لحاظ تکنیکی بسیار جسورانه و چشمگیر است، از لحاظ ساختاری هم خلاف جریان عمل می‌کند و از این لحاظ هم‌رده‌ی آثاری چون «یورش: رستگاری» و «مکس دیوانه: جاده‌ی خشم» قرار می‌گیرد. رویکرد خلاف جریان فیلم در آن‌جا آشکار می‌شود که پس از ده دقیقه مقدمه‌چینی، تبدیل به فضایی خروشان از اکشن و احساسات می‌شود تا این که بالاخره به تیتراژ نهایی می‌رسیم.

کوبریک به همان اندازه که در سبک و روایت مبتکر بود، علاقه‌ی زیادی هم به استفاده از تکنولوژی‌­هایی داشت که باعث بهبود کارهای‌اش می‌شدند؛ از جلوه‌های ویژه‌ی فوق‌­العاده تماشایی و واقعی در «۲۰۰۱: ادیسه فضایی» گرفته تا لنزهای ساخت ناسا که در «بری لیندون» از آن‌ها استفاده کرد تا بتواند در نور شمع هم فیلم‌برداری کند. کاری که کوآرون و مدیر فیلم‌برداری­‌اش، امانوئل لوبزکی، در «جاذبه» انجام دادند تکامل تکنولوژی‌­ای بود که کوبریک مشتاقانه در پی به‌کارگیری آن بود.

استفاده از تجهیزات دوربینی دارای بازوی رباتیک و کنترل‌شونده با کامپیوتر در فیلم کوآرون به نوعی در مقام تقلید و همچنین بهبود بخشیدن نماهای ترکینگ با استدی کم شبح‌وار غیرانسانی در فیلم «تلألو» قرار می‌گیرد، حال آن که مناظر دیجیتالی و تکنیک‌های پیشرفته‌ی ترکیب‌بندی در «جاذبه» به نوعی به‌روزرسانی کار کوبریک در «۲۰۰۱» محسوب می‌شوند.

۸- دانکن جونز

این بسیار معنادار است که پسر مردی که آهنگ «شگفتی فضا» (A Space Oddity) را خوانده است شیفته‌ی ژانر علمی-تخیلی از آب دربیاید (توضیح: دانکن جونز پسر دیوید بووی است). دانکن جونز تا به حال تنها دو فیلم ساخته است: یکی فیلم «ماه» با بازی سم راکول که در ماه می‌گذرد و دیگری «کد منبع» که فیلمی­‌ست در سبک «روز گراندهاگ» (یا «روز موش خرما» یا «روز دوم ماه فوریه»)، اما هر دوی آن‌ها بسیار تحت تأثیر کوبریک هستند. اقتباس سینمایی جونز به نام جنگ‌ورزی، که در حال ساخته شدن است، نیز می­‌تواند ادامه‌ی همین روند باشد.

هر چند که عمر کوبریک کفاف این را نداد که به عصر حاضر و دوران سیطره‌ی حق امتیازها در سینما برسد، اما او در دوران خودش به بازآفرینی‌ مجموعه‌ای از ایده‌های غیراورجینال (اقتباسی) دست زد: از لولیتای ولادیمیر ناباکوف تا پرتقال کوکی آنتونی برجس. هر چند که تعدادی از این اقتباس‌ها نزد خالق اصلی‌شان چندان از محبوبیت برخوردار نبودند (مثل تلألو برای استفن کینگ)، با این حال، این آثار نشان‌دهنده‌ی تمایلی نسبت به بازنگری در مفاهیم اولیه به منظور اقتباس سینمایی بودند و این همان چیزی‌ست که، در حالت ایده‌آل، جونز در فرایند تبدیل ویدئوگیم به فیلم در آثار خود به اجرای آن نیاز دارد.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «ماه» (۲۰۰۹)

فیلم «ماه»، به عنوان یکی از نخستین فیلم‌های هوشمندانه‌ی علمی-تخیلی عصر ما (در کنار فیلم­‌هایی مثل «نور خورشید»، «منطقه »9 و «لوپر»)، اثری است که دقت بصری «جنگ ستارگان» و یاوه‌­سرایی‌­های تکنولوژیک روشن­فکرمآبانه به سبک «ماتریکس» را به نفع استفاده از تئوری­‌های علوم کاربردی واقعی کنار می‌گذارد.

سم راکول نقش سم بل را بازی می­‌کند؛ فضانوردی که تنها انسان ساکن در پایگاهی در ماه است و مأموریت دارد که هلیوم-۳، به عنوان سوخت آینده، را کشت کند. او در نزدیکی انتهای مأموریت سه‌ساله‌ی خود در تنهایی، دچار حادثه‌ای می‌شود که باعث می‌شود مأموریت‌اش برای‌اش زیر سوال برود. این فیلمی‌ست که هنوز هم تأثیرگذاری آن احساس می‌شود: فیلم «مریخی» هم از این همین مضمون روایتی غریب «تنهایی در فضا»، البته با نتایجی بسیار متفاوت، بهره می‌برد.

تأثیر «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی» بر فیلم «ماه» و همه‌ی فیلم‌­های خوب علمی-تخیلی از سال 1969 تا حال کاملاً نمایان است: نمایش آینده­‌ای که بسیار فراتر از ماجرا­جویی‌های به سبک باک راجرز و تهاجم جنگ دنیا­ها می­‌رود و تکامل انسان را با عواقب نظری محتمل برای نسل بشر پیوند می‌دهد و شاهکار کوبریک نقطه‌ی آغازی برای همه‌ی این تلاش‌هاست.

نکته‌ی مشخص دیگر این است که یک سوم انتهایی گره­‌گشایی فیلم، نشانه‌­ای از «دکتر استرنج‌لاو یا چگونه یاد گرفتم از ترسیدن دست بردارم و عاشق بمب باشم» و به طور مشخص پیتر سلرز، که چند شخصیت را بازی می­کند، دارد و علاوه بر این، پایان‌بندی فیلم هم به صورت عجیبی از «تلألو» دزدیده شده است («شما همیشه سرایدار این‌جا بوده‌­اید.»)

۹- شین کَرِث

مهندس نرم‌­افزار سابق، شین کَرِث، با فیلم اول‌اش، «آغازگر»، که اثری بسیار کم بودجه و گیج‌­کننده درباره‌ی سفر در زمان بود، توانست اسم و رسمی برای خود در سینمای مستقل پیدا کند. هشت سال بین «آغازگر» و پروژه‌ی بعدی‌­اش «رنگ سرچشمه» فاصله افتاد که صرف پروژه‌ی ناتمام دیگری به نام «درخت‌آرایی» شد که هیچ‌وقت هم تمام نشد. به شکلی مشابه، کوبریک هم پروژه‌ی بدون اسم دیگری در ژانر هوش مصنوعی داشت که البته بیش‌تر به دلیل مرگ‌اش تا عدم تأمین بودجه‌ی کافی ناتمام ماند.

فیلم‌­های کَرِث در داشتن وسواس و دقت زیاد در پرداخت مسائل و توجه به جزئیات و تفسیرپذیری‌ای که در سینمای مدرن حال حاضر غایب است دنباله‌روی سینمای کوبریک است. فیلم «رنگ سرچشمه» واقعاً در مورد چیست؟ پاسخ این سوال وابسته به نظر مخاطبین است و عدم تمایل کَرِث برای دادن جواب­‌های آسان به مخاطب و نفوذناپذیری فیلم یادآور سکانس‌­های پایانی «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی» است.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «آغازگر» (۲۰۰۴)

مشکل اصلی در فیلم‌های با موضوع سفر در زمان، سوای تناقض‌­ها و اثرات پروانه­‌ای احتمالی، دقت و به خاطر سپردن آن چیزی است که در حال اتفاق افتادن است، آن چه اتفاق افتاده و آن چه قرار است در آینده‌ی نزدیک اتفاق بیافتد. «آغازگر» از آن دست فیلم‌های نایابی‌ست که برای فهم کامل خطوط زمانی پیچیده‌اش نیاز به یک نمودار هست و نمودار این فیلم بی‌نهایت پیچیده‌تر از نموداری‌ست که در سال ۱۹۸۵ برای درک «بازگشت به آینده: قسمت دوم» استفاده شد.

وقتی پول کمی در اختیار داریم، مثل اتفاقی برای کَرِث در زمان خلق «آغازگر» افتاد، لازم است که برای متفاوت بودن خلاق‌تر عمل کرد و با پیرنگ بسیار پیچیده‌ای که «آغازگر» داشت، و فیلم‌بین‌های حرفه‌ای سال‌هاست که هنوز هم درگیر تجزیه و تحلیل آن هستند، این فیلم قدم در مسیر تبدیل شدن به یک اثر کالت کلاسیک برداشت.

هر چند که «رنگ سرچشمه» با روایت تغزلی ترنس مالیکی سرگرم بود، فیلم «آغازگر» کَرِث بسیار بیش‌تر مدیون کوبریک است، به ویژه از جنبه‌ی ذهن روشمند و علمی‌ای که داشت. مثل فیلم «ماه»، این فیلم هم با همان منطق «۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی» به کاوش در علم و پیشرفت‌های فن‌آوری می‌پردازد و پیرنگ بسیار هوشمندانه‌ی آن یادآور فیلم «کشتن» کوبریک است که در آن ماجرای سرقت در پیست اسب‌سواری فیلم کوبریک با عمل سوءاستفاده از بازار بورس به کمک سفر در زمان در فیلم کَرِث جایگزین شده است.

کَرِث گفته است که پیدا کردن بازیگرانی که بتوانند «عادت دراماتیک و با احساس دیالوگ گفتن را از خودشان دور کنند» بسیار سخت است. البته مشکلی با غیرحرفه‌­ای‌های شکل‌دهنده‌ی گروه بازیگری هم هست که دیالوگ‌ها را یکنواخت ادا می­‌کنند، اما همین رویکرد شبه‌عمدی خود یادآور بی‌­احساسی و سردی شخصیت­‌های کوبریک است.

۱۰- تاد فیلد

تاد فیلد، با تنها دو فیلم بلند سینمایی که به نام او ثبت شده، به هیچ عنوان نام بزرگی در سینما نیست. هر چند که هر دو فیلم او بسیار خوب تحویل گرفته شده‌اند: نامزد بهترین فیلم در سال 2002 برای فیلم «در اتاق خواب» و «بچه‌های کوچک» در سال 2006.

با در نظر گرفتن این که فیلد در فیلم «چشمان باز بسته» نقش نوازنده‌ی پیانو را بازی کرده بود و در نتیجه یکی از شاگردان واقعی کوبریک بزرگ به شمار می‌رود، رابطه­‌ی او با کوبریک چیزی بیش از سرقت هنری است. طرز برخورد او با خانواده­ در سینما به شکل تاریکی محدود و غیرمتعارف است و نگاه کلی سرد او به بشریت نیز سمت و سویی نسبتاً کوبریکی دارد.

کوبریکی‌ترین فیلم او: «در اتاق خواب» (۲۰۰۲)

اولین فیلم تاد فیلد گروه بازیگری درخشانی دارد: سیسی اسپیسک، تام ویکینسون و ماریسا تومی در داستانی از عشق، سکس و کشتار. مثل فیلم‌های چون «مرد آبنباتی» و «خوشحالی» قبل از آن، «در اتاق خواب» از نعمت داشتن یک عنوان گمراه‌کننده بهره‌مند است که این تصور را به وجود می‌آورد که با یک تریلر اروتیک روبه‌رو هستیم.

اما این‌طور نیست. عنوان فیلم به تله‌­های خرچنگی اشاره دارد که به صورت غیررسمی «اتاق خواب» نامیده می‌شوند و به این باور اشاره دارد که اگر در یک اتاق خواب بیش‌ از دو خرچنگ وجود داشته باشند، دردسری رخ خواهد داد و این استعاره‌­ای است که در اتفاق‌­های مرکزی فیلم گسترش می‌­یابد.

فیلم اول فیلد، «در اتاق خواب»، در نگاه اول کوبریکی به نظر نمی‌­رسد. هیچ حرکت ترکینگ استدی‌کم غیر انسانی‌ای در آن دیده نمی‌­شود و هیچ بخش روان‌پریشانه­‌ی افراطی‌ای در آن وجود ندارد. اما اگر کمی نزدیک‌­تر بشویم، تأثیر کوبریک آشکار می­‌شود: نگاه سرد او به بشریت، ناتوانی او در عدم خلق شخصیت­‌های زن خیلی احساساتی و در عین حال عاری از جزئیات و علاوه بر این شخصیت ویلیام ماپوتر که به صورت مشخصی نگاه شرورانه­‌ی خیره‌ی کوبریکی‌ای را به نمایش می­‌گذارد.

در حالی که کارگردانان دیگر بیش‌تر به جزئیات تکنیکی کوبریک و تأثیرات علمی-تخیلی او علاقه­‌مند هستند، اما توانایی او در کار با بازیگران و سروکار داشتن با امور درونی خانواده به ندرت مورد بحث و اظهار نظر قرار می­‌گیرد. فیلد، که پیش از این تحت هدایت و کارگردانی کوبریک بوده است، بازی­‌های آزاردهنده و انتقام‌جویانه‌ای از بازیگران‌اش می‌گیرد. به خصوص، این اتفاق در مورد ویلکینسون و اسپیسک می‌­افتد، در حالی که به نظر می‌رسد تومی در بعضی قسمت­‌ها شخصیت هیستریک شلی دووال در «تلألو» را کندوکاو می­‌کند. در «لولیتا»، «تلألو» و «چشمان باز بسته»، کوبریک با خانواده به عنوان عنصری درهم‌شکسته و غیرقابل‌اعتماد برخورد می‌کند و آن را با همان بدبینی خاص خودش به تصویر می‌کشد و این دقیقاً همان رویکردی‌ست که فیلد هم در نمایش خانواده دنبال می‌کند.

جای دیگری از فیلم که به کوبریک ادای احترام می‌کند صحنه‌ی حذف‌شده‌­ای از اسپیسک و ویلکینسون است که در حال تماشای «بری لیندون» هستند و ادعا می­‌شود که اولین فیلمی­‌ست که این زوج با یکدیگر نگاه می­‌کنند.

نویسنده: اَشلی روبک (Ashley Robak)
اَشلی روبک تحصیلاتی در زمینه‌ی تولید فیلم داشته است و در وبلاگ خود و برخی مجلات می‌نویسد. او همچنین آثار فیلمی خود را در ویمئو نیز منتشر کرده است.
ترجمه: رکسانا طالبی
ویراستار: دکتر امیررضا قانعی محمدی
منبع: tasteofcinema.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

24 فریم | همه چیز درباره فیلم کوتاه